eitaa logo
فردای بدون من
124 دنبال‌کننده
9 عکس
3 ویدیو
0 فایل
محال عشق من و تو شبیه این باشد.. دو خط صاف که... در انتها بهم برسند #سماواتی
مشاهده در ایتا
دانلود
یلدا بلندترین شب سال برای تفکر و اندیشیدن به یکسال از عمری که گذشته است و من دوست دارم به تو بیاندیشم... هزار و سیصد و اندی یلدا میگذرد .. منتظرم که یلدا را با تو تجربه کنم... قامت ببندی و با عشق به تو اقتدا کنم ...کاش اخرین یلدای غیبت تو باشد .... @massima0
تو مقصدی و فقط بین ما چند قدم است تمام هول دلم آه...باز می رسم است؟ برای ان که به کویت مرا بخوانی باز دلم فقط به امید تو صاحب کرم است اگرچه لایق همسایگی نبوده ام اما دلم دوباره همین جا حوالی حرم است سلام دادم و چون موج سینه ام لرزید چقدر نام شما نزد عشق محترم است برای خاص شدن ها همیشه شرطی هست ارادت است که فرق عرب یا عجم است بخوان مرا که دلم بیقرار گنبد توست قرار صبح همین هفته در سپیده دم است...... @massima0
تو خواهی امد دلم. گرفته و ابری... هوای چشمانم در انتظار رسیدن به فصل بارانم تمام شاپرکان هم تو را صدا کردند برای آنکه بیایی فقط دعا  کردند در امتداد تو باید دوباره برگردم.... شدی برای همیشه دوای هردردم برای حال خرابم دعا کنید امشب چه بد ، که سوخت تن من دوباره در این تب برای از تو نوشتن بهانه می خواهم دوباره نقطه سر خط...که،"چشم در راهم " @massima0
انکه تقدیر زده تیشه به جانش که منم با سرانگشت زمانه  به تنم می شکنم تو همان اشک فرو خورده و بغض غزلی که شدی شعرِ من و ریخته ای از دهنم پشت سر امده ای کاسه آبی دردست لحظه تلخ جدایی ،دم راهی. شدنم رفتم و ریخته بر شانه من درد فراق بوی دلتنگی و غم می‌چکد از پیرهنم مثل افسانه ی خاکستر و ققنوس شدم شهر مانده به تماشای چنین  سوختنم @massima0
امشب به یاد تو بغض گلو شکست پیمانه هم شکست و به یادت سبو شکست رویای تو رسید به خواب  شبانه ام پلکم پرید  عکس تو در پیش رو شکست صحبت میان ماه و شب و شعر بود باز... بغض غزل میان همین گفتگو شکست بار دگر سکوت سیاهش تمام شد... در انقباض حنجره هم نام او شکست تکرار خاطرات تو در من چه فایده وقتی ترک ترک شد و در روبرو شکست من از تبار عشقم ودرخاک ریشه ام.... دلداه ایی که دل به سر  کوی او شکست @massima0
تو دریا میشوی بر دل تلاطم میکنی روزی تمام عشق را شاید تجسم میکنی روزی تو با یک دامن از مریم خرامان میرسی انگه به شب بوها شقایق ها تبسم میکنی روزی تو بر شبنم که خوابیده به روی برگ شب بوها به ارامی و زیبایی تیمم میکنی روزی کنار اطلسی آری نماز عشق میخوانی.. خدا را روی برگ گل تجسم میکنی روزی در اوج اسمانی و ،پراز ناگفته هایی که تو همراه پرستوها ترنم میکنی روزی میان شور احساست ،پراز آوای بارانی تو مشق عشق را حتما ،تکلم میکنی روزی @massima0
شبی که دست به دامان احتمال زدم به وعده های تو دلخوش ،دوباره فال زدم نگاه یخ زده را در پی شراره ی عشق به چشم های سیاه  تو اتصال زدم نوشتم از تو و شب های گرم و رویایی چقدر بی تو دم از باور محال زدم چنان پرنده ی غمگین مانده کنج قفس ترا ندیدم و افسوس، بال بال زدم دلم ترک ترک است و شکسته تر هر روز چرا بدست خودم سنگ بر سفال زدم نظیر عاشق  درمانده ام که بیهوده دم از خیال وصالش به ماه و سال زدم @massima0
من سوار کشتی او، او که جاشویی ندارد صخره ها در پیش رو ،ساحل که پهلویی ندارد در نگاهش مینشنید یک جهان امواج تردید سخت می ترسم من از چشمی که جادویی ندارد پا به محراب خیالش میگذارم تا ببیند چون من عاشق در این جا او ثناگویی ندارد در سرم یک شهر دارد میدهد جان در سکوتش این چه بازاری ست اینجا که هیاهویی ندارد باز  افتاده  به سمت عشق گویی که مسیرم سنگ جز با آیینهِ انگار همسویی ندارد هرچه سهم از عشق دارم میزنم امشب به نامش زندگی از  آنٍ  او باشد من و اویی ندارد @massima0
جهان خالی از تو میشود حتما سیاه اینجا که جان را می‌کشاند تا لب این پرتگاه اینجا و تلخ است این فروپاشی آدم های ماشینی که در تنهایی خود مانده‌اند و بی پناه اینجا چه بسیار است رنج آدمی بعد از هبوط خود که ما از نسل او هستیم و در دام گناه اینجا زمین گردونه ی تنهایی دل هست میدانم به جرم عاشقی عمری به تلخی شد تباه اینجا چنین است گم شدن در فصل های زندگی بی تو که جان افتاده در بند هزاران اشتباه اینجا تو روزی باز می‌آیی در آغاز‌‌ سپیده دم جهان تیره می‌میرد به دستان پگاه اینجا @massima0
و یک آسمان که فاصله افتاده بین ما درحسرت توام که رها کرده ای مرا هر شب کناره پنجره هی آه میکشم در سینه مانده است همین  درد آشنا بغضم ترک ترک شده در پشت حنجره بر گونه ام رهاست چه آرام و بی صدا پشت نگاه سرد تو جامانده ام چه تلخ رفتی رسیده ایم  به پایان ماجرا روزم سیاه میشود از این همه عذاب دارم تباه میشوم این جا بیا بیا @massima0
به جای خواب چشمانم گرفته راه رویا را مگر پایان دهد در سر هیاهو ها و غوغا را چراغ گوشه ی ایوان هنوزم مانده روشن تا کمی روشن کند تاریکی دلگیر شبها را نوای باد و باران، گام و کوچه، میدهد امید که شاید بشنوم از نو پژواک صداها را صدای پچ پچ باد است در هر گوشه انگاری به گوش پنجره ها می رساند باز نجوا را میان خواب و بیداری سپیده می رسد از راه عبور شب خبر دارد،طلوع صبح فردا را @massima0
ندارد ارزشی در پیش دنیا اعتبار ما زمان هرگز ندارد رحم بر این انتظارما میان شهر دل افتاده یک دنیا پریشانی چه سنگین شد نفس هامان که از این اضطرار ما چرا اینگونه خیره مانده ایم درهای وهوی شب که ناقوس سکوتش میزند بر هم قرار ما شبیه آینه ما بازتاب عشق و غم بودیم نمانده  هیچ آثاری  بجز گرد و غبار ما کنون در دام پاییز هزاران رنگ افتادیم بدون باغبان خشکیده اینک شاخسار ما ببین تابوت های آرزو بر شانه ها رفتند تو ای تقدیر وارونه برو از این دیار ما @massima0