تو خواهی امد
دلم. گرفته و ابری... هوای چشمانم
در انتظار رسیدن به فصل بارانم
تمام شاپرکان هم تو را صدا کردند
برای آنکه بیایی فقط دعا کردند
در امتداد تو باید دوباره برگردم....
شدی برای همیشه دوای هردردم
برای حال خرابم دعا کنید امشب
چه بد ، که سوخت تن من دوباره در این تب
برای از تو نوشتن بهانه می خواهم
دوباره نقطه سر خط...که،"چشم در راهم "
#معصومه_مشایخی
#سماواتی
#فردای_بدون_من
@massima0
انکه تقدیر زده تیشه به جانش که منم
با سرانگشت زمانه به تنم می شکنم
تو همان اشک فرو خورده و بغض غزلی
که شدی شعرِ من و ریخته ای از دهنم
پشت سر امده ای کاسه آبی دردست
لحظه تلخ جدایی ،دم راهی. شدنم
رفتم و ریخته بر شانه من درد فراق
بوی دلتنگی و غم میچکد از پیرهنم
مثل افسانه ی خاکستر و ققنوس شدم
شهر مانده به تماشای چنین سوختنم
#معصومه_مشایخی
#سماواتی
#فردای_بدون_من
@massima0
امشب به یاد تو بغض گلو شکست
پیمانه هم شکست و به یادت سبو شکست
رویای تو رسید به خواب شبانه ام
پلکم پرید عکس تو در پیش رو شکست
صحبت میان ماه و شب و شعر بود باز...
بغض غزل میان همین گفتگو شکست
بار دگر سکوت سیاهش تمام شد...
در انقباض حنجره هم نام او شکست
تکرار خاطرات تو در من چه فایده
وقتی ترک ترک شد و در روبرو شکست
من از تبار عشقم ودرخاک ریشه ام....
دلداه ایی که دل به سر کوی او شکست
#معصومه_مشایخی
#سماواتی
#فردای_بدون_من
@massima0
تو دریا میشوی بر دل تلاطم میکنی روزی
تمام عشق را شاید تجسم میکنی روزی
تو با یک دامن از مریم خرامان میرسی انگه
به شب بوها شقایق ها تبسم میکنی روزی
تو بر شبنم که خوابیده به روی برگ شب بوها
به ارامی و زیبایی تیمم میکنی روزی
کنار اطلسی آری نماز عشق میخوانی..
خدا را روی برگ گل تجسم میکنی روزی
در اوج اسمانی و ،پراز ناگفته هایی که
تو همراه پرستوها ترنم میکنی روزی
میان شور احساست ،پراز آوای بارانی
تو مشق عشق را حتما ،تکلم میکنی روزی
#معصومه_مشایخی
#سماواتی
#فردای_بدون_من
@massima0
شبی که دست به دامان احتمال زدم
به وعده های تو دلخوش ،دوباره فال زدم
نگاه یخ زده را در پی شراره ی عشق
به چشم های سیاه تو اتصال زدم
نوشتم از تو و شب های گرم و رویایی
چقدر بی تو دم از باور محال زدم
چنان پرنده ی غمگین مانده کنج قفس
ترا ندیدم و افسوس، بال بال زدم
دلم ترک ترک است و شکسته تر هر روز
چرا بدست خودم سنگ بر سفال زدم
نظیر عاشق درمانده ام که بیهوده
دم از خیال وصالش به ماه و سال زدم
#معصومه_مشایخی
#سماواتی
#فردای_بدون_من
@massima0
من سوار کشتی او، او که جاشویی ندارد
صخره ها در پیش رو ،ساحل که پهلویی ندارد
در نگاهش مینشنید یک جهان امواج تردید
سخت می ترسم من از چشمی که جادویی ندارد
پا به محراب خیالش میگذارم تا ببیند
چون من عاشق در این جا او ثناگویی ندارد
در سرم یک شهر دارد میدهد جان در سکوتش
این چه بازاری ست اینجا که هیاهویی ندارد
باز افتاده به سمت عشق گویی که مسیرم
سنگ جز با آیینهِ انگار همسویی ندارد
هرچه سهم از عشق دارم میزنم امشب به نامش
زندگی از آنٍ او باشد من و اویی ندارد
#معصومه_مشایخی
#سماواتی
#فردای_بدون_من
@massima0
#او_خواهد_آمد
جهان خالی از تو میشود حتما سیاه اینجا
که جان را میکشاند تا لب این پرتگاه اینجا
و تلخ است این فروپاشی آدم های ماشینی
که در تنهایی خود ماندهاند و بی پناه اینجا
چه بسیار است رنج آدمی بعد از هبوط خود
که ما از نسل او هستیم و در دام گناه اینجا
زمین گردونه ی تنهایی دل هست میدانم
به جرم عاشقی عمری به تلخی شد تباه اینجا
چنین است گم شدن در فصل های زندگی بی تو
که جان افتاده در بند هزاران اشتباه اینجا
تو روزی باز میآیی در آغاز سپیده دم
جهان تیره میمیرد به دستان پگاه اینجا
#معصومه_مشایخی
#سماواتی
#فردای_بدون_من
#تو_خواهی_آمد
@massima0
#برای_فاطمه_عزیز_وحال_این_روزهایش
و
#درسالگردآسمانی_شدن_پدرم
یک آسمان که فاصله افتاده بین ما
درحسرت توام که رها کرده ای مرا
هر شب کناره پنجره هی آه میکشم
در سینه مانده است همین درد آشنا
بغضم ترک ترک شده در پشت حنجره
بر گونه ام رهاست چه آرام و بی صدا
پشت نگاه سرد تو جامانده ام چه تلخ
رفتی رسیده ایم به پایان ماجرا
روزم سیاه میشود از این همه عذاب
دارم تباه میشوم این جا بیا بیا
#معصومه_مشایخی
#سماواتی
#فردای_بدون_من
@massima0
به جای خواب چشمانم گرفته راه رویا را
مگر پایان دهد در سر هیاهو ها و غوغا را
چراغ گوشه ی ایوان هنوزم مانده روشن تا
کمی روشن کند تاریکی دلگیر شبها را
نوای باد و باران، گام و کوچه، میدهد امید
که شاید بشنوم از نو پژواک صداها را
صدای پچ پچ باد است در هر گوشه انگاری
به گوش پنجره ها می رساند باز نجوا را
میان خواب و بیداری سپیده می رسد از راه
عبور شب خبر دارد،طلوع صبح فردا را
#معصومه_مشایخی
#سماواتی
#فردای_بدون_من
@massima0
ندارد ارزشی در پیش دنیا اعتبار ما
زمان هرگز ندارد رحم بر این انتظارما
میان شهر دل افتاده یک دنیا پریشانی
چه سنگین شد نفس هامان که از این اضطرار ما
چرا اینگونه خیره مانده ایم درهای وهوی شب
که ناقوس سکوتش میزند بر هم قرار ما
شبیه آینه ما بازتاب عشق و غم بودیم
نمانده هیچ آثاری بجز گرد و غبار ما
کنون در دام پاییز هزاران رنگ افتادیم
بدون باغبان خشکیده اینک شاخسار ما
ببین تابوت های آرزو بر شانه ها رفتند
تو ای تقدیر وارونه برو از این دیار ما
#معصومه_مشایخی
#سماواتی
#فردای_بدون_من
@massima0
خدا کند که شب غم به انتها برسد
به گوش مردم دنیا که این ندا برسد
رسیده فصل بهاران پس از زمستان ها
به گوشه گوشه ی دنیا همین صدا برسد
که مژده مرد و زن اینک رسیده نور علی
به قلب های شما نوری از خدا برسد
حریم امن تو مولا کجاست پر بکشیم؟
که از حریم تو آنگه به ما شفا برسد
کنون که سوز دعامان رسیده تا به فلک
خوشم که ناله ی دل تا خود شما برسد
برای شادی دلها به روز محتاجیم
خدا کند که شب غم به انتها برسد
#معصومه_مشایخی
#سماواتی
#فردای_بدون_من
@massima0
یک چند شاخه اطلسی ..گلدان بیاور
فرشی گلیمی،،، گوشه ی ایوان بیاور
یک میز چوبی ...قوری گل سرخ و سینی
با عطر لیمو چای در فنجان بیاور
یک شمعدان نقره ای یک شمع روشن
جوهر..قلم....اندیشه و دیوان بیاور
قاب و گل و فنجان و دفتر، خانه زیباست
سر هست اینجا تو فقط سامان بیاور
این خاطرات کهنه را هی زیر و رو کن
از بین آن چندین لب خندان بیاور
حال و هوای خانه امشب باز ابری ست
لطفا بیا تا خانه ام باران بیاور
#معصومه_مشایخی
#سماواتی
#فردای_بدون_من
@massima0