#رمانـ ﴿°•🌿از کـجا آمدیـ؟🌿•°﴾
#پارتـ_8
اونروز هم به خیر گذشت و من برگشتم خونه و همش فکرم به دروغ عرفان مشغول بود....
تا اینکه آخرش به این نتیجه رسیدم که حتما به خاطر اون پسره مزاحم اینجوری گفته تا دست از سر من برداره...
فردا صبح مثل همیشه آماده شدم برم دانشگاه.
یه مانتوی کرمی بلند برداشتم با یه روسری بزرگ ابریشمی گُلبهی.
سوار ماشین شدم تا برم....
تو راه یهو عرفان رو دیدم که داره پیاده میره شیشه ماشین رو پایین دادم
گفتم:« سلام آقا عرفان خوبین؟ اگه زحمتی نیست بیاید بالا باهم بریم دانشگاه.
عرفان: سلام نه ممنون مزاحم نمیشم.
من: مزاحم چیه مسیرمون یکیه دیگه...
با کلی خواهش و اصرار اومد سوار شد.
ازش پرسیدم:« از بچه های کلاس شنیدم شاگرد نمونه دانشگاه هستید ولی یه سوال ازتون دارم میتونم بپرسم؟؟
عرفان: بله بپرسید.
من: چرا داخل دانشگاه تنها هستید؟ یعنی چرا با کسی تو دانشگاه نمیگردی؟
سرشو انداخت پایین و گفت....
♕♕♕♕♕♕♕♕♕♕♕♕♕♕♕
🌸دٌُخْٓتــْٰ چٌْـآٰدًُرٍْیـٌْ🌸
اصـکـیـ مـمـنـوعـ🚫