eitaa logo
عروج
209 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
526 ویدیو
7 فایل
عروجِ روح ، از زندان خاکه! برای رهایی، فرار کن به سمت حسین علیه السلام... عروج، بامِ حسینِ :) 🇵🇸نصرمن‌اللہ‌وفتح‌قریب‌🇮🇷
مشاهده در ایتا
دانلود
لا یکلف الله نفسا الا وسعها
هدایت شده از عروج
عروج
تنها درمانا! درد های ما به اوج رسیده است؛ امداد تو را میطلبد.. ! @merag_e
:) ❤️‍🩹 @merag_e
. .
عروج
. .
آره بابای بنده های خدا ! هیچکی غیر تو یار نبود . . @merag_e
بسم الله . .
امیرعباس رو میبینم یاد زهرا سادات ۱۴ ماهه امام شهید میوفتم . . حس میکنم دوتا خواهر و برادر داشتم که یکیش زهرا سادات بوده و یکیش امیرعباس و حالا زهرا سادات رو پر پر کردن و ازم گرفتنش و امیرعباس برام مونده❤️‍🩹😭
. ❄️ . پاییز 403 بود؛ بچه ها بهم گفتن میخوایم اکیپی بریم کلاس حفظ قرآن میای؟ منم گفتم برووووو بابااااا درس دارممم درسسسسس میفهمی؟! تازه حوصلمم نمشه حفظ کنم🚶🏻‍♂ و این شد که نرفتم 🦦
. ✨ . همون سال با بچه های اکیپ تصمیم گرفتیم قشنگترین جشن ولادت امام علی علیه السلام رو، تو مجمع اسلامی بگیریم و گرفتیم✨ بعدشم هممون شوت شدیم رفتیم اعتکاف👀✨ . اونجا دیدم همه بچه های اکیپ تو یه فاز معنوی و قرآنی و مثبتن، جز منه خدازده ک به خاطر بهونه های بنی اسراییلی که آورده بودم، با بچه ها کلاس حفظ نرفته بودم🙄 . اماااا از اونجا که خیلی مودی هستم، یهو جو گرفتتم گفتم منم میام باهاتون حفظ میکنم(آدمو سگ بگیره جو نگیره😶)
. 🎀 . من دوران دبستان جز سی و چهار پنج صفحه اول جز یک رو حفظ کرده بودم اما دیگه سمت حفظ نرفته بودم و ادامه ندادم 😪 . اما خب دیگه اون روز تو اعتکاف با بچه ها شروع کردم به حفظ؛ حاجی همشون یه جوری از استاد حفظشون حرف میزدن و میگفتن اگه حفظ نکنیم استاد میاد میبافمون که هر کی نفهمه فکر میکنه استاد حفظ، یزیدی چیزیه😂 من تا اون موقع استاد رو ندیده بودم؛ باور نمیکردم میگفتم برو بابا شماها خیلی جو الکی میدین🚶🏻‍♂ تا اینکه استاد یهو زنگ زد به بچه ها گفت من شب میام اعتکاف پیشتون😶 تصورم از استاد یه خانم مسن، و خشک و جدی بود که خیلییی سعی داره خودشو خوب جلوه بده و با اومدنش به اعتکاف و کنار بچه ها موندن بخواد نشون بده که اره من خیلی خوبم میخوام جذبتون کنم😒😂
. 💕 . شب شد و بالاخره استاد اومد؛ من تو رواق مسجد بودم که بچه ها به یه خانم جوون اشاره کردن گفتن یا ابالفضل استاد اومد و هر کدوم یه جوری در رفتن😂😂 واقعا منم دیدمش حتی از همون دور که داشت قدم برمیداشت و میومد سمتمون، ازش یه حس ابهت و جذبه خاصی گرفتم ؛ جوری که یه لحظه گفتم بچه ها حق دارن، چهره اش بداخلاق نبود؛ اتفاقا وقتی داشت میومد سمتمون لبخند داشت؛ اما جذبه داشت؛ ابهت داشت ، اقتدار داشت یه چیزی تو وجودش مشخص بود که آدم با همون نگاه اول یه حس ترس خاصی ازش میگرفت؛ اما اون حس ترسه بد نبود ؛ اتفاقا لذت بخش بود . . نمیدونم کلا چجوری توضیحش بدم؛ اما میدونم هر چی بود بخاطر اون نور و وجود قرآنی بود که حفظه و شبیهش داره میشه . . خلاصه که اومد بعدم بچه ها کم کم یکی یکی پیداشون شد؛ و بعد از احوال پرسی و این حرفا پرسش و پاسخ ها شروع شد ؛ ناگفته نماند از بس جذابم من تا نگاهش بهم افتاد کلی باهام گرم گرفت و همش سعی میکرد باهام دوست شه (آره جونه صدام😂) . هیچی دیگه در آخر شب پیشمون موند؛ و نصف شب که بچه ها خوابیدن من و یکی از بچه ها رفتیم پیشش ساندویچش رو میخواست بخوره کل محتویاتش رو ریخت بیرون نونش رو تیکه پاره کرد بهمون گفت که حتمااا باید همتون بخورین و حرف اضافی هم موقوف 😐 در واقع در عین اینکه مهربون بود بهمون رو هم نمیداد که پر رو نشیم 😂 (البته هنوزم همین شکلیه) بعدم از خاطرات دوره های مشهدش برامون گفت بعدم روضه گذاشت و بعدم هممونو شوت کرد تا بریم بخوابیم🚶🏻‍♂ اون شب ازش خیلی خوشم اومد چون منو ی جورایی یاد حدیث مینداخت😅