merit 🧝🏻♀️
از همون شامگاهی که این حماسهی پردرد آغار شد و لختی خون رهبر عزیزم بر خاک تفتیده فرو چکید؛ گویی که بند ناف تعلقم از این دنیای تیره بریده شد!
دیگه نه غریو رعد و نه بارش بمب، نه شلاق باد و نه طوفان بلایا، هیچکدوم توان ایستادگی مقابل خشم مقدسی که در سینهم میجوشید نداشتن..
فقط یک رسالت به دوشم سنگینی میکرد؛ زدن به قلب تاریکی و رسیدن به اون اقیانوس بیکران از انسانها تا قطرهای باشم در پیکرهی موجی سهمگین تا هیچ سد و حصاری یارای ایستادگی در برابر این موج رو نداشته باشه.
در تمام این شبها پرچمی بزرگ بر شانهام استوار بود؛ تاروپود مقدسش با تاروپود جانم درآمیخته بود؛ ثقل مطبوعش بر دوشم، گویی پارهای از تنم شده بود و نماد تام و تمام آرمانی بود که بخاطرش پا تو میدون گذاشته بودم.
تا اینکه امشب در غوغای تلاطم جمعیت و تلاقی شانهها، فهمیدم دستم خالیه! پرچم از چنگم رها شده و در کام تاریکی شب فرو رفته بود.
مستأصل و حیران بین اون جمعیت در جستجوی گمشدهام چشم میگرداندم. گویی نه یک پارهی پرچم، که تکهای از هویتم گم شده بود. درست در همون نقطهی استیصال، یک نهیب درونی حصار افکارم رو شکست. چیزی که گوشزد میکرد که اینجا (میدانی که قطرهها به هم پیوستن و دریا تشکیل دادن) حریم کبریاست! یاد کلام قرآن افتادم که بر سر ورودی یکی از یادمانهای دفاع مقدس نوشته شده بود و چه فرقی میکنه یادمان های دفاع مقدس دههی شصت با یادمانهای دفاع مقدس جنگ رمضان؟!
فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ ۖ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى
پایافزارِ تعلق از پای برکش، که در وادیِ مقدس گام نهادهای!
در این خروش مقدس، جای هیچگونه دلبستگی به حطامِ دنیا و اشیاءِ فانی نیست، حتی اگه اون شیء، مقدسترین نمادِ آرمانهات باشه. حضور در این معراجِ زمینی، نباید با شائبهی هیچ تعلقی، ولو معنوی، آلوده بشه.
اونجا بود که آروم شدم و فهمیدم این فقدان نه از سر اتفاق که از سر مشیت او بود. نیکبخت بودم که دست غیب، همون شیء ارزشی که داشت سبب غفلت من میشد تا جنسش از نوع دلبستگیهای خاکی بشه رو ازم گرفت.
مثل همیشه دم خدام گرم.
یادمه وقتی رفتیم بندر عباس، علی آقا، از بچههای هوافضا یه جستی زد به حال و هواشون شب عملیات وعده صادق یک؛
میگفت بچهها حال و هوای اون شب ما خیلی عجیب بود! هیچ فرقی با شبهای عملیات دفاع مقدس نمیکرد؛ میگفت همه باهم میخوندیم: «شب حمله همهمه بود، کی تو دلها واهمه بود؟! دعوا سر سربند یا فاطمه بود...»
اون لحظه از ته دل آرزو کردم منم بتونم رزم کنم برای این خاک؛ این شبها آرزوی من محقق شد.
چه شبها که موقع برگشتن از تجمع همین مداحیرو با هندزفری پلی میکردم و تا برسم خونه دل تو دلم نبود که ببینم رسیدیم به موج چندم حمله و اینبار کجارو زدیم...
کی فکرشو میکرد ماهم مجاهد بشیم؟!
نمیخوام این شبهای تکرار نشدنیرو از دست بدم. مطمئنم بعدا حسرت کمکاری هامو میکشم. نباید چیزی عادی بشه. ما هنوز در حال رزم و جنگیم؛ ما نباید به حضور شبانه عادت کنیم! عادت گاهی غفلت میاره