💚 #تولدتان_مبارک | انتقام به وقت ٢٩ فروردین
🔻 از همان اول که وارد شد چشمم را گرفت. کنجکاو شدم واکنشش را ببینم. تا رسید جلوی در سفید آهنی، بغضش شکست. هقهقاش چنان توی فضا پیچید که شانهی تمام زنها و مردهایی که تا آنلحظه بیصدا اشک میریختند را به لرزه انداخت؛ انگار که وسط جمعیت، روضهخوانی قد کشیده باشد.
🔻 چهل و پنج دقیقهای گذشت. دیگر رمقی برایش نمانده بود. آمد و بیجان نشست روی جدولهای خیابان کشوردوست. آرام کنارش نشستم. کمی که راهِ نفسش باز شد، پرسیدم: «تا حالا نیومده بودین بیت؟» سری به بالا تکان داد و زیر لب گفت: «منو چه به بیت!» واژههای توی سرم را مرتب کردم و دوباره پرسیدم: «دوستش داشتین؟» با گوشهی دستمال اشکهایی که تمامی نداشت را از مژههای مشکیاش گرفت: «دوستش داشتم ولی بعد از جنگ دوازده روزه عاشقش شدم.» سریع پرسیدم چرا؟ و شنیدم: «همیشه پشت سرش میگفتن اینکه برق نداریم بخاطر اینه که پولش رو میده به لبنان. جنگ که شد تازه فهمیدم چه تدبیری داشته و چقدر دروغ پشت سرش بوده. میگفتم ای کاش ما برق نداشتیم ولی دنیا دنیا موشک داشتیم...»
🔻 ادامهی جملاتش میان هقهقهای نوی گلویش گم شد. کمی صبر کردم تا دوباره آرام بگیرد. گفتم: «میدونی امروز تولدشه؟» چشمهایش روی صورتم قفل شد: «مگه تیرماه نبود؟» ابروهام را بالا انداختم: «٢٩ فروردینه، اگه بخوای چندتا جمله بهش بگی، چی میگی؟» سرش را پایین انداخت و با صدایی که از بغض میلرزید گفت: «کاشکی من به جاش رفته بودم. منی که به درد نمیخورم، نه آقا... میدونم در حدی نیستم که انتقامش رو بگیرم، ولی تمام تلاشم اینه که بشم اونی که اون میخواست. اینطوری میتونم انتقامش رو بگیرم...»
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
.
باری سنگینتر از شانههای سیدحسن
یادتان هست روزهایی که توی زندان سرد و تاریک ساواک دلنگران میشدید چکار میکردید؟ تند استغفار میکردید یا قرآن و مناجات میخواندید تا حواستان را پرت کنید. شما استاد این کارها بودید آقاجان!
قابِ دونفرهتان با سیدحسن نصرالله هم از همان جنس بود. وقتی آمد ایران و سفرهی دلش را پیش شما باز کرد که: «بار روی دوشم، بیش از توانم است. دوست دارم این بار و خستگی را به دوش کسی دیگر بسپارم.» شما گفتید: «تو که جوانی! من چه بگویم از خستگی؟ آن هم با این محاسن سفیدم.» و بعد نسخه را پیچیدید؛ نسخهای که انگار نه برای او، که برای روزهای من هم بود: «هر وقت خسته شدی، برو توی یک اتاق، ده دقیقه، ربع ساعت با خدا خلوت کن و از دردت به او بگو. او میشنود و تدبیر میکند...»
راستش را بخواهید، من این روزها خیلی وارد آن اتاق شدهام. در را بستهام و نشستهام به گفتن. اما نشد! نه ده دقیقه، نه صد دقیقه. هر کاری کردم، نه حواسم از جای خالیتان پرت شد و نه شانهای پیدا کردم که سنگینی این غصه را با او تقسیم کنم. انگار بار داغ شما از تمام فرمولهای آرامش بزرگتر است.
آقاجان! شما که عمری استاد آرام کردن دلهای بیقرار بودید، از همانجا که هستید فکری به حال ما بکنید؛ این غم، دیگر سبک نمیشود، مگر اینکه خودتان دستمان را بگیرید.
.
هدایت شده از ریحانه
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | به وقت بهشت
▫️ گل رز قرمز توی دستهای زبر مأموری که جلوی در آهنی ایستاده بود، تناقض عجیبی داشت. مأمور خم شد، گوشش را برد نزدیک دهان دخترکی که بلوز سبز گلدار و دامن مشکی چیندار پوشیده بود. حرفش را که شنید، لبخند زد و دست گذاشت روی چشمهایش که یعنی به روی چشم.
▪️ کنجکاو شدم. رفتم جلو، همقدش زانو زدم و پرسیدم: «چرا به اون آقاهه گل دادی؟» نوک پر روسری مشکیاش را دور انگشت سبابه پیچاند: «برای اینکه بذاره روی خونهی آقا.» با هیجان گفتم: «وای چه کار قشنگی کردی! حالا اگه بخوای واسه آقا یه نقاشی بکشی، چی میکشی؟»
▫️ کمی مادرش را نگاه کرد و کمی من را. پر روسری را از دور انگشتش باز کرد و گفت: «آقا رو میکشیدم؛ وقتی توی بهشته و گل من توی دستهاشه.»
📅 شماره ١٩
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
زمان:
حجم:
985.7K
🎵 همونی که براش نمردیم، آخر سر فدای ما شد...
@masture
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این فیلم رو ببینید و صحبتهای این جوون رو گوش کنید. این حرفها نتیجهٔ عدم مطالعهٔ یه ملته. وقتی به جای ورق زدن کتابهای تاریخ، صفحات بیدر و پیکر مجازی و خبرگزاریهای خارجی رو بالا و پایین میکنیم، در نهایت میایستیم کنار ظالم، نه مظلوم.
@masture
مستوره | فاطمه مرادی
این فیلم رو ببینید و صحبتهای این جوون رو گوش کنید. این حرفها نتیجهٔ عدم مطالعهٔ یه ملته. وقتی به جای
.
هرچه ما پیش برویم، احتیاج ما به کتاب بیشتر خواهد شد. این که کسی تصور کند با پدید آمدن وسائل ارتباط جمعىِ جدید و نوظهور، کتاب منزوی خواهد شد، خطاست. کتاب روزبهروز در جامعهی بشری اهمیت بیشتری پیدا میکند. ابزارهای نوظهور مهمترین هنرشان این است که مضمون کتابها و محتوای کتابها و خود کتابها را راحت و آسان منتقل کنند. جای کتاب را هیچ چیزی نمیگیرد.
🔰 رهبر شهید انقلاب، ۱۳۹۰/۰۴/۲۹
@masture
هدایت شده از کشوردوست
❤️ إِنِّي سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ
📩 #روایت_اهالی_کشوردوست | تا رسید، دستهای چروکش را کشید روی صورت آقا و شروع کرد به شروهخوانی: «حسین گمشدهم، ای رودم ای رود...» با دستمال غبار روی بنر را گرفت و با هقهق گفت: «کجایی آقاجان؟ رفتی و ما رو نبردی؟» بعد تندی موبایل را از کیفش درآورد و گرفت رو بهعکس: «آقاجان نگاه! دردونهته. همهجا باهامه.» نگاهم سر خورد روی عکس نوهی آقا با آن چشمهای نیلی و دستهای لرزان زنی که میخواست به زبان خودش اعتراف کند: «من تا ابد، هر کسی که بوی تو را بدهد و دوستت داشته باشد، دوست خواهم داشت.»
📝 فاطمه مرادی
📱 روایتهای خود از حضور در مراسمهای خیابان کشوردوست را به http://eitaa.com/khamenei_contact_ir ارسال کنید.
💻 @Keshvardust_ir