eitaa logo
شـاید‌ نویسنده:)
543 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
375 ویدیو
9 فایل
[این منم بخشی از خودم که اینجا نشونش میدم☁️⚽️] _شیعه علی ابن ابیطالب:) کپی متون؟ از دل برآمده را کجایش میبرید؟ جوانه زدن؟دوم سومین ماه پاییز هزار چهارصد دو ناشناس:https://abzarek.ir/service-p/msg/4038341
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از تلخی قهوه
بیا خیال کنیم نمازت را ایستاده خواندی بیا خیال کنیم قنوتت با یک دست نیست خیال کنیم دیگر حسینت را حسن صدا نکردی محسن زیر خاک ها دفن نیست موهای من سفید نشده موهای زینب پریشان نیست تو بازهم میخندی چادرت نسوخته، خاکی نیست نفس هایت به شماره نیوفتاده تکیه گاهت دیوار نیست اسما را جای من صدا نمی‌زنی تنور این خانه خاموش نیست در خانه نسوخته دیوار خونی نیست شب ها آسوده میخوابی حسن درگیر با کابوس نیست از من رو نمیگیری سلام من بی‌جواب نیست بیا خیال کنیم تو باز چشم هایت را باز می‌کنی خیال کنیم دفن شبانه‌ات بر گردن من نیست...
هدایت شده از [نویسندۀ نقلی]
تابوتِ حیدر بر دوشِ حیدر می‌رود..
شاید بلد نباشم دلداری بدم؛ ولی یه دلقک درون دارم که هروقت حالت بد باشه میخندونتت:)
و آنگونه که تو مرا صدا میزنی، نخل بی سر هم جوانه میزند:)
پیروزی های چشمگیری نداشتم ولی میتوانم با شکست هایی که زنده از آن بیرون آمدم؛ غافلگیرت کنم.. _آنتوان چخوف
نمیدونم ولی خیلی ناراحتم دیگه نمیتونم اون حجم احساسات رو واسه هیچکس خرج کنم.. خوبه ها ولی کو اون همه ذوق و اشتیاق و احساسات:)؟
حقیقتا خیلی تلاش میکنم.
الکیه میگن زخم روی تن تو فقط درد داره بقیه حسش نمیکنن! من یه سری از ادمای زندگیم وقتی درد میکشن تک تک اجزای سلول های من هم همراهشون چند برابر درد میکشه!
۵۹_پایان من! تنم دیگر روحی ندارد؛ جانی نیست که آن را به حرکت دراورد! یخ کرده مثل سرمای یخبندان، رنگ باخته بسان سپیدی لباس عروس، بی جان است مانند تکه گوشتی بی حرکت، اطرافیان به دورم حلقه زدند، مینشینند و موری میکنند، مادرم نوازش میدهد [اخ مامان شه کچیک دترِ بلاره مِن شه دتر قِربون] پدرم از گوشه در به ما نگاه میکند و رویش را به سمت حیاط میچرخاند و شانه هایش به سمت بالا پایین حرکت میکنند، شبیه زلزله ای در دل کوه! خواهرانم در بالای سرم یکدیگر را به اغوش میکشند و ارام اشک میریزند و خواهرزاده هایم در حیاط مشغول بازی اند، و ارزوهایم؟! انها نیز به مراسم تدفین آمده اند و قرار است‌ با من، دفن شوند! ارزوهایی که مدت ها تلاش نمودم تا به وقوع بپیوندند انها هم نیز حالا مانند تن بی روح من رنگ باخته اند و دیگر هیچ وقت رنگ نمیگیرند! رفق هایم در کنار یکدیگر ایستاده اند و به تن بی روح من خیره مانده اند و صمیمی ترینشان خاطراتمان را مرور میکند و خیره و مبهوت میماند! و من؟! روحم همه آنهارا مینگرد و نظاره میکند! تنی را که مدت ها با او همکف بود و حال نیز باید آن را به دستان سرد خاک روانه کند و ماموریت را به پایان رسانده و به لقا الله بیپوندد.. مانند جدایی فرزند از بَطن مادر، به روحم مینگرد، نمیدانم در من چه افکاری در تلاطم می افتد! اما بی شک، به نشد های زندگیم تعقل میکنم، چه کس جز من میتوانست آنهارا به حرکت دراورد؟! حال تنی را که مدت ها در واپسین شب مرده بود، به واقعیت تمام میشود و به دست خاک سپرده میشود.. و این است اغاز پایان من! _سیده زهرا موسوی🌿