توی هیئتمون یه سری بانوان باردار حضور دارن که
هنوز از در هیئت وارد نشدن ،
خانوم هایی که برروی مبل نشستن
بلند میشن تا این اشخاص
روی مبل بشینن تا اذیت نشن و خلاصه هواشون رو خیلی دارن!
حالا اگه با زن باردار
باید اینطوری رفتار شه
پس چرا توی مدینه با حضرت فاطمه[ع]
اون طوری رفتار کردن؟!
اخ مادر...
سوزش چشم من از شدت زیبایی توست
خیره برتو شده ام ، پلک زدن یادم رفت:)
_ماه بلند ام البنین:)
#اهل_خانه
شـاید نویسنده:)
___💔
طوری زندگیم رو به دستت سپردم که
انگار نه انگار دست نداری...
شـاید نویسنده:)
طوری زندگیم رو به دستت سپردم که انگار نه انگار دست نداری...
من میدونم تو
دستم نداشته باشی ؛
عباسی:)
هدایت شده از شـاید نویسنده:)
#پاراگراف
۳۲_علمدار
خبر اوردند که عباس به دنیا امده است
ام البنین(ع) پس از غسل
قنداقی سپید را تن عباسش کرد که
گویی رخت دامادی را بر تنش میبست!
امیر الموئمنین در مسجد کوفه بود،
هنگامی که به منزل رسید
ام البنین با رویی گشاده درب را گشود.
با تبسمی شیرین به سمت قنداقه عباس رفت .
او را به سینه چسباند و دمی عمیق از گردن فرزند نو رسیده اش گرفت.
چندی نگذشت که او را به آغوش گرم پدرش سپرد .
مولا پس از گرفتن عباس در گوشه ای از منزل نشست، همه ی اهالی منزل به دور پدر و برادر تازه متولد شده جمع بودند :
برادر بزرگتر حسن علیه السلام ، برادر کوچکتر حسین علیه السلام ، خواهرش زینب کبری سلام الله علیها و مادرش ام البنین سلام الله علیها ...
و حالا عباس با آمدنش خانواده تکمیل نموده بود.
مولا دقیقه ای به چشمان پر فروغش ، لبهای سرخش ، دستان کشیده و پاهای کوچکش خیره ماند
گویی چشم ها ، دست ها ، و پاهای عباس را در عاشورا دید،
اشکی از چشمان مبارکش چکید
خم شد
بوسه ای بر پیشانی عباس نهاد و
پس از آن نوبت به چشم ها ، دست و پاهایش رسید ...
ام البنین با چشمانی خیره صحنه را نظاره میکرد
در دل میگفت : مگر عباس ایرادی داشت که امیر الموئمنین اینگونه اشک میریزد و میبوسد؟
دلش طاقت نیاورد از مولا پرسید:
_ مولا جان ! عباس مشکلی در بدن دارد که چشمانتان بارانی است ؟ چرا بوسه هایتان همراه با سوز و غم است ؟
مولا تبسمی غمگین کرد و فرمود :
+ مشکل؟ عباس من هیچ مشکلی ندارد
من آن روزی را میبینم که این دست و پا و چشم فدای حسینم (ع) میشود ... او عباس است :
سقای نینوا ، علمدار کربلا ...
ام البنین به فکر فرو رفت . همه ی اهالی خانه چشم به لب های او دوختند ؛
ام البنین درنگی کرد. سپس دستانش را دراز کرد
عباس را در اغوش کشید و بویید
و سپس دور سر حسین (ع) چرخاند و لب از لب گشود :
_عباسم صدقه ی حسینم...
نویسنده؟سیده زهرا موسوی