مأوایِ او ؛
من تراپیست نیستم که یک ساعت و نیم حرف بزنم و امیدِ واهی بهت بدم فقط یه چی میگم و میرم ۲۸ شب دیگ
کاش تموم نمی شد امشب :)))
خدایاشکرت ؛
قلبِ آدم اونجا به درد میاد که
گوشواره هارو به خاطر ثواب کشیدن
به خاطرِ ثواب...
هدایت شده از مَبهوتْ³¹⁵
حارث نقل میکنه به عمر بن سعد بعد از غارت گفتم بیست و چند بچه و کودک رو در خیمه ای سوخته جمع کردم، اگه آب نخورن جان میدن! بذار بهشون آب برسونم...
اون ملعون اجازه داد.
حارث که آب رو برد دید یه دختر بچه به بیابون نگاه میکنه و به اطرافش توجهی نداره..
دلم براش سوخت!
یکم آب براش بردم و ازش پرسیدم اسمت چیه؟ گفت فاطمه..
پرسیدم آب نمی نوشی؟
خانم جان مضمونا از او پرسید گودالِ قتلگاه کجاست؟ چون میشنیدم که بابام (از شدتِ عطش و تشنگی) صدا میزد جیگرم!
سهساله سیدالشهداء
عادت داشت که هر روز،
سجاده پدر را خودش میآورد
و پهن میکرد،
تا آن حضرت نمازش را بخواند.
غروب عاشورا هم به عادت هر روز،
سجادهی بابا را انداخت
و منتظر نشست که بابایش بیاید؛
در همین حین شمر ملعون وارد خیمه شد
آن نازدانه به او رو کرد، و فرمود:
آیا پدرم را دیدهای؟!
آن ملعون که میدانست
او دخترِ حسینﷺ است،
به غلامش دستور داد که او را اذیت کند.
غلام حرکتی نکرد!
شمر که عصبانی شده بود
خودش جلو آمد،
و سیلی به صورت مبارک رقیهسلاماللهعلیها زد...