🔴 راهاندازی تلویزیون اینترنتی موازی با صداوسیما، اقدامی منافقانه برای نفوذ و استحاله نظام از درون
▪️ این روزها برخی از جریانها که هیچگاه لب به دفاع از نظام نگشودهاند، دغدغه مرجعیت رسانهای نظام را پیدا کردند! و اخبار راهاندازی یک تلویزیون اینترنتی مستقل با بودجه چند همتی را که قرار است فرد آشنایی با یکی دو نفر دیگر راهاندازی کنند در محافل مختلف شنیده میشود.
▫️راهاندازی یک رسانه خارج از محل تعیین شده در نظام حکمرانی جمهوری اسلامی با هزینه بیتالمال مسلمین، عدم تشکیل جلسات شورای عالی فضای مجازی و از مرجعیت انداختن آن با تشکیل شورایی غیرقانونی ذیل معاون اول، زمزمههای دست درازی به اختیارات قوه قضائیه، در تداوم کودتای امنیتی دیماه 1404 به مثابه یک عملیات نرم برای تضعیف ستونهای نظام و استحاله آن از درون است که دشمن آمریکایی صهیونی با جنگ، تحریم و مذاکره موفق به تحقق آن نشده است. این همان «نفاق اجتماعی و سیاسی» است که آیتالله جوادی آملی در تفسیر خود درباره آن هشدار دادهاند.
▪️ حضرت آیتالله جوادی آملی با بیان اینکه «منافق، کافر محض است و از کافر به مراتب بدتر است» ، تأکید دارند: کافر میگوید دین را قبول نداریم اما منافق...
منافقان در جلسات خصوصی خود با ائمه کفر میگویند «إنّا معکم» (ما با شماییم)، اما در برخورد با مؤمنان، ظاهراً اظهار ایمان میکنند. قرآن کریم درباره آنان فرمود: «هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ» (آنها دشمن هستند، از آنها برحذر باشید!).
▫️حضرت آیتالله جوادی آملی در تفسیر سوره منافقون تصریح میکنند که مسائل محوری این سوره، «مربوط به نفاق اجتماعی و سیاسی» و «کارشکنیهای اینها نسبت به حکومت اسلامی» است. ایشان میفرمایند: «اگر کسی ذوق سیاسی یا کار سیاسی داشته باشد، در کارشکنیهای سیاسی و اجتماعی کوشش میکند».
راهاندازی یک رسانه موازی برای القای روایتی غیر از روایت رسمی نظام، مصداق بارز این کارشکنی است.
▪️ حضرت آیتالله جوادی آملی با هشدار نسبت به توطئههای دشمنان برای تضعیف امامت و ولایت، تأکید کردهاند: «ولایتفقیه، دژی مستحکم در برابر نفوذ بیگانگان است» و حذف این دو اصل، راه را برای بازگشت جاهلیت مدرن باز میکند.
صداوسیما، رسانه رسمی نظام است که روایت خود را زیر نظر ولیفقیه تنظیم میکند. هرگونه تلاش برای ایجاد رسانهای موازی در مقابل آن، در واقع تلاش برای تضعیف ولایتفقیه و باز کردن راه برای نفوذ دشمن است. ما هم بر صداوسیما نقد داریم ولی راه اصلاح آن، حذف بودجه و اعتباراتش جهت تضعیف آن و ایجاد یک ساختار دیگر در مقابل رسانه نظام نیست.
▫️ حفظ نظام، واجب عینی است. ایشان در جای دیگر میفرمایند: «بر همه ما واجب عینی است که این نظام را حفظ کنیم. کاری که باعث تضعیف این نظام است، باعث تفرقه است، باعث نفاقافکنی میشود...»
راهاندازی یک تلویزیون اینترنتی توسط افرادی که هیچگاه این برداشت درباره آنها وجود نداشته که پشتیبان نظام باشند، جز تضعیف نظام، ایجاد دوقطبی، شکاف، تحریک گسلهای اجتماعی و ناامنی جامعه نتیجهای ندارد.
▪️ حضرت آیتالله جوادی آملی درباره خطر نفوذ دشمن هشدار دادهاند: «دشمن از راه نفوذ سیاسی و اقتصادی درصدد ضربه زدن است» و بر «لزوم هوشیاری همیشگی در مقابل» آن تأکید کردهاند.
نفوذ از درون، خطرناکترین نوع بسترسازی برای ایجاد فتنه است. کسانی که با طرحهای به ظاهر رسانهای، در پی ایجاد تفرقه در جبهه انقلاب هستند، مصداق بارز این نفوذ از درون هستند.
▫️ صداوسیما، رسانه رسمی و متولی انعکاس روایت نظام است. هرگونه تلاش برای ایجاد رسانهای موازی و رقیب در داخل کشور، نه یک اقدام رسانهای که یک حرکت منافقانه برای استحاله نظام از درون محسوب میشود.
▪️ هوشیار باشیم که دشمن با لباس دوست، در پی نفوذ و تفرقهافکنی است. همانگونه که قرآن میفرماید: «هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ». لذا به اذنالله باید مشکلات صداوسیما را مرتفع کرد و با اصلاح نواقص و معایب، مرجعیت رسانهای آن را حفظ و تقویت نمود.
دکتر سید رضا صید
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨
🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿
@mersad598
🔷پزشکیان در سخنان امشب با مردم برای چندمین مرحله از ضرورت شایسته سالاری و انتصاب افراد توانمند و متخصص در مسئولیت های مختلف صحبت کردند . با توجه به این سخنان دکتر پزشکیان برخی از انتصابات در دولت ایشان که صرفا بر اساس روابط بوده فقط به عنوان نمونه معرفی میشوند .
اگر آقای پزشکیان واقعا به حرفهایی که میزنه اعتقاد داره چرا بیشترین انتصابات فامیلی و نزدیکان در دولت ایشان صورت گرفته است ؟؟. قسم حضرت عباس رو قبول کنیم یا دم خروس رو ؟؟
موارد ذیل تنها چند نمونه برای یادآوری هست
🔺داماد رئیس جمهور ⬅️ دستیار رئیس دفتر رئيسجمهور
🔺آقازاده رئیس جمهور ⬅️ مشاور رئیس دفتر رئیس جمهور
🔺همسر رییس مجلس ⬅️ عضو ستاد ملی زن و خانواده
🔺برادر وزیر ارتباطات ⬅️ معاون فرهنگی و اجتماعی معاون اول
🔺همسر رئیس دفتر روحانی ⬅️ مشاور وزیر و مدیرکل بانوان وزارت کشور
🔺برادر وزیر ارتباطات ⬅️ مدیر عامل شرکت سرمایه گذاری مسکن جنوب
🔺آقازاده وزیر اسبق کشور ⬅️ معاون پشتیبانی نهاد ریاست جمهوری
🔺آقازاده وزیر اسبق کار ⬅️ دبیر کمیسیون علم و فناوری دفتر دولت
🔺آقازاده معاون وزیر اسبق کار ⬅️ مدیرکل خبرگزاری ایرنا
🔺داماد برادر معاون پارلمانی رییسجمهور ⬅️ معاون جوانان وزیر ورزش
🔺مشاور قالیباف بدون هر گونه تجربه مدیریتی ◀️رییس یکی از مهمترین سازمان های اقتصادی کشور(سازمان املاک تملیکی)
🔺متخصص اورولوژی ◀️استاندار یکی از استانهای مهم اقتصادی و قطب کشاورزی (مازندران)
🔺پسر عموی عفت مرعشی همسر هاشمی رفسنجانی ◀️عضو شورای راهبردی مناطق آزاد و ویژه اقتصادی
🔺برادر زن معاون پارلمانی ⬅️ مشاور و دستیار ویژه معاون پارلمانی
🔺 علیرضا رحیمی، داماد برادر شهرام دبیری◀️ معاون امور جوانان وزیر ورزش
🔺 مهرداد رحیمی، برادر داماد برادر شهرام دبیری◀️ مشاور و دستیار ویژه معاون امور مجلس رئیس جمهور
🔺 فرزین دبیری، برادر شهرام دبیری◀️ عضو هیئترئیسه فدراسیون فوتبال
🔺نصرالله زارعی و محمدعلی شفیعی سیفآبادی دو داماد غلام حسین نوذری ◀️ مدیرعامل شرکتهای توسعه مهندسی نفت (متن) و شرکت مهندسی و ساختمان صنایع نفت
🔺 محمدرضا تابش خواهر زاده محمد خاتمی رئیس دولت اصلاحات ◀️رئیس هیئت مدیره شرکت معدنی و صنعتی چادرملو»
🔺علیرضا تابش خواهر زاده محمد خاتمی رئیس دولت اصلاحات ◀️مدیر عامل هگتا هلدینگ گردشگری تامین اجتماعی
🔺مهدی تابش خواهر زاده محمد خاتمی رئیس دولت اصلاحات ◀️مدیرعامل شرکت سیدکو سرمایهگذاری و توسعه صنایع سیمان
🔺مصطفى فيض اردکانی.خواهر زاده محمد خاتمی رئیس دولت اصلاحات ◀️ مدیر عامل شرکت ملی مس ایران
و ....صدها نمونه دیگر
آقای پزشکیان که برای بار چندم هست ادعا میکنند ساختار اداری مشکل داره و حتی سابقا با حمله به حزب اللهی ادعا کرده چون طرف صرفا حزب اللهی نباید مسئولیت بگیره و همیشه ادعا داره انتصابات نباید بدون در نظر گرفتن تخصص و تجربه باشه. بسم الله اول یک سوزن به خودتون بزنید یک جوالدوز به دیگران. شما رئیس جمهور مملکت هستید . اول این دوستان و منتسبان نزدیک خودتون رو از کار برکنار و افراد متخصص رو جایگزین کنید بعد برای کشور نسخه پیچی کنید.
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨
🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿
@mersad598
هدایت شده از عاکف سلیمانی
مستند امنیتی سری ششم نسخه معمولی-encrypt.pdf
حجم:
19.9M
پیدیاف فصل ششم مستند داستانی امنیتی عاکف سلیمانی، وارد تاریکترین لایهی جنگ امنیتی میشود؛
جایی که منافقین دیگر یک گروهکِ فراری نیستند، بلکه یک ابزار عملیاتیِ نیابتی در خدمت اتاقهای فکر دشمناند.
این مستند داستانی نشان میدهد چگونه یک شبکهی سوخته، با بازطراحی اطلاعاتی، دوباره فعال میشود؛
از رمزهای قدیمی تا مأموریتهای جدید، از شعار تا عملیات.
باید پرده برداشت از مسیر نفوذ، خط ارتباط، و لحظهای که تهدید قبل از اجرا متوقف میشود.
اینجا روایتِ احساس نیست؛ خوانش امنیتیِ دشمن است، با جزئیاتی که معمولاً گفته نمیشود.
این حرفها، یک هشدار است؛ منافقین تمام نشدهاند؛ فقط شکل تهدیدشان عوض شده است.
هرگونه کپی برداری ممنوع
کانال ایتای عاکف سلیمانی 👇
https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7
@akef_soleimany
👇👇👇👇👇👇👇👇
کانال عاکف سلیمانی در تلگرام
https://t.me/+tS4ah1kzCqgxMDVk
هدایت شده از مجتبی
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله
جنگ واقعی در مرزها نیست؛ در لایههای پنهانی است که تصمیمسازان موساد گمان میکنند هیچکس به آنها دسترسی ندارد.
سربازان گمنام حضرت ولیعصر، به قلب تاریک سیستم دشمن نفوذ کردهاند. جایی که مقامات ارشد رژیم رو به زوال اسراییل بدون آنکه بدانند، به مهرههای بازی جوانان گمنام ایران تبدیل شدند. هیچ ردی، هیچ نشانهای و هیچ بنبستی برای اشباح اطلاعاتی ایران وجود ندارد.
ما از رگ گردن به اتاقهای تصمیمگیری شما نزدیکتریم.
و در قلب تاریکی، ما سایهها را فرماندهی میکنیم.
هنوز مانده تا بدانید چه ضربات جبرانناپذیری خوردید و مرگ تکتکتان را همه خواهند دید.
هدایت شده از عاکف سلیمانی
بسم الله الرحمن الرحیم
قسمت اول
سال 98 چند روز قبل از شهادت حاج قاسم
پس از پایان یک جنگ اطلاعاتی نفسگیر و طولانی علیه یکی از سرویسهای متخاصم در سلیمانیه عراق و بازگشت به وطن، تیمی که در آن پرونده با من کار کرد، درخواست مرخصی داشت. خستگی روی تن بچهها مانده بود و درخواست یک مرخصی و سفر زیارتی با خانوادههای خود را داشتند. بیقرار زیارت بودند؛ یا کربلا یا پابوسی امام رئوف حضرت سلطان علیبنموسیالرضا. به عاصف سپردم هماهنگیهای لازم و تمامی تدارکات سفر زیارتی تیم شش نفره به همراه خانوادههایشان برای پابوسی امام رضا (ع) را با یک پرواز فراهم کند. اما قبل از آن خطوط قرمزم را مشخص کردم و تاکید کردم سقف این مرخصی، دقیقاً ۷۲ ساعت است و فعلا به فکر سیاحت نباشند، فقط به زیارت بروند و تمامش کنند.
در حالی که بچهها راهی حرم امام رضا میشدند، من مسیر دیگری را انتخاب کردم تا ۴۸ ساعت در خاموشی و تنهایی باشم؛ نه برای تفرج، که برای ریکاوری جسمی و ذهنی. نیاز داشتم به آرامش و خانواده و مادرم پناه ببرم و همزمان در سکوت منطقهای خوش آب و هوا در اطراف تهران، تن فرسودهام را بازیابی کنم. سکوت دماوند برای من حکم اتاق فکر را داشت؛ فرصتی بود تا آن پرونده حساس را با تمرکز کامل، زیر دندان ذهنم بجوم.
هماهنگیهای ویلا را سریعاً انجام دادم تا همهچیز برای آن ۴۸ ساعت حیاتی مهیا باشد. با مادرم تماس گرفتم؛ او که همیشه تکیهگاهم است، خیلی فوری خودش را رساند. آن ویلا برای من نه یک اقامتگاه تفریحی، که یک سنگر امن بود؛ جایی که میتوانستم کنار خانواده خستگی سلیمانیه عراق را از تن به در کنم.
خانواده و مادر، بهانه موجهی بود برای این خلوت امنیتی. نیروهایم در مشهد مشغول تجدید بیعت بودند و من در ارتفاعات، مشغول مهندسی گام بعدی یک سری کارها.
از اداره خارج شدم و به سمت خانه شخصیام رفتم، وسایل را جمع کردم و تک و تنها راهی جاده دماوند شدم. ساعت ده، به ویلای امن سازمان رسیدم. یکی از نیروهای اداره که نگهبان ویلا بود، منتظر بود؛ با هم وسایل را به داخل منتقل کردیم و مستقر شدم. پس از یک استراحت کوتاه و دیدن فیلم، اذان ظهر شد. نماز را خواندم؛ حدود چهل دقیقه هم مشغول تعقیبات و تلاوت قرآن شدم. ناهار را که آوردند، خوردم و خوابیدم. تقریبا حوالی سه عصر بود که گوشی دارای طبقهبندیام لرزید. طبق معمول پرایوت بود؛ پاسخ دادم:
+سلام علیکم. بفرمایید.
_حاج آقا سلام. زمان بدی که تماس نگرفتم؟
+آقا رضا شمایی؟
_بله حاجی.
+جانم بابا، بگو.
_حاج آقا میخواستن مستقیم با شما صحبت کنن؟
+مشکلی نیست؛ فوری وصل کنید.
ثانیههای انتظار پشت تلفن نه با بوق، بلکه با قرائت هوشمند آیهای از قرآن پر شد. هنوز تلاوت آیه تمام نشده بود که خط، باز و اتصال برقرار شد.
_سلام علیکم و رحمةالله حضرت عاکف.
+و علیکم السلام حاج آقا. جانم درخدمتم
_هوا چطوره؟
+اگه بزارید، همه چیز خوبه.
_مشکل همینجاست که نه دشمن میگذاره، نه ما.
+بله. همیشه همینطوره.
با سرفهای آرام، گلویی صاف کرد، گفت:
_عاکف باید برگردی.
+چرا؟
_حبیب «حاج قاسم» تماس گرفت با من، گفت به عاکف بگید میخوام برم عراق، بهعنوان نماینده خودتون از سازمان بفرستیدش که همراهم باشه.
+شما چی گفتید؟
_راستش منم مخالفتی نکردم.
+آخه من درگیر موضوع معاریو هستم؛ نیاز به خلوت دارم؛
_برگردی بهتره.
+باشه حاجی. الان جمع میکنم برمیگردم.
تماس را قطع کردم و گوشی را کنار گذاشتم و زیر لب از این نحوه هماهنگی دقیقه نودی گلایه کردم. در دنیای ما، غافلگیری برای دشمن خوب است، نه برای نیروی خودی. بعد از پرونده فرساینده سلیمانیه عراق، آن هم وقتی که نیاز به یک ریکاوری داشتم، این گونه تماسها فقط فرسایش ذهنی ایجاد میکرد. اولین کاری که کردم، با مادرم تماس گرفتم که از نیمه راه برگردد و به سمت ویلای امن نیاید. گویا قسمت نبود بعد از دوماه زیارتش کنم. وسایل را سریع جمع کردم، ماشین را روشن کردم و از آن ویلا زدم بیرون و به سمت ستاد در تهران حرکت کردم. شب را در اداره ماندم. روز بعد، قبل از اذان صبح به تیم حاج قاسم ملحق شدم.
شهید پورجعفری، همان سایه وفادار حاج قاسم با رستم قاسمی تماس گرفت تا جلسهای در نقطه ای نامعلوم را در ساعت ۶ صبح تنظیم کند؛ موضوع، گره کوری در پرونده سوریه بود که حلوفصلش جز با حضور مستقیم حاج قاسم حل و فصل نمیشد.
رستم قاسمی با درک عمق مسئله، پیشنهاد یک نشست مشترک سه نفره با بشار اسد را برای شکستن بنبست مطرح کرد. حاج قاسم، در کمال خونسردی گفت: «اولویتم عراق هست، اما جمعه دمشق خواهم بود. شما هم جمعه خودت و به سوریه برسون تا صبح شنبه، خروجی جلسه با بشار و یکسره کنیم.»
هدایت شده از عاکف سلیمانی
قسمت دوم
حاج آقا قاسم، با تب و کسالت شدیدی روبهرو بود؛ به همین خاطر، برنامه تغییر کرد و به جای اینکه به فرودگاه برویم، او به خانه رفت تا کمی استراحت کند. پس از اینکه استراحت کرد، اینبار به طور ناگهانی مسیر مأموریت تغییر کرد و حاجی دستور داد به جای عراق، به سمت سوریه خواهیم رفت!
مراحل خروج را دوستان حفاظت طراحی کردند. وقتی به سوریه رسیدیم، در دمشق جلسهای چندساعته را با فرماندهان سپاه مستقر در سوریه برگزار کردیم.
پس از جلسه، خودرو آماده شد تا به سمت خانه امن برویم و سپس به سمت فرودگاه، تا عازم عراق شویم. آن شب را در دمشق ماندیم، اما لحظه آخر حاج قاسم مسیر را عوض کرد و فرمان حرکت به سمت لبنان صادر شد؛ طبق جدول زمانبندی حفاظتی و عملیاتی، دلیلی برای چرخش به سمت بیروت وجود نداشت اما به هر حال به سمت لبنان رفتیم و قرار شد جلسهای در ضاحیه جنوبی با سیدحسن نصرالله داشته باشیم.
این سفر حتی برای خود سید هم غیرمنتظره بود. چون حاجی دو هفته قبلتر بیروت بود و از نظر منطق سفرهای امنیتی، هیچ توجیه تاکتیکی برای حضور مجدد او وجود نداشت. حتی دو روز قبل از این سفر، وقتی سیدحسن از یک کانال امن ارتباطی احوال حاجی را جویا شد و آن کانال امن هم که بعدها خودش به شهادت رسید، به سیدحسن گفت از حاجی پرسیده است: «این طرفها نمیآید؟» حاجی هم پاسخ داده: «نه، همین تازگیها پیش شما بودم؛ سرم شلوغ است و باید مستقیم به عراق بروم.»
اما در آن ۷۲ ساعت، گویی نیرویی فراتر از پروتکلها و برنامهریزیهای معمول، حاجی را حرکت میداد. این تغییر مسیر ناگهانی به سمت ضاحیه، فراتر از یک جلسه کاری، شبیه به یک وداع استراتژیک در بالاترین سطح فرماندهی محور مقاومت بود؛ سفری خارج از ریتم معمول که زنگ خطر حسگرهای حفاظتی ما را به صدا درآورد.
خاطرم است که آن شب سیدحسن جلسه داشت، اما تمام جلساتش را لغو کرد و به اتفاق حاجی و چند برادر دیگر خدمت سیدحسن شرفیاب شدیم. پس از نماز مغرب و عشاء و همچنین مختصری شام، جلسهای کوتاه برگزار شد و تلاش کردیم تمام نگرانیها و مشکلاتی که دغدغه سیدحسن بود را برطرف کنیم؛ به طوری که برنامه چهار ماه آینده را برنامهریزی کرده بودیم.
سید عزیز و عربی مقاومت، اصرار داشت که پروتکل حرکت را بشکنیم و شب را در همان نقطه امن بمانیم. اما حاج قاسم روی مدار دیگری حرکت میکرد و پیشنهاد سید را رد کرد؛ تأکید داشت که باید مجددا و خیلی فوری به دمشق برگردد تا چند ملاقات کلیدی را سروسامان دهد و سپس بدون فوت وقت عازم عراق شود.
وقتی سید فهمید حاجی قرار است به عراق برود، نگران شد و تلاش کرد او را از این سفر منصرف کند. نگرانی سید مقاومت فقط یک توصیه حفاظتی ساده نبود؛ بلکه یک نگرانی صریح امنیتی بود. سیدحسن به حاجی گفت: «حاجی به عراق نرو! وضعیت بغداد به شدت آلوده و نگرانکننده است. تحرکات دشمن بوکدارهای (آلارمهای حفاظتی) ما را فعال کرده.»
اما پاسخ حاجی، منطق یک فرمانده ارشد میدان در نقطه عطف بحران بود. نگاهی به سید کرد و گفت: «باید بروم.» چون گزینه دیگری روی میز نداشت.
قرار ملاقات با نخستوزیر عراق فیکس شده بود و حاجی حامل پیامهایی حیاتی و استراتژیک از تهران بود که باید شخصاً به بغداد میرساند و پاسخ طرف عراقی را دریافت میکرد. در قاموس حاج قاسم، وقتی پای سرنوشت محور مقاومت وسط بود، هیچ پروتکل حفاظتی و هشداری نمیتوانست مانع پیشرویاش شود، حتی به قیمت جانش تمام شود.
آن شب، طبق پروتکل از پیش تعیین شده، من قبل از پایان جلسه، از سید و حاج قاسم جدا شدم تا آنها جلسه نهایی را در خلوت تکمیل کنند؛ به همراه یکی از برادرانم در حزبالله لبنان به خانهای امن منتقل شدم و ساعتی بعد هم با یک پرواز به فرودگاه و از آنجا به صورت جداگانه به سمت دمشق رفتم.
یک روز پس از دیدار با سیدحسن...
وقتی حاجی و تیم حفاظتش به مقرمان در سوریه رسیدند، یکی از بچهها تلویزیون را روشن کرد و اغتشاشات در عراق را از رسانهها دنبال کردیم. عراق به معنای واقعی کلمه تبدیل به میدان جنگ شده بود. حاج قاسم به یکی از برادران گفت: «عراق واقعا خستهام کرده...» و دیگر چیزی نگفت و سکوت کرد.
صبح تا عصر، حاجی طبق برنامه فشرده خود، درست مثل همیشه درگیر جلسات کاری بود. همزمان، سیدرضی یکی از فرماندهان ایرانی محور مقاومت که هماهنگیهای لجستیکی و پروازی در آن منطقه بر عهدهاش بود و بعدها به شهادت رسید، بلیتهای پرواز شب جمعه را آماده کرد. مقصد «فرودگاهی در سوریه» بود. از آنجا، ادامه مسیر به سمت عراق تعریف شده بود. اما در آن چرخشهای ناگهانی وقایع، هیچکس نمیدانست که این آخرین پرواز حاجی خواهد بود؛ آخرین حرکت برنامهریزی شده در مسیری که به وداع ختم شد.
هدایت شده از عاکف سلیمانی
قسمت سوم
قبل از حرکت خودروها به سمت فرودگاه، حاج قاسم من را به گوشهای کشید و گفت: «عاکف خان، با ابومهدی هماهنگ شده؛ باید بریم عراق. به نظرم وقتی رسیدیم عراق، شما به هاشم دست بده، بعدش خودت و برسون به ابوفدک و اون دستورکاری که دیشب با سید بر روی اون توافق کردیم، باید توسط شما مدیریت و در عراق اجرایی بشه؛ من هم با ابومهدی میرم، چون بعد از اذان صبح، عازم یک نشست ویژه هستیم. خروجی جلسات و در مسیر برگشت به تهران باهم فیکس میکنیم.»
گفتم: «چشم؛ ولی حاج آقا، ابومهدی که صلاح نمیدونه شما برید عراق. سیدحسن هم که گفت نرید. من هم چندماه قبل از طرف تشکیلات خودمون خدمتتون رسیدم و اون گزارش و دادم خدمت شما که تحلیل دادهها و اخبارهای ما حاکی از این هست سیا و موساد به شدت روی شما متمرکز شدند؛ واقعا دلیل اصرار شما رو متوجه نمیشم. بهتره فعلا شما سفر نکنید و اگر کاری هست بدید همون کمیته مشترک پیش ببره.»
حاجی لبخندی زد و گفت: «همیشه گفتم، بازم میگم؛ وقتی میوهای رسید، باید چیده بشه؛ اگر چیده نشه، فاسد میشه. من دارم میرم به سمت قتلگاه خودم...»
آشوبی که در دلم برای سفر عراق به پا شده بود، فراتر از یک دلشوره معمولی بود؛ یک هشدار غریزی امنیتی بود که نادیده گرفتنش مطمئنا خسارت جبرانناپذیری را در پی داشت. آن شب وقتی به سمت فرودگاه در حرکت بودیم تا به سمت عراق برویم، به شهروز که روی صندلی عقب کنار هم نشسته بودیم، آرام دم گوشش گفتم: «شهروز من نگران حاجی هستم.»
سپس با سر اشارهای به وحید که روی صندلی عقب در سمت راست شهروز نشسته بود کردم و ادامه دادم: «این تازه داماد رو هم آوردید همراه خودتون... بزارید این بنده خدا بره زندگی کنه.»
شهروز لبخندی زد، چاله صورتش مثل همیشه خودی نشان داد، گفت: «حاجی گفت وحید توی این سفر همراه من باشه، وگرنه اصلا شیفت وحید نبود.»
نگاهی به شهروز کردم، گفتم: «خیره انشاءالله.»
دیگر چیزی نگفتم و قرآنم را از جیب کاپشنم بیرون آوردم. در طول مسیر فرودگاه، برای حفظ تمرکز روحی و توسل، سوره یاسین را به نیت حضرت زهرا (س) و امام زمان (عج) زمزمه کردم. پس از خواندن قرآن، بیست دقیقهای را در ماشین به استراحت گذراندم تا به فرودگاه رسیدیم.
پرواز به سمت عراق، با تأخیر چندساعته قرار بود انجام شود و ما هم به دلیل یکسری پروتکلها و اطلاع از این موضوع، دقیقه نود به فرودگاه رسیدیم. طبق پروتکل پاکسازی، تمامی گوشیها و سیمکارتها را جهت معدومسازی کامل به رابط تحویل دادیم تا رد پای احتمالی و دیجیتالمان کاملاً سوخته شود و هیچ الگوی حرکتی و مشخصی برای افسران سرویس دشمن ترسیم نشود. برای خنثی کردن هرگونه رصد اطلاعاتی، جداجدا سوار هواپیما شدیم. حفظ پوشش، خط قرمز اینگونه سفرهای ما بود؛ چون کوچکترین شک دشمن، به معنای پایان مأموریت ما بود.
حدود دو ساعت بعد، عراق
پس از پیاده شدن تعدادی از مسافران، با رعایت پروتکل، از حاجی و تیم حفاظت و دیگر دوستان خداحافظی کردم و بلافاصله از هواپیما خارج شدم. متوجه شدم که خودروی تشریفات انتقال حاجی در آشیانه فرودگاه مستقر شده. اطمینان داشتم که ابومهدی المهندس نیز آنجاست؛ او همیشه در حساسترین نقاط، حاضر و آماده بود. رابطه او و حاج آقا قاسم، فراتر از یک همکاری امنیتی و نظامی بود؛ پیوندی عمیق، شبیه به عاشق و معشوق و حکایتی از عشق و ارادت خالصانه در میدان جهاد.
ابومهدی، با تمام وجود، حاجی را از سفر به عراق برحذر داشته بود و اعلام نگرانی کرد که بغداد به شدت ناامن و پرمخاطره است. از سوی دیگر حاج قاسم از ابومهدی درخواست کرد، شخصاً به فرودگاه نیاید تا کمترین رد پایی هم از حضور خود به جا نگذارد. ولی عشق و وفاداری ابومهدی، فراتر از اینها بود. او نتوانست طاقت بیاورد؛ دلش تاب دوری از یار را نداشت و برای استقبال از حاجی، خود را به قلب منطقه خطر رساند.
به محض اینکه پا از پلههای هواپیما روی آسفالت باند گذاشتم، چشم چرخاندم؛ یک نگاه سریع و عادتگونه بدون جلب توجه به پیرامون کردم. اما چیزی که میدیدم، با تمام تحلیلها و پیشفرضهای حفاظتیام در تضاد بود.
در طول سفرهایی که افتخار همراهی حاج قاسم را داشتم، اسکورت معمول شامل ده خودرو میشد؛ یک آرایش لجستیکی استاندارد برای حفظ امنیت شخصیت کلیدی. اما آن شب، در فرودگاه، تنها دو خودرو را دیدم. فوراً متوجه شدم چرا طبق معمول همیشگی اسکورت انجام نمیشود؛ آن هم وضعیت فوقالعاده در عراق بود.
وقتی اوضاع در عراق به مرحله بحران میرسید، پروتکلهای حفاظتی تغییر میکرد. شهید «ابومهدی المهندس»، با درک عمق خطر و با هدف کاهش ردپا و جلوگیری از جلب توجه نیروهای آمریکایی به ورود یک شخصیت استراتژیک، تصمیم گرفت شخصاً و تنها با دو خودرو به استقبال حاج آقا قاسم بیاید. این اقدام، فراتر از یک تشریفات استقبال، یک مانور امنیتی دقیق برای عبور از خطوط قرمز دشمن در شرایط جنگی بود.