#مثل_شهدا_زندگی_کنیم
✳️ نمیخواهم برای نماز شب نخواندن بهانه داشته باشم!
📌 یک بطری پیدا کرد و گذاشت زیر تختش. بچهها تعجب کردند که این دیگه برای چیست؟
🔶 نیمهشب بطری را برمیداشت و با آب داخلش وضو میگرفت.
میگفت: «ممکنه نصف شب بیدار بشم، شیطان تو وجودم بره و نگذاره برم پایین تو سرما وضو بگیرم. میخوام بهانه نداشته باشم نکنه #نماز_شب را از دست بدم.»
✅ بقیهی بچهها هم یاد گرفته بودند. از فردا شب زیر تخت همه یه ظرف آب بود!
📚 برگرفته از کتاب #مربی؛ خاطراتی از سردار #شهید_مسعود_شعربافچی
مجموعهی #ستارگان_درخشان ۷
📖 ص ۴۰
•┈┈••✾••┈┈•
🕋 مسجد امام حسن مجتبی علیه السلام، شهرک فجر
📲 ایتا :
https://eitaa.com/memamhasan
📲 سروش:
sapp.ir/memamhasan
#شهدا
🔶 فرمانده زیر کولر!
◀️ حسین نشسته بود داخل قایق که چند تا از نیروها پریدند توی قایق و گفتند: «ببخشید برادر اگه میشه ما رو ببر اون طرف آب.»
💦 رسیدند به وسط آب که یکی از آنها گفت: «فکر میکنید الان توی این گرما فرمانده لشکر چه کار میکنه؟»
💨 بعد هم که جوابی نشنید ادامه داد: «من که مطمئنم با یه زیرپوش نشسته توی دفترش زیر کولر.»
💥 یکی از نیروها گفت: «بهتره حرف خودمون رو بزنیم.» ولی او ادامه داد: «آخه همهی سختیها مال ماست، اونها که کاری نمیکنند.»
⚡️ یکی دیگر از نیروها با عصبانیت گفت: «اگه ادامه بدی میاندازیمت تو آب، مگه نه برادر؟»
🌟 حاج حسین اما با خندهی روی لبش هیچ جوابی نداد.
📚 برگرفته از کتاب #فرمانده؛ خاطراتی از سردار #شهید_حاج_حسین_خرازی
مجموعهی #ستارگان_درخشان ۱
📖 ص ۵۴
•┈┈••✾••┈┈•
🕋 مسجد امام حسن مجتبی علیه السلام، شهرک فجر
📲 ایتا :
https://eitaa.com/memamhasan
📲 سروش:
sapp.ir/memamhasan
#شهدا
🔶 چلوکباب تو خط، ساچمهپلو تو شهرک!
🔻 بهشدت عصبانی شد. لب هم به غذا نزد. گفت: «دلیلی نداره برای ما که فرماندهایم چلوکباب بیارند، برای نیروها غذای دیگر.» و بعد هم دستور داد غذاها را برگردانند عقب. خیلی به فکر نیروهایش بود. اگر هم بعضی وقتها دو نوع غذا درست میکردند، بهترینش را میداد برای آنها که خطاند. بین بچهها هم معروف بود «چلو کباب تو خط، ساچمهپلو تو شهرک.»
📚 برگرفته از کتاب #فرمانده؛ خاطراتی از سردار #شهید_حاج_حسین_خرازی
مجموعهی #ستارگان_درخشان ۱
📖 ص ۵۶
❤ #مثل_شهدا_زندگی_کنیم
•┈┈••✾••┈┈•
🕋 مسجد امام حسن مجتبی علیه السلام، شهرک فجر
📲 ایتا :
https://eitaa.com/memamhasan
📲 سروش:
sapp.ir/memamhasan
#شهدا
✳ به چه دردی میخوری؟!
🔻 سر تا پاش پر از خاک بود. باید میرفت جلسه. رفت پیش رانندهی تانکر و گفت: «اگه میشه شیلنگ را بگیرند رو سر من تا سرم را بشورم.» بعد از کلی نقزدن، شیلنگ را گرفت رو سرش. با همون یک دستش شروع کرد به شستن سرش. نقزدنهای راننده هنوز ادامه داشت. آخرش هم گفت: «آخه تو که دست نداری کی گفته بیای جبهه؟ تو به چه دردی میخوری؟» سرش را که شست، تشکر کرد و رفت.
📚 برگرفته از کتاب #فرمانده؛
مجموعهی #ستارگان_درخشان ۱
•┈┈••✾••┈┈•
🕋 مسجد امام حسن مجتبی علیه السلام، شهرک فجر
📲 ایتا :
https://eitaa.com/memamhasan
📲 سروش:
sapp.ir/memamhasan