هدایت شده از - عبدالرضای بیبصیرت -
مثل معتادام که بهشون مواد نرسیده، بدن دردم به حدی که حاضرم الان دستامو با ساتور بزنن
البته بیخوابی و سرخی و گودی چشامم بیتاثیر نیست
از اینکه برم تو مدرسه و همش خمیازه بکشم و به در و دیوار زل بزنم و با کسی حرف نزنم خسته شدم
کلی عکس و فیلم متفرقه تو گالریم دارم که نمیدونم برا کی بفرستم
این چه زندگی ایه آخه
کاش یه سری آدما بودن باهاشون دوست نمیشدی ولی به طور موقت میتونستی حساتو بریزی بیرون پیشش بعدم اون آدم از جلو چشات گم و گور میشد که کسی از حسات خبر نداشته باشه