عروج
ولی خب تو دلم با خدا خیلی بد تا میکردم.. خیلی [چرا] واسه خدا میاوردم..
یا واسه خدا شرط تعیین میکردم...
غافل از اینکه من اصلا در حدی نیستم که بخوام شرط بزارم..!
عروج
یا واسه خدا شرط تعیین میکردم... غافل از اینکه من اصلا در حدی نیستم که بخوام شرط بزارم..!
خدایا اگه این کارو نکنی منم دیگه به همه اعتقاداتم پشت میکنم!
ولی کم کم یاد گرفتم و پذیرفتم که من اصلا به دنیا اومدم که سختی بکشم، به دنیا اومدم که همش در حال تلاش باشم، به دنیا اومدم که بجنگم با هر چیزی که داره مانعم میشه برای رسیدن به هدف ِ درستم!
و اصلا این سختی ها نشونه اینه که خدا به من توجه داره و نشون میده که من دارم به هدفم نزدیک میشم..
حالا هر چقدر سختی ها بیشتر باشه، یعنی من دارم نزدیکتر میشم
عروج
و بعد از سه سال و نیم من متوجه شدم خدا این سختی هارو داره به من میده ،
چون میخواد از من یه [زینب ] بسازه ،
تا از این حالت عدم و نیستی در بیام
و [هستی] بشم..!
ولی الحمدلله که فهمیدم، و اگه فهمیدم واقعا موثر بوده برام، و میدونم و درک میکنم که سختی هام در برابر حضرت زینب سلام الله علیها هیچی نیست..
الان دیگه نمیگم خدایا چرا منو تو فلان شرایط سخت گذاشتی؛
به جاش به خودم میگم، خودتو آماده کن واسه آینده ای نه چندان دور، چون یه سختی بزرگ، خیلی بزرگ در انتظارته و اینا همش مقدمه اس..
یاد بگیرید، حتی اگه 20 سال زمان برد، ولی یاد بگیرید که در برابر هیچ کدوم از سختی های زندگیتون از خدا دلیل نخواید..