کمتر کسی پیدا میشه
که قهوه رو دوست داشته باشه،
اما اگه کسی دوسش داشته باشه
یه جورایی معتادش میشه،
مثل قهوه باش!
#پاراگراف
۳۳_ رنگ من..
دنیایش سیاه سفید شده بود،
گمان میکرد همه اش تقصیر خودش است
اما نمیشد همه تقصیر هارا بر گردن یک نفر افکند
اشخاص اطرافش،باعث این اتفاقات نیز بودند،
هرگاه که به اطرافش مینگریست، جز هیچ نمیدید،
نمیدانست دگر چه کند،
دست به هرچیز میزد سیاه و تار میشد،
شاید هم تعبیراش اینگونه بود،
او معتقد بود که در نقطه عطف خودش بود که
ناگهان دنیایش از رنگ بنفش سبز قرمز به سیاه سفید خاکستری مبدل شد،
دگر هرجا را میدید هیچ رنگی حس نمیکرد،خیال میکرد که کور شده است اما
کور هم نشده بود،
انگار خوره مغز نوجوانش را میمکید،
با خود زمزمه میکرد:
[چه شده؟چه اتفاقی بر بدن پر هیاهو من افتاده است؟]
از تنهایی میترسید اما حوصله جمع های بزرگ هم نیز نداشت،
نفس هایش تک توک بالا میامدند،
دستهایش لحظه هم ارام نمیگرفتند،
از تاریکی میترسید اما از انکه تاریکی اش دیگران را در بر بگیرد بیشتر وحشت میکرد،
مجبور شد سیاهی شب های تارش که حالا روزهایش را هم دربر گرفته بود را در دل خود نگه دارد و از انسان ها فاصله بگیرد، انسان ها هم گله نکردند و پی او را نگرفتند برای نجاتش،
دگر غصه هایش را به سقف بالای سرش نشر میداد
اشکهایش را در اغوش پتویش میریخت،
همدم خوبی برایش بودند،
او نیز روز به روز اتاق و وسایل اطرافش که حالا جایگزین خوبی به جای انسان ها بودند را بیشتر دوست میداشت، دوست داشتنی که بیشتر بخواطر عادت بود،
دگر هراسی حتی از تنهاییش نداشت،حتی دگر در جمع های بزرگ هم تنهایی را طلب میکرد،در تنهاییش توانسته بود خود را دریابد،
در همین نقطه فاصله بود که ناگهان در اتاقش زده شد،
یک دیوانه داخل شد،
نام ان دیوانه نوشتن بود،
تصمیم گرفت جای تمامی انسانها بنویسد،
زین پس در کنجی از اتاقش در واپسین شب هم قلم را تنها نمیگذاشت،
دگر حتی از در دیوار اتاقش هم مینوشت و
هرکلمه را که روایت میکرد رنگ جدیدی میدید دگر خبری از سیاه سفید خاکستری نبود،حتی خبر از سبز و بنفش هم نبود،او حالا خالق یک اثر شده بود،او حالا توانسته بود رنگ خودش را بنویسد.
_سیده زهرا موسوی🌿
شـاید نویسنده:)
#پاراگراف ۳۳_ رنگ من.. دنیایش سیاه سفید شده بود، گمان میکرد همه اش تقصیر خودش است اما نمیشد همه تقصی
خودم رو براتون روایت کردم:)
خودم خیلی دوسش دارم..
شـاید نویسنده:)
#پاراگراف ۳۳_ رنگ من.. دنیایش سیاه سفید شده بود، گمان میکرد همه اش تقصیر خودش است اما نمیشد همه تقصی
تو بیو ناشناس هست
خوشحال میشم نظرتون رو راجبش بدونم:)!
نویسندگان گرامی؛
نقد هاتون رو با گوش جان میشنوم:)
دوست داشتن از نظرم تو این جمله خلاصه شد:
"فهمیدم دوستت دارم، همان شبی که با یک حرف ساده تو، تا صبح لبخند زدم:)"