امیرعباس رو میبینم یاد
زهرا سادات ۱۴ ماهه امام شهید میوفتم . .
حس میکنم دوتا خواهر و برادر داشتم
که یکیش زهرا سادات بوده و یکیش امیرعباس
و حالا زهرا سادات رو پر پر کردن و ازم گرفتنش
و امیرعباس برام مونده❤️🩹😭
. ✨ .
همون سال با بچه های اکیپ
تصمیم گرفتیم قشنگترین
جشن ولادت امام علی علیه السلام رو،
تو مجمع اسلامی بگیریم و گرفتیم✨
بعدشم هممون شوت شدیم رفتیم
اعتکاف👀✨
.
اونجا دیدم همه بچه های اکیپ
تو یه فاز معنوی و قرآنی و مثبتن،
جز منه خدازده ک به خاطر بهونه های
بنی اسراییلی که آورده بودم،
با بچه ها کلاس حفظ نرفته بودم🙄
.
اماااا از اونجا که خیلی مودی هستم،
یهو جو گرفتتم گفتم منم میام باهاتون
حفظ میکنم(آدمو سگ بگیره جو نگیره😶)
. 🎀 .
من دوران دبستان جز سی و
چهار پنج صفحه اول جز یک رو
حفظ کرده بودم اما دیگه سمت حفظ
نرفته بودم و ادامه ندادم 😪
.
اما خب دیگه اون روز تو اعتکاف
با بچه ها شروع کردم به حفظ؛
حاجی همشون یه جوری از استاد
حفظشون حرف میزدن و میگفتن
اگه حفظ نکنیم استاد میاد میبافمون
که هر کی نفهمه فکر میکنه استاد حفظ،
یزیدی چیزیه😂
من تا اون موقع استاد رو ندیده بودم؛
باور نمیکردم میگفتم برو بابا شماها خیلی
جو الکی میدین🚶🏻♂
تا اینکه استاد یهو زنگ زد به بچه ها
گفت من شب میام اعتکاف پیشتون😶
تصورم از استاد یه خانم مسن،
و خشک و جدی بود که خیلییی سعی داره
خودشو خوب جلوه بده و با اومدنش به اعتکاف و کنار بچه ها موندن بخواد نشون بده که اره من خیلی خوبم میخوام جذبتون کنم😒😂
. 💕 .
شب شد و بالاخره استاد اومد؛
من تو رواق مسجد بودم که بچه ها
به یه خانم جوون اشاره کردن گفتن
یا ابالفضل استاد اومد و هر کدوم
یه جوری در رفتن😂😂
واقعا منم دیدمش حتی از همون دور
که داشت قدم برمیداشت و میومد سمتمون،
ازش یه حس ابهت و جذبه خاصی گرفتم ؛
جوری که یه لحظه گفتم بچه ها حق دارن،
چهره اش بداخلاق نبود؛ اتفاقا وقتی داشت
میومد سمتمون لبخند داشت؛
اما جذبه داشت؛ ابهت داشت ، اقتدار داشت
یه چیزی تو وجودش مشخص بود
که آدم با همون نگاه اول یه حس ترس
خاصی ازش میگرفت؛
اما اون حس ترسه بد نبود ؛
اتفاقا لذت بخش بود . .
نمیدونم کلا چجوری توضیحش بدم؛
اما میدونم هر چی بود بخاطر اون نور
و وجود قرآنی بود که حفظه و شبیهش داره میشه . .
خلاصه که اومد بعدم بچه ها کم کم
یکی یکی پیداشون شد؛
و بعد از احوال پرسی و این حرفا
پرسش و پاسخ ها شروع شد ؛
ناگفته نماند از بس جذابم من
تا نگاهش بهم افتاد کلی باهام
گرم گرفت و همش سعی میکرد باهام دوست شه (آره جونه صدام😂)
.
هیچی دیگه در آخر شب پیشمون موند؛
و نصف شب که بچه ها خوابیدن
من و یکی از بچه ها رفتیم پیشش
ساندویچش رو میخواست بخوره
کل محتویاتش رو ریخت بیرون
نونش رو تیکه پاره کرد بهمون گفت که
حتمااا باید همتون بخورین و حرف اضافی هم موقوف 😐
در واقع در عین اینکه مهربون بود
بهمون رو هم نمیداد که پر رو نشیم 😂
(البته هنوزم همین شکلیه)
بعدم از خاطرات دوره های مشهدش برامون گفت بعدم روضه گذاشت و بعدم
هممونو شوت کرد تا بریم بخوابیم🚶🏻♂
اون شب ازش خیلی خوشم اومد
چون منو ی جورایی یاد حدیث مینداخت😅