روز خلقت در گِل ما شوق دیدار تو بود
از همان آغاز ما را کمتحمل ساختند
_فاضل نظری
.اِذا اَرادَ صاحِبُكُم اَن لا يَسْاَ لَ رَبَّهُ اِلاّ اَعْطاهُ، فَلْيَياَس مِنَ النّاسِ كُلِّهِمْ، ولا يَكونَنَّ لَهُ رَجاءٌ عِنْدَ غَيْرِ اللّهِ فَاِذا عَلِمَ اللّهُ ذالِكَ مِنْ قَلْبِهِ لَمْ يَسْاَ لْهُ شَيْئا اِلاّ اَعْطاهُ ؛
.هر گاه يكى از شما خواست كه آنچه را از پروردگارش درخواست مىكند، به او بدهد، بايد از همه مردم چشم اميد بركَند و به غير خدا هرگز اميدى نداشته باشد. پس هرگاه اين از قلب او بر خدا عيان شد، هر چه را از وى بخواهد، به او مىدهد...
_رسول اکرم"ص"
#چهره_واقعی_تو
#رمان_۲۱۳
#پارت_۴۰
(از زبان لنا:)
تار میبینم دست هایم را بر روی چشم های خمارم قوس میدهم تا بتوانم اندکی از تاری چشمانم را بکاهم؛گرمایی بر روی پاهایم حس میشود که گرمای پتو نیست؛
چون طبق شواهد و قرائن کل شب پتو بر تنم نبوده و حالا کمی گلویم میسوزد و
بینی سمت راستم کویر است و سمت چپ اقیانوس.
چشمهایم را بهتر باز میکنم؛
از گوشه ای از پرده اتاقم که دیشب درست نکشیده بودم اش ، هاله نوری از خورشید امده مهمان شده،
به راستی که نور زیبایی دارد!
_لیبی لیبی پاشو...لیبی..لیبی
برروی رخت خواب مینشینم،
_لیبی..لیبی.
گوشی ام را روشن بر روی میز میبینم!
به سمتش میروم و صدا ضبط شده را باز میکنم:+ببخشید نمیتونستم رودر رو ازت خداحافظی کنم، گفتم شاید بهترین کار ضبط این ویس باشه،
حرفهام رو تو این یه هفته زدم بهت، این یه هفته اخر هم کلی خاطرات قشنگ ساختیم و حالا اون یک هفته و این ۸ سال به پایان رسیده،
فکر کنم وقتشه،
خداحافظ لنا عزیز من،
اگه شد تو دنیای دیگه واست نامه میفرستم البته اگه اینبار وقتی پستچی نامهام رو اورد، خونه باشی و نامهام رو تحویل بگیری.
ویس لیبی به محض اینکه تمام میشود،
از روی گوشی ام محو میشود و...لیبی من رفته بود!
پاهایم آرام وقرار ندارد، نفس هایم به شماره افتاده است،احساس میکنم از درون گوشام دود خارج میشود،
باید به دنبالش بگردم!
خانه قدیمی ما..
...
بی رمق شده ام،چند روزی میشود که به دنبال او میگردم اما اگر ماه ها هم طول بکشد به دنبالش میگردم!
حدود ۳ ساعتی بود که به دنبال او در کوچه پس کوچه های پاریس میگشتم،قیافه ای هم از او سراغ ندارم اما باید بگردم،دلتنگش هستم،
شاید اینکار سبب شود دلتنگی ام کاسته شود،
_لیبی یعنی کجا میتونی باشی؟!
به هر عابر که میرسم ناماش را پرس وجو میکنم.
_ببخشید خانم شما تو این حوالی شخصی به اسم لیبی نمیشناسید؟
_ببخشید منزل لیبی اینجاست؟
هربار با پاسخ خیر، سوالام به پایان میرسد،
بی رمق و جان در رفته باید به خانه برگردم،
فردا دوباره به دنبال او بگردم،
در راه برگشت، خانه قدیمیمان را میبینم،
انگار نیروی گرانشی زمین من را به سمت خانه میکشاند و میگوید: "خانه اینجاست"
اما این خانه مدت ها بود که خانه ما نبود،
دلتنگ در دیوارش هستم،
خانه ای بزرگ،با حیاطی گسترده، دیوار های سبز ابی مات و سقف شریوانی،نفس عمیقی کشیدم.
مطمعنا لیبی اگر اینجا بود میگفت:
+بریم لنا،اینجا دیگه خونه ما نیست.
گام بر میدارم و از کوچه های مختلف میگذرم،
گشنه و تشنه!
دگر جان قدم برداشتن ندارم،
به یاد دارم چهار کوچه بالاتر از خانه ما کافه ای به نام درخت درحال تاسیس بود،
حالا یک کوچه مانده است به انجا،فرصت خوبی است که سری به انجا بزنم..
_سیده زهرا موسوی.
"هرگونه کپی پیگرد دلی و الهی دارد"
همش تو سرم داره مرور میشه:
"اون شب گریه نکرد ولی وقتی فردا پاش به لبه مبل گیر کرد گریه کرد،وقتی سکانسی از فیلم دید گریه کرد،"
لبخند*
شـاید نویسنده:)
نه کی گفته اعصابم خورده از چرندیات مردم؟
نه کی گفته از اینکه قراره اخرین پارت رمانم رو بزارم ناراحتم؟!
روانشناسی میگه:
گوش کردن به موسیقی شاد باعث شادی کاذب میشه و موسیقی غمگین، باعث غم کاذب
#پاراگراف
۳۷_منتظر.
حدود یک ساعتی میشد به یک جا خیره شده بود،
حتی کلمه ای هم بر زبانش نمیاورد،
این کلمات همش در مغزش تجمع شده بود و مانند خوره مغز جوانش را میخورد،
پوست گوشه ناخنش را با انگشتانش میکند، پاهایش را بی وقفه تکان میداد،لبهایش را میگزید و میجوید،
با بار سوم صدای زنگ در خانه
ناگهان به حین امد،
به سمت در روانه شد اما هرچه بله گفت کسی نبود که جوابش را بدهد،
خیال کرد که خیالات است؛
هنوز دوباره در خیالات فرو نرفته بود که در دستهایش احساس خیسی کرد و نگاهی انداخت،
دستهایش سرد بود؛
خونی که از کنار انگشتانش میجوشید سردی اش را بیشتر هم میکرد،
دستمالی را گرفت و به دور انگشتانش پیچید و در هنگام تمام حرف های در ذهنش برایش یاداوری میشد
انقدر فکر کرده بود که دگر تاب نداشت،
دستش را بر بروی سرش نهاد تا شاید این صداهای بی انتها به پایان برسد،
نفسی عمیق کشید
دیگر نمیتوانست، پس چادر گلگلی صورتی ابی مادر را که بر روی دسته مبل رها شده بود را برداشت،
بر سر کرد و به سمت در دوید در را باز کرد،
کوچه را نظاره کرد،
انگار انتظار میکشید،انتظار چیزی را که نداشت
او یک ساعت بود که در خیالش
اورا به بیرون روانه اش کرده بود و فکر میکرد میتواند یک عمر بی او باقی بماند اما
همان یک ساعت بر دخترک تمام عمر گذشت،
انگار بیشتر از قبل یاداور شده بود!
_سیده زهرا موسوی🌿