فقط محتوای گالریم به عنوان کسی که مامان باباش ازش انتظار ازدواج دارن اصلا مناسب نیست
دیگه چه برسه به محتوای زندگیم
یهو گفتم وا کدوم یکی از همسایه ها همچین چراغی روشن کرده که اتاق منم روشن شده باهاش
بعد فهمیدم نور خورشیده و من هنوز بیدارم :]]]
از اینکه مغزم به قلبم اجازه ی دخالت زیادی نمیده خوشحالم.
چون به معنای واقعی کلمه این قلب میتونه منو از پا دربیاره و تنها سپر من دربرابر اون، مغزمه!
هدایت شده از Dreams
یعنی بچه ها رو در همین حد دوست دارم؛
با ایما و اشاره و از راه دور، به مدت ۱۰ دقیقه
اگه کسی اینجا خواب نبود احتمالا انقدر بلند گریه میکردم که همسایه ها هم بشنون. اما چه میشه کرد؟ احساساتو باید تو نطفه خفه کرد!
هنر واقعا چیز عجیبیه.
خلاقیت داره اما باید خلاقیتش با نظم باشه وگرنه انگار در حقش بی لطفی شده و ارزششو از دست داده
البته اگه نظر من رو بخوای گاهی وقتا هنر رو میتونی توی بی نظمی مطلق هم ببینی.
یعنی فقط نرگس باید بیاد بزنه تو سرتون و بگه تو فضا و تخیل زندگی نکنید که به خودتون بیاید؟ آدم شید دیگه دوستان