eitaa logo
شـاید‌ نویسنده:)
543 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
375 ویدیو
9 فایل
[این منم بخشی از خودم که اینجا نشونش میدم☁️⚽️] _شیعه علی ابن ابیطالب:) کپی متون؟ از دل برآمده را کجایش میبرید؟ جوانه زدن؟دوم سومین ماه پاییز هزار چهارصد دو ناشناس:https://abzarek.ir/service-p/msg/4038341
مشاهده در ایتا
دانلود
(از زبان لنا:) تار میبینم دست هایم را بر روی چشم های خمارم قوس میدهم تا بتوانم اندکی از تاری چشمانم را بکاهم؛گرمایی بر روی پاهایم حس میشود که گرمای پتو نیست؛ چون طبق شواهد و قرائن کل شب پتو بر تنم نبوده و حالا کمی گلویم میسوزد و بینی سمت راستم کویر است و سمت چپ اقیانوس. چشمهایم را بهتر باز میکنم؛ از گوشه ای از پرده اتاقم که دیشب درست نکشیده بودم اش ، هاله نوری از خورشید امده مهمان شده، به راستی که نور زیبایی دارد! _لیبی لیبی پاشو...لیبی..لیبی برروی رخت خواب مینشینم، _لیبی..لیبی. گوشی ام را روشن بر روی میز میبینم! به سمتش میروم و صدا ضبط شده را باز میکنم:+ببخشید نمیتونستم رودر رو ازت خداحافظی‌ کنم، گفتم شاید بهترین کار ضبط این ویس باشه، حرفهام رو تو این یه هفته زدم بهت، این یه هفته اخر هم کلی خاطرات قشنگ ساختیم و حالا اون یک هفته و این ۸ سال به پایان رسیده، فکر کنم وقتشه، خداحافظ لنا عزیز من، اگه شد تو دنیای دیگه واست نامه میفرستم البته اگه اینبار وقتی پستچی نامه‌ام رو اورد، خونه باشی و نامه‌ام رو تحویل بگیری. ویس لیبی به محض اینکه  تمام میشود، از روی گوشی ام محو میشود و...لیبی من رفته بود! پاهایم آرام وقرار ندارد، نفس هایم به شماره افتاده است،احساس میکنم از درون گوش‌ام دود خارج میشود، باید به دنبالش بگردم! خانه قدیمی ما.. ... بی رمق شده ام،چند روزی میشود که به دنبال او میگردم اما اگر ماه ها هم طول بکشد به دنبالش میگردم! حدود ۳ ساعتی بود که به دنبال او در کوچه پس کوچه های پاریس میگشتم،قیافه ای هم از او سراغ ندارم اما باید بگردم،دلتنگش هستم، شاید اینکار سبب شود دلتنگی ام کاسته شود، _لیبی یعنی کجا میتونی باشی؟! به هر عابر که میرسم نام‌اش را پرس وجو میکنم. _ببخشید خانم شما تو این حوالی شخصی به اسم لیبی نمیشناسید؟ _ببخشید منزل لیبی اینجاست؟ هربار با پاسخ خیر، سوال‌ام به پایان میرسد، بی رمق و جان در رفته باید به خانه برگردم،   فردا دوباره به دنبال او بگردم، در راه برگشت، خانه قدیمیمان را میبینم، انگار نیروی گرانشی زمین من را به سمت خانه میکشاند و میگوید:  "خانه اینجاست" اما این خانه مدت ها بود که خانه ما نبود، دلتنگ در دیوارش هستم، خانه ای بزرگ،با حیاطی گسترده، دیوار های سبز ابی مات و سقف شریوانی،نفس عمیقی کشیدم. مطمعنا لیبی اگر اینجا بود میگفت: +بریم لنا،اینجا دیگه خونه ما نیست. گام بر میدارم و از کوچه های مختلف میگذرم، گشنه و تشنه! دگر جان قدم برداشتن ندارم، به یاد دارم چهار کوچه بالاتر از خانه ما کافه ای به نام درخت درحال تاسیس بود، حالا یک کوچه مانده است به انجا،فرصت خوبی است که سری به انجا بزنم.. _سیده زهرا موسوی. "هرگونه کپی پیگرد دلی و الهی دارد"
همش تو سرم داره مرور میشه: "اون شب گریه نکرد ولی وقتی فردا پاش به لبه مبل گیر کرد گریه کرد،وقتی سکانسی از فیلم دید گریه کرد،" لبخند*
شـاید‌ نویسنده:)
نه کی گفته اعصابم خورده از چرندیات مردم؟
نه کی گفته از اینکه قراره اخرین پارت رمانم رو بزارم ناراحتم؟!
دقت کردی که من خیلی وقته درموردت نمینویسم! دیگه کلمات کم اومدن برای تو!
روانشناسی میگه: گوش کردن به موسیقی شاد باعث شادی کاذب میشه و موسیقی غمگین، باعث غم کاذب
اون لحظه که نفس عمیق میکشی تا گریت نگیره و به خودت میگی قوی باش گریه نکن!
۳۷_منتظر. حدود یک ساعتی میشد به یک جا خیره شده بود، حتی کلمه ای هم بر زبانش نمیاورد، این کلمات همش در مغزش تجمع شده بود و مانند خوره مغز جوانش را میخورد، پوست گوشه ناخنش را با انگشتانش میکند، پاهایش را بی وقفه تکان میداد،لبهایش را میگزید و میجوید، با بار سوم صدای زنگ در خانه ناگهان به حین امد، به سمت در روانه شد اما هرچه بله گفت کسی نبود که جوابش را بدهد، خیال کرد که خیالات است؛ هنوز دوباره در خیالات فرو نرفته بود که در دستهایش احساس خیسی کرد و نگاهی انداخت، دستهایش سرد بود؛ خونی که از کنار انگشتانش میجوشید سردی اش را بیشتر هم میکرد، دستمالی را گرفت و به دور انگشتانش پیچید و در هنگام تمام حرف های در ذهنش برایش یاداوری میشد انقدر فکر کرده بود که دگر تاب نداشت، دستش را بر بروی سرش نهاد تا شاید این صداهای بی انتها به پایان برسد، نفسی عمیق کشید دیگر نمیتوانست، پس چادر گلگلی صورتی ابی مادر را که بر روی دسته مبل رها شده بود را برداشت، بر سر کرد و به سمت در دوید در را باز کرد، کوچه را نظاره کرد، انگار انتظار میکشید،انتظار چیزی را که نداشت او یک ساعت بود که در خیالش اورا به بیرون روانه اش کرده بود و فکر میکرد میتواند یک عمر بی او باقی بماند اما   همان یک ساعت بر دخترک تمام عمر گذشت، انگار بیشتر از قبل یاداور شده بود! _سیده زهرا موسوی🌿
"پارت اخر" وارد کافه میشوم، و برروی یکی از صندلی هایش مینشینم، دیوارهای چوبی،گلدان های زیبا و تابلویی زیبا از خورشید! اولین بار است که تابلویی فقط با طرح خورشید میبینم، با دیدن خورشید به یاد لیبی میوفتم،به یاد ان روز اول مدرسه که لیبی میخواند: "یه صبح دیگه اسمون داره از خودش نور میده اذیت کردنش چه حال میده" لبخندی برروی صورتم روانه میکنم؛ باریستایی به سمتم میاید، پسری جوان و قد بلند و چهارشانه باموهایی طلایی و لبخندی بر روی چهره ، نزدیک نزدیک تر میشود: +سلام خوش اومدین به کافه درخت _سلام..ممنون +چی میل دارید؟ نفسم را حبس میکنم: _دمنوش اویشن و کیک هویج +اوه بله حتما،کیک های هویج ما بینظیره،کیک هویج انتخاب فوق العادیه. _اره...یه گربه داشتم که اون عاشق کیک هویج بود، کافه که میرفتم بخاطر اون کیک هویج میگرفتم اما حالا ... بغض گلوام را قورت میدهم تا ادانه حرف را به زبان بیاورم: _برای همین به یاد اون کیک هوویج سفارش دادم. +متاسفم بابت از دست دادنش،پس کیک هویج و دمنوش اویشن،تا چند دقیقه دیگه سفارشتون حاضر میشه. دگر چیزی نمیگویم فقط لبخندی به سمتش میزنم، به سمت حسابداری حرکت میکند و به هنگام می ایستد. +من و شما قبلا جایی هم رو ندیدیم؟ نمیدونم چرا چهره شما برام اشناست،اما هرچی فکر میکنم یادم نمیاد. _نمیدونم شاید چون من قبلا تو این محله زندگی میکردم. +شاید. ... هجومی از افکار به سمتم مانند موجی حرکت میکند و من را میبلعد، رویم را سمت قاب خورشید میکنم، اثر هنری زیبایی به نظر میرسد، اندکی صندلی ام را عقب میکشم وبلند میشوم کوله پشتی مشکی ام را برروی صندلی ام قرار میدهم، به سمت تابلو حرکت میکنم تا ظرافتش را به درستی به چشم ببینم. در حال  برانداز کردن تابلو هستم که اسمی در زیر تابلو چشمانم را گرد میکند: " اثر: لیبی" صدای گارسون که از پشت سر شنیده میشد من را از بُهت بیرون اورد: +خانم سفارشتون امادست. حیران به سمتش برمیگردم، _ طرح خورش..ید روی یه تابلو ، ایده هوشمن..دانه ای به نظر...میرسه ، این نقاشی رو جناب لیبی کشیده درسته؟ ایشون رو می‌شناسید؟! (طرح خورشید روی یه تابلو ، ایده هوشمندانه ای به نظرمیرسه ، این نقاشی رو جناب لیبی کشیده درسته؟ ایشون رو می‌شناسید؟!) +خوشحالم که از طرح تابلو خوشتون اومده، هنر دست خودمه و ازاونجایی که عاشق خورشید هستم تصمیم گرفتم نقاشی خورشید رو برروی تابلوم بیارم. گارسون کیک و دمنوش را برروی میز من میگذارد و من بُهت زده به او مینگرم، از کنارم میگذرد،صدای نفس هایم را حس میکنم، عرق سرد از لای موهایم سرازیر میشود،لیبی،لیبی من؟ _بب..خ..شید.. سرش را به سمتم بر می‌گرداند، به راستی خودش است، مو های گندمی، و تارهای موی سفید لابه لای موهای اش، مینگرم، نفس هایم را حبس میکنم، _اسمم..اسم تو لیبیه؟ +بله چیزی شده؟! چشمهایش را نگاه میکنم،قبلا شنیده بودم که چشم ها تغییر نمیکند اما باور نمیکردم! این چشم ها همان چشم ها بود، چشمان کسی که هرروز من را به زندگی امیدوار میکرد، _ممنون بابت همچی. هنوز دلم برات تنگ میشه. رطوبتی را برروی گونه هایم حس میکنم، منتظر نمیمانم تا جوابش رابدهد و از کافه خارج میشوم. _سیده زهرا موسوی "هرگونه کپی پیگرد دلی و الهی دارد"