هدایت شده از تلخی قهوه
بیا خیال کنیم نمازت را ایستاده خواندی
بیا خیال کنیم قنوتت با یک دست نیست
خیال کنیم دیگر حسینت را حسن صدا نکردی
محسن زیر خاک ها دفن نیست
موهای من سفید نشده
موهای زینب پریشان نیست
تو بازهم میخندی
چادرت نسوخته، خاکی نیست
نفس هایت به شماره نیوفتاده
تکیه گاهت دیوار نیست
اسما را جای من صدا نمیزنی
تنور این خانه خاموش نیست
در خانه نسوخته
دیوار خونی نیست
شب ها آسوده میخوابی
حسن درگیر با کابوس نیست
از من رو نمیگیری
سلام من بیجواب نیست
بیا خیال کنیم تو باز چشم هایت را باز میکنی
خیال کنیم دفن شبانهات بر گردن من نیست...
شاید بلد نباشم دلداری بدم؛
ولی یه دلقک درون دارم
که هروقت حالت بد باشه میخندونتت:)
پیروزی های چشمگیری نداشتم
ولی میتوانم
با شکست هایی که زنده از آن بیرون آمدم؛
غافلگیرت کنم..
_آنتوان چخوف
نمیدونم
ولی خیلی ناراحتم
دیگه نمیتونم اون حجم احساسات رو
واسه هیچکس خرج کنم..
خوبه ها
ولی کو اون همه ذوق و اشتیاق و احساسات:)؟
الکیه میگن
زخم روی تن تو فقط درد داره
بقیه حسش نمیکنن!
من یه سری از ادمای زندگیم
وقتی درد میکشن
تک تک اجزای سلول های من
هم همراهشون چند برابر درد میکشه!
#پاراگراف
۵۹_پایان من!
تنم دیگر روحی ندارد؛
جانی نیست که آن را به حرکت دراورد!
یخ کرده مثل سرمای یخبندان،
رنگ باخته بسان سپیدی لباس عروس،
بی جان است مانند تکه گوشتی بی حرکت،
اطرافیان به دورم حلقه زدند،
مینشینند و موری میکنند،
مادرم نوازش میدهد
[اخ مامان شه کچیک دترِ بلاره
مِن شه دتر قِربون]
پدرم از گوشه در
به ما نگاه میکند و
رویش را به سمت حیاط میچرخاند
و شانه هایش به سمت بالا پایین
حرکت میکنند، شبیه زلزله ای در دل کوه!
خواهرانم در بالای سرم یکدیگر را به اغوش میکشند
و ارام اشک میریزند
و خواهرزاده هایم در حیاط مشغول بازی اند،
و ارزوهایم؟!
انها نیز به مراسم تدفین آمده اند و
قرار است با من، دفن شوند!
ارزوهایی که مدت ها تلاش نمودم
تا به وقوع بپیوندند
انها هم نیز حالا مانند تن بی روح من
رنگ باخته اند و دیگر هیچ وقت
رنگ نمیگیرند!
رفق هایم در کنار یکدیگر ایستاده اند
و به تن بی روح من خیره مانده اند
و صمیمی ترینشان خاطراتمان را مرور میکند و خیره و مبهوت میماند!
و من؟!
روحم همه آنهارا مینگرد و نظاره میکند!
تنی را که مدت ها با او همکف بود
و حال نیز باید آن را به دستان سرد خاک روانه کند
و ماموریت را به پایان رسانده و به لقا الله بیپوندد..
مانند جدایی فرزند از بَطن مادر،
به روحم مینگرد،
نمیدانم در من چه افکاری در تلاطم
می افتد!
اما بی شک،
به نشد های زندگیم تعقل میکنم،
چه کس جز من میتوانست آنهارا
به حرکت دراورد؟!
حال تنی را که مدت ها
در واپسین شب مرده بود،
به واقعیت تمام میشود
و به دست خاک سپرده میشود..
و این است اغاز پایان من!
_سیده زهرا موسوی🌿