هدایت شده از مملو از مبتلایی :)))
رفتم یک کتاب گرفتم دوهزار صفحه است
بعد آخرین صفحه کتاب نوشته:
بعضی از حرفا را نمیتوان گفت...
داداششششش
من نگرانت حرفای درون سینه موندتم
یک وقت تو خودت نریزی سکته کنی
بمونی رو دستمون...:///
نگاهش نکردم
چون حلقه ای در دستانش نقش بسته بود
به یاد اوردم ان حلقه را من داده ام...