eitaa logo
🇮🇷Hanifa|حَنــیٓفــٰـا
777 دنبال‌کننده
12.3هزار عکس
5.8هزار ویدیو
240 فایل
《﷽》 حَنــیٓفــٰـا~مسلمان‌واقعے‌🌿... کانالےازاجتماع‌پست‌هاےمذهبےوسیاسی😎🇮🇷 بخـــــون‌مومݧ📮•. @shorotema بیسیم‌بگوشــــیم📞!- https://harfeto.timefriend.net/17344238731677 وقف‌ٰحضرٺ‌یٓاس‌دڵبࢪ..🌼💛! کپےبادوصلواتヅ🌾•. آغازنوڪرے ‌۱٤۰۰/۱/۱٤🗓
مشاهده در ایتا
دانلود
﴿°•🍒 از کـجا آمدیـ؟🍒•°﴾ رفتیم داخل خونه. مامان جون: کجایید پس شما دوتا دو ساعته منتظرتونیم معلوم هست چیکار میکنید؟! من: ببخشید مامان جون او راه کیفمو زدم ولی شانس آوردم آقا عرفان رسیدن. مامان جون: وای خدا مرگم بده چیزیتون که نشد؟؟😱 من: نه مادر من چیزیم نشده فقط انگار آقا عرفان یکم صورتش زخمی شده... مامان جون: عرفان.مادر خوبی؟ عرفان: بله دیگه لازم نیست اینقدر شلوغش کنید🙄 (چه آدم بی احساسیه😐) رفتیم نشستیم غذا بخوریم آقا عرفان هم رفتن لباساشونو عوض کنن.بعد اومدن. زن عمو فاطمه: کلارا جان این پسرم عرفانه تقریبا هم سن و سالای توئه... یهو عرفان غذا پرید گلوش کم مونده بود خفه بشه🤯 زن عمو فاطمه: چته مامان چرا مثل قحطی زده ها غذا میخوری؟! عرفان: نه میخوام زودتر بخورم برم سرکارم. بعد خیلی سریع غذاشو خورد و پاشد رفت.( صورتش هم قرمز بود🤣) میز رو جمع کردیم رفتیم نشستیم روی کاناپه. زن عمو فاطمه: کلارا جان بیا اینجا یکم از خودت تعرف کن دخترم تو پاریس چیکارا میکنی؟ من: اونجا رشته علوم تجربی دارم البته الان هم که تا یه مدتی اینجا هستیم میخوام برم ثبت نام کنم دانشگاه. زن عمو فاطمه: عرفانم علوم تجربی میخونه دانشگاهش هم نزدیکه به اینجا میخوای برو ثبت نام کن دانشگاه خوبیه😊 من: باشه زن عمو جان با بابا مامان صحبت میکنم ببینم چی میگن🙂 صبح با بابا حرف زدم و رفت و اسممو ثبت نام کرد.... قرار شد از فردا برم همون دانشگاه. دینگ دینگ⏰ لباسامو پوشیدم و راه افتادم.... تو راه رسیدم به آقا عرفان... من: سلام.صبح بخیر عرفان: سلام.ممنون من: فکر کنم دیگه هم دانشگاهی شدیم. عرفان: بله مادر بهم گفتن در جریانم... ♕♕♕♕♕♕♕♕♕♕♕♕♕♕♕ 🌸دٌُخْٓتــْٰ چٌْـآٰدًُرٍْیـٌْ🌸 اصـکـیـ مـمـنـوعـ🚫