eitaa logo
شـاید‌ نویسنده:)
543 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
376 ویدیو
9 فایل
[این منم بخشی از خودم که اینجا نشونش میدم☁️⚽️] _شیعه علی ابن ابیطالب:) کپی متون؟ از دل برآمده را کجایش میبرید؟ جوانه زدن؟دوم سومین ماه پاییز هزار چهارصد دو ناشناس:https://abzarek.ir/service-p/msg/4038341
مشاهده در ایتا
دانلود
توی هیئتمون یه سری بانوان باردار حضور دارن که هنوز از در هیئت وارد نشدن ، خانوم هایی که برروی مبل نشستن بلند میشن تا این اشخاص روی مبل بشینن تا اذیت نشن و خلاصه هواشون رو خیلی دارن! حالا اگه با زن باردار باید اینطوری رفتار شه پس چرا توی مدینه با حضرت فاطمه[ع] اون طوری رفتار کردن؟! اخ مادر...
سوزش چشم من از شدت زیبایی توست خیره برتو شده ام ، پلک زدن یادم رفت:) _ماه بلند ام البنین:)
شـاید‌ نویسنده:)
___💔
طوری زندگیم رو به دستت سپردم که انگار نه انگار دست نداری...
تازه جوون بابا دردت به جون بابا:)
این صدای اذان کیست که شباهت به پیغبر[ع] دارد؟
هدایت شده از شـاید‌ نویسنده:)
۳۲_علمدار خبر اوردند که عباس به دنیا امده است ام البنین(ع) پس از غسل قنداقی سپید را تن عباسش کرد که گویی رخت دامادی را بر تنش میبست! امیر الموئمنین در مسجد کوفه بود، هنگامی که به منزل رسید ام البنین با رویی گشاده درب را گشود. با تبسمی شیرین به سمت قنداقه عباس رفت . او را به سینه چسباند و دمی عمیق از گردن فرزند نو رسیده اش گرفت. چندی نگذشت که او را به آغوش گرم پدرش سپرد . مولا پس از گرفتن عباس در گوشه ای از منزل نشست، همه ی اهالی منزل به دور پدر و برادر تازه متولد شده جمع بودند : برادر بزرگتر حسن علیه السلام ، برادر کوچکتر حسین علیه السلام ،‌ خواهرش زینب کبری سلام الله علیها و مادرش ام البنین سلام الله علیها ... و حالا عباس با آمدنش خانواده تکمیل نموده بود. مولا دقیقه ای به چشمان پر فروغش ، لبهای سرخش ، دستان کشیده و پاهای کوچکش خیره ماند گویی چشم ها ، دست ها ، و پاهای عباس را در عاشورا دید، اشکی از چشمان مبارکش چکید خم شد بوسه ای بر پیشانی عباس نهاد و پس از آن نوبت به چشم ها ، دست و پاهایش رسید ... ام البنین با چشمانی خیره صحنه را نظاره می‌کرد در دل میگفت : مگر عباس ایرادی داشت که امیر الموئمنین اینگونه اشک میریزد و میبوسد؟ دلش طاقت نیاورد از مولا پرسید: _ مولا جان ! عباس مشکلی در بدن دارد که چشمانتان بارانی است ؟ چرا بوسه هایتان همراه با سوز و غم است ؟ مولا تبسمی غمگین کرد و فرمود : + مشکل؟ عباس من هیچ مشکلی ندارد من آن روزی را میبینم که این دست و پا و چشم فدای حسینم (ع) میشود ... او عباس است : سقای نینوا ، علمدار کربلا ... ام البنین به فکر فرو رفت . همه ی اهالی خانه چشم به لب های او دوختند ؛ ام البنین درنگی کرد. سپس دستانش را دراز کرد عباس را در اغوش کشید و بویید و سپس دور سر حسین (ع) چرخاند و لب از لب گشود : _عباسم صدقه ی حسینم... نویسنده؟سیده زهرا موسوی