از اینکه مغزم به قلبم اجازه ی دخالت زیادی نمیده خوشحالم.
چون به معنای واقعی کلمه این قلب میتونه منو از پا دربیاره و تنها سپر من دربرابر اون، مغزمه!
هدایت شده از Dreams
یعنی بچه ها رو در همین حد دوست دارم؛
با ایما و اشاره و از راه دور، به مدت ۱۰ دقیقه
اگه کسی اینجا خواب نبود احتمالا انقدر بلند گریه میکردم که همسایه ها هم بشنون. اما چه میشه کرد؟ احساساتو باید تو نطفه خفه کرد!
هنر واقعا چیز عجیبیه.
خلاقیت داره اما باید خلاقیتش با نظم باشه وگرنه انگار در حقش بی لطفی شده و ارزششو از دست داده
البته اگه نظر من رو بخوای گاهی وقتا هنر رو میتونی توی بی نظمی مطلق هم ببینی.
یعنی فقط نرگس باید بیاد بزنه تو سرتون و بگه تو فضا و تخیل زندگی نکنید که به خودتون بیاید؟ آدم شید دیگه دوستان
″میم.ب″
یعنی فقط نرگس باید بیاد بزنه تو سرتون و بگه تو فضا و تخیل زندگی نکنید که به خودتون بیاید؟ آدم شید دی
چند وقت بود نگفته بودم مرسی🎀
یه مشکلی هست
حالا که مغزم حس میکنه وقتم خالی تره (که نیییست بخدااا) کارای جدید برای انجام دادن و ایده خارقالعاده ای میده که انجام ندادنشون یه جورایی ضرره اما انجام دادنشون سود خاصی نداره
و من به علاوه ی اون همه کار عین این مریضای روانی میدوئم تا ایده های جدید مغزمم عملی کنم
کاش این وسط مغزم بفهمه بیکار نیستمممم