تقدیمی ها تقدیم شد
امیدوارم دوست داشته باشین و
پروفایلتون ببینمشون:)!
تقدیمی ها.
تکبیرررر
سناریو پیدا کردم
برای رمان جدیدم.
البته امیدوارم بتونم بنویسم،
چون حس میکنم به عنوان دومین رمان یک نویسنده زیر ۲۰ سال
سنگینه.
آدم ها، گاهی اوقات گریه میکنند، نه به خاطر اینکه ضعیف هستند، بلکه به این خاطر که برای مدت طولانی قوی بودهاند...
هرتا مولر
بزرگ شدن فقط اونجاش که شخصیتمون،
از پاتریک و باباسفنجی به اختاپوس تبدیل میشه :)
دیروز چهارشنبه بود؟
خب خوبه یادم رفت پاراگراف بزارم.
راستش دیروز از لحاظ ذهنی درگیر بودم و هیچ حواسم نبود
الان براتون میزارم
ببخشید بابت تاخیر.
#پاراگراف
۳۲_علمدار
خبر اوردند که عباس به دنیا امده است
ام البنین(ع) پس از غسل
قنداقی سپید را تن عباسش کرد که
گویی رخت دامادی را بر تنش میبست!
امیر الموئمنین در مسجد بود،
هنگامی که به منزل رسید
حضرت زینب با رویی گشاده درب را گشود.
با تبسمی شیرین به سمت قنداقه عباس رفت .
او را به سینه چسباند و دمی عمیق از گردن برادرش گرفت.
چندی نگذشت که او را به آغوش گرم پدرش سپرد .
مولا پس از گرفتن عباس در گوشه ای از منزل نشست،
ام البنین [ع] به هرسختی از بستر بلند شد و نشیت به احترام مولایش؛
همه ی اهالی منزل به دور پدر و برادر تازه متولد شده جمع بودند :
برادر بزرگتر حسن علیه السلام ، برادر کوچکتر حسین علیه السلام ، خواهرش زینب کبری سلام الله علیها و مادرش ام ام البنین سلام الله علیها ...
و حالا عباس با آمدنش خانواده تکمیل نموده بود.
مولا دقیقه ای به چشمان پر فروغش ، لبهای سرخش ، دستان کشیده و پاهای کوچکش خیره ماند
گویی چشم ها ، دست ها ، و پاهای عباس را در عاشورا دید،
اشکی از چشمان مبارکش چکید
خم شد
بوسه ای بر پیشانی عباس نهاد و
پس از آن نوبت به چشم ها ، دست و پاهایش رسید ...
ام البنین با چشمانی خیره صحنه را نظاره میکرد
در دل میگفت : مگر عباس ایرادی داشت که امیر الموئمنین اینگونه اشک میریزد و میبوسد؟
دلش طاقت نیاورد از مولا پرسید:
_ مولا جان ! عباس مشکلی در بدن دارد که چشمانتان بارانی است ؟ چرا بوسه هایتان همراه با سوز و غم است ؟
مولا تبسمی غمگین کرد و فرمود :
+ مشکل؟ عباس من هیچ مشکلی ندارد
من آن روزی را میبینم که این دست و پا و چشم فدای حسینم (ع) میشود ... او عباس است :
سقای نینوا ، علمدار کربلا ...
ام البنین به فکر فرو رفت . همه ی اهالی خانه چشم به لب های او دوختند ؛
ام البنین درنگی کرد. سپس دستانش را دراز کرد
عباس را در اغوش کشید و بویید
و سپس دور سر حسین (ع) چرخاند و لب از لب گشود :
_عباسم صدقه ی حسینم...
نویسنده؟سیده زهرا موسوی
شـاید نویسنده:)
#پاراگراف ۳۲_علمدار خبر اوردند که عباس به دنیا امده است ام البنین(ع) پس از غسل قنداقی سپید را تن عب
اصلا هم موقع نوشتنش گریه نکردم!
مدیونین فکر کنین گریه کردمااا