هدایت شده از عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله
قسمت یازدهم
مهر 1399 پایان دوران قرنطینه امنیتی من بود و ادامه دوران قرنطینههای شدید مردم به خاطر کرونا. عاکف دیگر وجود نداشت. مردی که در آینه به آن نگاه میکردم، مردی شیکپوش، با کت کتان سرمهای، عینک فریم کائوچویی فرانسوی با موهای کمی بلند و آشفته که دو طرف گوشش هم گوشوار داشت. او من نبودم، یعنی محسن سلیمانی برای مادرم و خانواده، یا همان همان عاکف سلیمانی محل کارم؛ او، من بودم، اما یک منه دیگر، یعنی دانیال الیعازر؛ یک تحلیلگر و ستوننویس مستقل یهودی فرانسوی.
برای مأموریت در سرزمین اشغالی، ابتدا قرار شد با پاسپورت جعلی از مسیر زمینی به سلیمانیه بروم و سپس از آنجا به استانبول بروم و پس از حضور در استانبول، پاسپورت فرانسوی دانیال الیعازر را برای من فعال کنند و به پاریس بروم. پس از مدتی از ترکیه خارج شدم و چندماهی را در پاریس، در یک آپارتمان کوچک در محله لو ماره (محله یهودینشین پاریس) زندگی کردم.
هر روز به کنیسه میرفتم، در کافهها با روزنامهنگاران محلی بحث میکردم و چند مقاله در بخش نظرات روزنامه لوموند درباره لزوم بازگشت یهودیان اروپا به وطن مادری به دلیل افزایش یهودستیزی منتشر میکردم. این مقالات، قلاب اصلی بودند. من، یعنی دانیال الیعازر در سفارت اسرائیل در پاریس درخواست «آلیا» (مهاجرت یهودیان به اسرائیل) دادم.
یک جوان نخبه، تنها، مذهبی اما نه بیش از حد، خشمگین اما قابل احترام، با قلمی تند در دفاع از اسرائیل. یک جوان نخبه، تنها، مذهبی اما نه بیش از حد، خشمگین اما قابل احترام، با قلمی تند در دفاع از اسرائیل. در پرونده مالیاتیام هیچ غیبت مشکوکی دیده نمیشد. در تمام آن سالها، سازوکار امنیتی ایران، مالیاتی را که در فرانسه برای دانیال تعیین میشد با یک حربه پرداخت میکرد و هزاران اقدام پنهان دیگر را هم پیش میبرد تا زندهبودن او در مدار شواهد باقی بماند و در وقت لازم، این کیس بهکار گرفته شود. همهچیز آنقدر تمیز بود که فقط یک چیز میتوانست آن را خطرناک کند؛ آن هم بیش از حد تمیز بودن. اما آنها چیزی ندیدند. یا اگر دیدند، احتمالا باور کردند.
حالا دیگر موعد اصلی رسیده بود و از جایی که معاریو به شدت دنبال این بود من برگردم به اسراییل تا با آنها فعالیت کنم، در یک روز بارانی در دیماه 1399، هواپیمای شرکت ال عال روی باند فرودگاه بنگوریون نشست. از پلههای هواپیما پایین رفتم. اما همزمان باد گرم و شرجی مدیترانهای انگار به صورتم میخورد. چون اولین بار بود که به طور رسمی به سرزمینهای اشغالی سفر میکردم.
ایست بازرسی فرودگاه شلوغ بود. خانوادهها، چمدانها، صداهای درهم، بچههایی که گریه میکردند، سربازانی که با بیحوصلگی نگاه میکردند. من با خونسردی یک مسافر خسته در صف ایستادم. نه بیش از حد آرام. نه بیش از حد نگران. درست به اندازه.
اگرچه ماسک دوران کرونا روی صورت بود، اما در برابر الگوریتمهای تشخیص چهره، هیچ حفاظی محسوب نمیشد. به همین دلیل، باید برای دور زدن سیستمهای تشخیص چهره پیشرفته در فرودگاه بنگوریون و دیگر نقاط حساس در رژیم، رعایت میکردم؛ طبق طراحی قبلی، از پروتزهای سیلیکونی حرارتی بسیار ظریفی استفاده کردم که نه تنها فرم صورت را تغییر میداد، بلکه دمای سطح پوست را هم به صورت یکنواخت پخش میکرد تا دوربینهای حرارتی رژیم متوحش اسراییل، متوجه تغییر نشوند.
به محض نزدیک شدن به گیت، در پوشش اینکه دارم به لباسم ادکلون اسپری میکنم، از اسپری مسدود کننده DNA استفاده کردم و لایهای نانو و بیرنگ روی پوست ایجاد کردم تا با این کار هیچ اثر انگشت یا بقایای سلولی (DNA) روی لیوانها، دستگیرهها یا کیبوردهایی که قراربود لمس کنم، باقی نماند.
دختر جوانی با یونیفرم مخصوص، به پاسپورت فرانسوی و برگه تاییدیه آلیا نگاه کرد. سپس به چهره من خیره شد. چشمان دختر دقیق و شکاک بود. همان نگاههایی که حدود 9 ماه به صورت فشرده برایشان تمرین کرده بودم. دختر جوان، به عبری پرسید «به خانه خوش آمدی، دانیال. اما چرا اینقدر دیر؟»
لبخند کمرنگی زدم. لهجه فرانسویام دیگر بینقص بود. با همان لهجه فرانسویای که نه ماه روی استخوانهایم حک کرده بودم، گفتم: «پاریس دیگه جای امنی برای نوشتن نبود. ترجیح دادم در خانه خودم بنویسم، حتی اگر مجبور باشم در پناهگاه بنویسم.»
دختر جوان لبخند زد، مهر ورود را روی برگه مخصوص کوبید و پاسپورت را پس داد. «موفق باشی. به قلمهای تند تو نیاز داریم.»
در صف خروج، آدمها شبیه آدمها نبودند؛ شبیه پروندههایی بودند که پا درآوردهاند. گذرنامهها باز و بسته میشدند، لبخندها اندازهگیری میشدند، چمدانها از دستگاهها رد میشدند و هر حرکت کوچک، انگار پیش از وقوعش در جایی ثبت شده بود و تمام حرکات و سکنات زیر نظر سیستم امنیتی اسراییل بود.
هدایت شده از عاکف سلیمانی
قسمت دوازدهم
باید در چنین جاهایی، طبیعی بودن را نه اینکه بازی کنم، بلکه خُردش کنم و در حرکات کوچک پخش کنم. مثلا سرعت قدم، زاویه نگاه، مکث پیش از جواب، خستگی کنترلشدهای که از یک مهاجر خسته و تنها انتظار میرود و...
تستهای مرسوم کرونا را از مسافران گرفتند و من هم چمدانم را برداشتم و از گیت عبور کردم. در سالن انتظار، میان غوغای مردمی که بستگانشان را نمیتوانستند به دلیل کرونا در آغوش بگیرند، عمار را دیدم؛ او حالا (با نام مستعار آوی) با یک تیشرت یقهدار سفید و شلوارک کتان آبی کمرنگ و کتونی سفید، ایستاده بود و تابلویی کوچک با نام “Daniel Eliezer” در دست داشت. چند ثانیه به تابلو نگاه کردم. به اسمم. به اسمی که نبودم و بودم.
جلو رفتم. عمار که طبق برنامه چند روز از من زودتر رسیده بود و در قامت آوی، وظیفه تأمین امنیت فیزیکی عملیات و یکسری اقدامات عملیاتی دیگر را داشت، زیر گوشم، به عبری گفت: «به تلآویو خوش اومدی. آپارتمان آمادست. میز و قلم منتظر توست.»
از پنجره بزرگ فرودگاه به بیرون نگاه کردم. بوی تهران و الرمادی را در اعماق ریههایم حبس کرده بودم، اما حالا باید یاد میگرفتم که چطور با بوی خیابانهای تلآویو نفس بکشم. بازی تازه شروع شده بود.
من عاکف نبودم. من حتی مردی که در تهران بازسازی شده بود هم نبودم. من دانیال الیعازر بودم؛ مهاجری یهودی با گذشتهای فرانسوی_عبریای صیقلخورده و حافظهای که اگر لازم میشد، برای هر زخم دوران کودکیاش تاریخ و رنگ و بو داشت. این لحظه را بارها تمرین کرده بودم. نه برای اینکه از آن نترسم؛ برای اینکه ترس را در جای درست نگه دارم. ترس زیاد، آدم را لو میدهد. بیخیالی زیاد هم همینطور. باید چیزی میان این دو میبودم.
عمار (آوی) به عبری گفت: «پرواز چطور بود؟»
به عبری گفتم: «مثل همه پروازها. طولانیتر از چیزی که باید.»
سری به نشانه تایید تکان داد: «خوبه. اما خسته به نظر میرسی.»
به عبری گفتم: «دقیقا.»
درهای شیشهای خودکار باز شدند و از سالن خارج شدیم. به بیرون از فرودگاه رفتیم و چند لحظه طول کشید تا قدمهایمان با هم یکی شود. عمار«آوی» جلوتر نمیرفت، عقب هم نمیماند. درست کنار من راه میآمد، مثل کسی که نه همراهیات میکند، نه تعقیبت؛ فقط با حضوری حسابشده در قاب تو قرار گرفته است.
به پارکینگ رسیدیم. ماشین را از دور شناختم؛ سدان خاکستری بیحاشیه، از آن مدلهایی که نه فقیرند، نه مهم، نه به درد خاطر سپردن میخورند. بهترین نوع ماشین برای شب اول. عمار صندوق را باز کرد و قبل از اینکه خم شود چمدان را بردارد خودم برداشتم به آرامی گفتم: «اینجا من فرمانده تو نیستم. من دوست هستم فقط. حواست باشه سوتی ندی...»
چمدان را گذاشتم و سوار شدیم. او پشت فرمان نشست. من کنار دستش. چند ثانیه هیچکدام حرف نزدیم. بعد ماشین از پارکینگ بیرون رفت و وارد بزرگراه شدیم. تابلوها به عبری از برابرمان رد میشدند. به عمار گفتم: «گزارش وضعیت تیم؟»
او که میدانست منظورم کدام تیم است (صلاح و بقیه)، گفت: «همه در موقعیت. منتظر اولین خروجی تو هستند.»
به عمار گفتم: «از اینجا به بعد باید کمتر به اطرافمون نگاه کنیم.»
پرسید: «زیاد نگاه میکنم؟»
به عبری گفتم: «نه. اما هنوز مثل کسی نگاه میکنی که داره همه چیز و حفظ میکنه. دانیال و آوی لازم نیست چیزی رو حفظ کنند.»
سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و به جلو خیره شدم. دقایقی بعد بزرگراه تمام شد و شهر را به وضوح میدیدم. تلآویو در شب، از دور شبیه جایی بود که پول و ترس با هم خانه ساخته باشند. کافهها هنوز باز بودند. دوچرخهسوارها از کنار پیادهروهای روشن رد میشدند. پنجرههای بلند، آدمهایی را نشان میدادند که انگار هر لحظه منتظر فرود چیزی بودند. اما من بهتر از این حرفها میدانستم. هیچ شهری اینهمه دوربین، اینهمه آدم مسلح ندارد، مگر اینکه در مرکز خودش چیزی را پنهان کرده باشد.
عمار یکبار بدون اینکه نگاهم کند، گفت: «قبلا اومدی اینجا؟»
گفتم: «بهتره نپرسی... ولی آره؛ اومدم. دوبار مخفیانه و زیر زمینی از یکی از کشورهای اطراف فلسطین، وارد سرزمین شدم...»
گفت: «اضطراب دارم...»
نگاهی به او کردم، او هم یک لحظه مرا دید و فوری نگاهش را از من دزدید... گفتم: «اینجا اگر بترسی، میخورندت. اگر زیادی مطمئن باشی، بو میکشندت. باید خسته باشی، نه ترسیده. باید دقیق باشی، نه محتاط.»
گفت: «تو این جملهها را از کجا جمع میکنی؟»
گفتم: «از کسانی که در طول تمام این سالها، آدمهای من توی تلآویو بودند و بیخ گوش موساد نفس میکشیدند...»
از کنار بلواری رد شدیم، از عمار پرسیدم: «آپارتمان پاکه؟»
عمار به عبری پاسخ داد: «ایزولهی ایزوله هست. بهتر هست اینطور فکر کنید که اونجا خونه شماست. نه پناهگاه شما.»
✍ به شرط حیات ادامه دارد
هدایت شده از عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله
قسمت سیزدهم
عمار در خیابانی فرعی پیچید و جلوی یک ساختمان توقف کرد. محل اسکان من، ساختمانی بود که نه خیلی بلند بود، نه کوتاه. نه لوکس به نظر میرسید، نه معمولی. ساختمانی بود که از بیرون ارزش کنجکاوی نداشت. همین نشان میداد که عامل ما در تلآویو هوشمندانه اقدام کرد.
عمار پیاده شد و رفت سمت صندوق عقب، من هم پیاده شدم رفتم سمت او. صندوق را باز کرد و چمدانم را بیرون آورد. گفت: «طبقه چهارم. واحد ۴۰۳ با همون کد ورود که حفظ کردید.»
اطرافم را پایش کردم؛ نگاهم افتاد به زنی که از آنسوی خیابان با سگ کوچکش رد میشد، بیآنکه حتی نگاهمان کند. این بیاعتنایی شهری، خودش نوعی نظارت بود؛ وقتی همه یاد گرفتهاند وانمود کنند چیزی نمیبینند، یعنی کسانی بودند که ما را میدیدند و همین من را حساس کرده بود و معطل نکردیم و فورا به سمت در ساختمان رفتیم. عمار، جلوی در ایستاد و داخل نیامد. به عبری گفت: «امشب استراحت کنید؛ اگر ممکنه.»
از ورودی و آیفون ساختمان کمی فاصله گرفتیم و به عبری گفتم: «برگرد برو خونه امن خودت. فردا شب گزارش نهایی نفوذ به بخش رسانه رو میخوام. تا اون موقع، هیچکس نباید با من تماس بگیره.»
سرش را به نشانه تایید تکان داد. بعد برگشت، سوار ماشین شد و رفت. وارد ساختمان شدم و با آسانسور رفتم بالا؛ کد را زدم، در باز شد. وارد خانه شدم. داخل واحد چرخی زدم و همه چیز را چک کردم. مدتی چیزی را لمس نکردم و فقط نگاه کردم تا مبادا مورد مشکوکی باشد.
به کتابخانه، به مبل خاکستری، به میز کار بزرگ، به لپتاپی که از قبل روی میز قرار داشت، به تجهیزات، به لیوانی که کنار سینک گذاشته بودند، به پیراهنی که در کمد آویزان بود، به کفشهایی که اندازه پای من بودند، به عکس مرد و زنی که باید پدر و مادر من میبودند و...؛ نزدیکتر رفتم و به قاب نگاه کردم.
رفتم سراغ یکی از اتاقها؛ لباسم را عوض کردم و روی صندلی انداختم. پنجره را باز نکردم. نمیخواستم صدای شهر را کامل بشنوم. من هنوز آماده شنیدن لهجه واقعی تلآویو نبودم.
به آشپزخانه رفتم. یخچال را باز کردم. شیر، پنیر، تخممرغ، زیتون، بطری آب معدنی، مربای انجیر، چند ظرف غذای آماده. انتخابها خوب بودند؛ نه آنقدر لوکس که جلب توجه کنند، نه آنقدر معمولی که بیسلیقگی ساختگی تیم اطلاعاتی رسوب کرده ایران و عوامل صهیونیستیمان در اسراییل، توی ذوق بزند. کسی برای من زندگی کوچکی چیده بود. سلیقهای ساخته بود. عادتهایی اختراع کرده بود. حتی گرسنگیام را در ایران، قبل از ورودم نوشته بودند.
یخچال را بستم و کف دستم را چند لحظه روی در فلزی آن نگه داشتم. دلم نمیخواست بنشینم. دلم نمیخواست حتی از سرویس بهداشتیاش استفاده کنم. آدم وقتی وارد خانه خودش میشود، بدنش زودتر از ذهنش آرام میگیرد. اما بدن من آرام نگرفته بود.
چندساعتی مشغول مطالعه و سپس استراحت شدم. ساعت از نیمهشب گذشته بود. به سمت میز کار رفتم و نشستم. لپتاپ را باز کردم. صفحه روشن شد. نورش روی دستهایم افتاد. خدا را در دلم شکر کردم دستهایم هنوز تغییر نکرده بود. اما صورتم تغییر داشت، حتی نحوه نگاه کردنم به اشیاء، دیگر کاملاً برای من نبود.
روی صفحه فایلی باز بود. عنوانش به عبری نوشته شده بود: «یادداشتهای ستون اول»
شروع کردم به نوشتن: «ملتهایی که از ترحم تغذیه میکنند، دیر یا زود با همان ترحم دفن میشوند...»
شروع کردم به نوشتن آن مقاله لعنتی. جملات به ذهنم میآمدند؛ جملاتی که بوی خون پیشدستانه میدادند. دانیال، نویسندهای بود که کلماتش مثل گلوله بود و من، یعنی عاکف، نویسنده این گلولهها بودم.
پاراگراف اول را نوشتم؛ داشتم پاراگراف بعدی را مینوشتم. ساعت را نگاه نکرده بودم تا اینکه ناگهان تلفن لرزید... فقط یک پیام بود. شماره را میشناختم، هرچند اسم نداشت. متن کوتاه بود و به عبری، خشک و امنیتی: «فردا، ساعت 08:30 ورودی شرقی معاریو. دیر نکن. آنها تأخیر را ضعف میدانند.»
پیام را خواندم، اما جواب ندادم. گوشی را برگرداندم و صفحهاش را روی میز گذاشتم. بعد دوباره به متنی که نوشتم نگاه کردم و برای مقاله عنوان زدم: «ترحم، شکل دیگری از شکست است.»
چند ثانیه به عنوان خیره ماندم. روی صفحه، جملههایی نشسته بود که قرار بود مرا وارد اتاقها و دالانهایی کند که آدمها در آنها با کراوات درباره نابودی دیگران تصمیم میگیرند تا خودشان نابود نشوند. و این یعنی اسراییل امنیت خود را در ناامنی دیگران میدید. همانجا فهمیدم که مأموریت من از فردا شروع نمیشود؛ بلکه ماموریت من حالا دیگر به طور کامل شروع شده است.
هدایت شده از عاکف سلیمانی
قسمت چهاردهم
ساعت حدود 4:30 صبح به وقت تلآویو بود. مقاله داشت شکل میگرفت. توی متن نوشته بودم: «ما نمیتوانیم در باغچه دشمن، گل صلح بکاریم و انتظار داشته باشیم که فردا صبح با بوی گلاب بیدار شویم. این خاک، خون میطلبد، نه دیپلماسی. ایزاکها و امثال او، با کلماتشان دیوار میسازند، اما این دیوارها از کاغذ ساخته شدهاند و به راحتی پاره میشوند...»
قبل از ورود به سرزمین، تایم اذان صبح و ظهر و مغرب را تا شش ماه بعدش به صورت حدودی به ذهنم سپرده بودم. نزدیک اذان صبح بود. دلم میخواست بروم فورا وضو بگیرم، نماز اول وقتم را بخوانم. با اینکه خانه توسط عوامل خودمان تهیه شده بود، اما بازهم اطمینان نداشتم. همیشه به همه چیز مشکوک بودم و وسواسگونه عمل میکردم. وارد سرویس بهداشتی شدم؛ با اینکه واحد از قبل ایزوله بود، بازهم به در و دیوار و سقف خیره شدم و همه چیز را زیر نظر گرفتم و تمام سوراخسُنبهها را چک کردم. چیز مشکوکی ندیدم. بچهها داخل سرویس بهداشتی یک لایه حصار آلومینیومی و یکسری تجهیزات مخصوص کار کرده بودند تا با دوربین حرارتی و حسگرهای پیشرفته و... هم چیزی از سرویس بهداشتی رصد نشود و بتوانم به راحتی عبادت کنم.
کارم به جایی رسیده بود که باید حالا در تلآویو در داخل سرویس بهداشتی و حمامش که باهم بود، خدا را عبادت میکردم. دلیل اینکه نمیشد در اتاق یا دیگر قسمتهای خانه عبادت کنم، همان موضوع دوربینهای حرارتی و دیگر فناوریهای نوین بود که اسراییل آن را در اختیار داشت.
یاد ماجرای علیبنیقطین افتادم؛ او یکی از نیروهای زبده و یکی از افراد معتبر و مورد اعتماد امامموسیکاظم علیهالسلام در دستگاه خلافت هارون الرشید بود؛ یعنی سیستم و شبکه اطلاعاتی و امنیتی امام کاظم آنقدر گسترده و فراگیر شده بود که علیبنیقطین تا بیخ گوش هارون الرشید نفوذ کرده بود و شد نفر دوم حکومت.
شاید بد نباشد این ماجرا را بدانید؛ زمانی که یکی از وزرای هارون الرشید لعنهاللهعلیه از دنیا رفت، هارون به دنبال شخصی میگشت که مورد اعتماد باشد. علیبنیقطین به دستور امام کاظم علیهالسلام در دستگاه حاکمیت رفت و آمد داشت و انسان مورد اعتماد و امین بود. او وجهه خوبی از خود به عنوان یک کارگزار و یک عنصر دولتی به جای گذاشته بود، به طوری که یک نفر به هارون پیشنهاد داد علیبنیقطین میتواند به عنوان وزیر شما و نفر دوم حکومت باشد... افرادی بودند که با این پیشنهاد مخالفت کردند و زیر گوش هارون دائم وز_وز کردند و گفتند علیبنیقطین آدم موسیبنجعفر است و دارد تقیه میکند. هارون به ماموران خود دستور داده بود یقطین را دائم زیر چتر امنیتی خود بگیرند و او را 24 ساعته رصد کنند؛ یقطین که متوجه این ماجرا میشود، به حضرت امام موسی کاظم سلامالله نامهای مینویسد و از در خطر بودن دین خود گله میکند و میگوید چون نفوذ من در تشکیلات حاکمیت هارون، به امر شماست، امر، امر شماست، کلام کلام شماست، هرچه بفرمایید من اجرا میکنم و...؛
امام به نامه جواب میدهد و تاکید میکند این مسئولیت را بپذیر، اما دو شرط را رعایت کن؛ اول اینکه در خفا و در آشکارا زمانی که میخواهی وضو بگیری و نماز بخوانی، به شیوه اهل سنت وضو بگیر و نماز بخوان؛ چه در آشکارا چه در خفا و حتی در منزل خودت هم اگر هستی؛ حتی اگر شبانه میخواهی وضو بگیری و نماز بخوانی.
دوم اینکه وقتی در جایگاه وزارت قرار گرفتی، مشکلات شیعیان را حل کن.
علیرغم اینکه هارون معتقد بود علیبنیقطین با امام هفتم شیعیان نیست، اما به اصرار اطرافیان خود تن میدهد و دستور میدهد او را کنترل کنند؛ رصدها و پایش مأموران امنیتی هارون آنقدر جدی میشود که آنها از پشت دیوارهای خانه علیبنیقطین و ارتفاعات اطراف آن، موقعیت حضور او را زیر نظر میگیرند و میبینند علیبنیقطین حتی هنگام وضو که به حیاط میآید، به شکل اهل سنت وضو میگیرد و نماز میخواند و شیعه نیست! القصه، بارها و بارها به طُرق مختلف مأموران هارون تلاش کردند نقطه خاکستری از یقطین کشف کنند که نتوانستند چیزی پیدا کنند و او حسابی در سیستم دشمن رشد کرد و اعمال نظر کرد و کارهای بزرگی به نفع اسلام و شیعیان و مبارزات سیاسی و امنیتی امام زمانش انجام داد.
حالا من، عاکف سلیمانی، نفوذی دستگاه اطلاعاتی جمهوری اسلامی و بعنوان یک مسلمان شیعه باید به گونهای عمل میکردم که هیچ ردّی از خودم برجای نگذارم و احکامی که شارع مقدس دستور داده را هم به هرشکلی که بود، با تقیه یا در جای خودش بدون تقیه، انجام دهم...
از جایی که دیگر وارد قلمروی اضطرار شده بودم و میتوانستم نمازم را در حالت نشسته یا دراز کشیده و رکوع و سجودش را هم به صورت پلک زدن به جای آورم، اما ترجیح دادم نماز را در گوشهای از همان سرویس بهداشتی به جا آورم.
هدایت شده از عاکف سلیمانی
قسمت پانزدهم
در دلم گفتم: «خدایا، اگر تو هم این نماز و از من قبول کنی و من و ببخشی، من هیچوقت خودم و نمیبخشم. چون احساس میکنم عبادتم زخمی شده...»
نماز خواندن در تلآویو، زیر چشمان دوربینهایی که نمیدیدم اما حضورشان را در تمام دیوارهای این شهر حس میکردم، شبیه به دزدیدن چیزی از خدا بود. من اینجا، در خانهٔ جغرافیای جعلی یهودیان صهیون، در کالبد یک نویسنده افراطی یهودی صهیونیستی، باید سجده میکردم. این عبادت، ناقص بود، زخمی بود؛ اما همین بیصدایی، تنها چیزی بود که مرا از آن کالبد سنگی دانیال الیعازر جدا میکرد.
مختصری به سجده رفتم. پس از عبادت کوتاهی که انجام دادم، از سرویس رفتم بیرون و به سمت لپتاپ برگشتم.
نور صفحه دوباره به صورتم خورد. نگاهی به جمله آخر انداختم. لبخندی تلخ زدم.
باید بمب خبریام را برای روزنامه «معاریو» پست میکردم. ایمیل را برای سردبیر بخش سیاسی فرستادم. موضوع: «پاسخی به توهمات ایزاک.»
میدانستم این مقاله، مثل یک قلاب ماهیگیری تیز، مستقیم در گوشت ایزاک فرو میرود. او نمیتوانست چنین چیزی را بخواند و پاسخ ندهد. و دقیقاً همینجا، جایی بود که آوی (عمار) باید کارش را شروع میکرد.
یک ساعت و نیم دیگر روی یادداشت کار کردم، اما واقعا خسته شده بودم و مغزم کشش نداشت. از پنجره، باریکه نوری از طلوع خورشید تلآویو روی کف اتاق افتاد. شهر داشت بیدار میشد. ماشینهای گشتی، آرامآرام در خیابانها دیده میشدند.
در همین حین، گوشی رمزگذاریشدهام لرزید. پیام کوتاهی از عمار آمد: «نسخه پیشنویس به کتابخانه رسید. قفسهها طبق طبقهبندی مرتب شدند.»
سرم را به پشتی صندلی کوبیدم و در سکوت، چند نفس عمیق کشیدم. برخاستم و روبروی تلویزیون روی کاناپه دراز کشیدم. همزمان، تماشاگر ویترین دروغپردازیهای علیه ایران و جبهه مقاومت شدم. حجم وقاحت رسانههای دشمن آنقدر زیاد بود که در همان فضای آلوده به عملیات روانی، به خوابی سنگین فرو رفتم...
✍ به شرط حیات ادامه دارد...
هدایت شده از عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله
قسمت شانزدهم
از خواب بیدار شدم و ساعت را چک کردم؛ عقربههای ساعت 7 صبح را نشان میداد. از جایم برخاستم و مستقیماً به سراغ کمد لباس رفتم. پوشش عملیاتیام را، بر تن کردم. حالا نوبت اجرای پرده اول نمایش روزانه بود. خرید قهوه و روزنامه. باید به خیابان میزدم تا دروغ دانیال را یک روز دیگر در حافظه بصری محیط تثبیت میکردم.
حدود ساعت 7:30 دقیقه از خانه بیرون زدم. خورشید کمرمق صبحگاهی روی ساختمانهای سفید تلآویو میتابید. اینجا همه چیز به طرز تهوعآوری عادی بود. زنانی با لباس ورزشی که سگهایشان را میگرداندند، پیرمردهایی که روزنامه میخواندند و جوانهایی که با عجله به سمت ایستگاههای اتوبوس میدویدند، و من، مثل یک وصله ناجور که باید یاد میگرفتم چطور در چشم دیگران عادی به نظر برسم.
عمار (آوی) آن سوی خیابان، روی یک نیمکت نشسته بود. یک مجله عمومی در دست داشت. او نه به من نگاه کرد و نه حتی سرش را چرخاند. اما استایل نشستنش، زاویه شانههایش و نحوه اسکن محیط، به من میگفت که او در حال اجرای وظیفهاش است. او بازوی اجرایی و عملیاتی من بود؛ کسی که اگر لازم میشد، در کمتر از سه ثانیه میتوانست این کافه را به میدان جنگ عیله یهودیان صهیونیستی تبدیل کند، یا راه خروج را برایم باز کند.
من با یک حرکت کوچک لیوان قهوهام، به سمت او که نیمنگاهی به ویترین کافه انداخت، پیامم را دادم: «بازی شروع شد، آماده باش.»
او به آرامی مجلهاش را بست، بلند شد و بیآنکه حتی نیمنگاهی به سمت کافه بیندازد، در شلوغی خیابان ناپدید شد. لپتاپم در کیف بود، پر از دادههایی که ایزاک (مشاور نخست وزیر اسراییل) را مثل یک ماهی بزرگ به قلاب میانداخت. میدانستم ایزاک چه نوع آدمی است. او تشنه تایید روشنفکرانه بود. او عاشق این بود که فکر کند با افرادی مثل دانیال (نویسنده سرکش و راستگرا) همفکر است، اما من خیلی بود بلد بودم او را بازی دهم.
قهوهام را سر کشیدم. تلخیاش به جانم نشست. از کافه بیرون آمدم. به سمت ساختمان بلند معاریو که در دوردست، مثل یک برج دیدبانی بتنی ایستاده بود، راه افتادم.
در ذهن من، نقشه نفوذ مثل یک بازی شطرنج چیده شده بود:
ایجاد جنجال: مقاله صبح فردا.
دعوت ناگزیر: ایزاک برای دفاع از موقعیت خودش یا برای خفه کردن من، مجبور میشد به نوشتهام واکنش نشان دهد. بخصوص که حالا فهمیده بود به اسراییل آمدم.
نفوذ: من به عنوان دانیال، پیشنهاد یک گفتوگوی خصوصی میدهم.
شکار...
همه چیز دقیق بود. وقتی به ساختمان رسیدم، جلوی در شیشهای ساختمان معاریو ایستادم. نگهبان دم در، با خستگی نگاهی به من انداخت. کارت شناسایی جعلی دانیال الیعازر را درآوردم و با اعتماد به نفسی که سالها برایش جنگیده بودم، به او نشان دادم.
نگهبان نگاهی به کارت کرد، بعد به من. پرسید: «خبرنگار؟»
گفتم: «کسی که قرار است به زودی تمام معادلاتتان را به هم بریزد.»
نگهبان خندید. خندهای که نشان میداد چقدر این شهر غرق در توهم است. چقدر فکر میکنند که امناند. نمیدانست یک افسر اطلاعاتی ایرانی بیخ گوشش ایستاده و ممکن است با یک حرکت، کاری کند که همهشان به جهنم سلام کنند.
تاییدم کرد و به سمت آسانسور حرکت کردم. وقتی رسیدم جلوی آسانسور، خواستم دکمه را بزنم که در باز شد و یک نفر از آن خارج شد. فورا وارد شدم. دیوارههای فلزی آسانسور، تصویر مرا به خودم بازمیگرداند. منه جدید. دانیال الیعازر. کسی که قرار بود از درون، این ساختمان را، این شهر را، و این امنیت پوشالی رژیم حرامزاده صهیونیستی را متلاشی کند.
عمار بیرون بود، در شهر، منتظر دستور. و من، به قلب جایی نفوذ کرده بودم که قرار بود اولین ضربه را به قلب نظام رسانهای دشمن بزنم. دکمه طبقه را زدم. آسانسور به راه افتاد و به سمت طبقه چهارم بالا رفت.
شمارههای طبقهبندی آسانسور با صدای ضعیف (دینگ) یکییکی عوض میشدند. 1،2،3 ... هر طبقه که بالاتر میرفتیم، هوای داخل اتاقک سنگینتر میشد و احساس میکردم با حضور در این لانه فساد، روح خودم هم سنگین میشود. اینجا شریان اصلی دروغهای این شهر بود. جایی که افکار عمومی مثل خمیر نان ورز داده میشد تا به خورد جامعه و دنیا داده شود.
آسانسور در طبقه چهارم ایستاد. درها باز شد. صدای برخورد کلیدهای کیبورد به گوشم میرسید، فریادهای آرام سردبیرها، و بوی قهوه مانده و سیگارهایی که میکشیدند در هوا میچرخید. برای کسی مثل من، این اتاق شبیه به یک میدان مین بود که هر قدمش نیاز به محاسبات دقیق داشت.
به سمت اتاق مسئول دفتر رییس معاریو حرکت کردم. وقتی وارد شدم، خودم را معرفی کردم و او هم فوری خبر رسیدن من را به رییس معاریو داد. رییس معاریو به استقبالم آمد و با هم به داخل اتاق او رفتیم. حدود یک ساعتی را با هم به گفتگو نشستیم و سپس با هم رفتیم و من را به همه معرفی کرد.
هدایت شده از عاکف سلیمانی
قسمت هفدهم
من را به سمت میزی که برایم در نظر گرفته شده بود، برد. میزی که در نقشه، متعلق به دانیال الیعازر بود. میز، گوشه سالن بود. نه آنقدر دور که منزوی به نظر برسم، و نه آنقدر نزدیک به مرکز که زیر ذرهبین باشم. بهترین جای ممکن برای دیدن و دیده نشدن.
وقتی پشت میز نشستم، انگار دانیال جدیدی روی صندلی نشست. دستم را روی میز کشیدم. یک لیوان خالی، چند کاغذ یادداشت و یک خودکار نیمهمصرف. من حتی اینجا هم باید نقش بازی میکردم.
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که سایهای روی میزم افتاد. «گیدئون» بود؛ یکی از ویراستارهای ارشد بخش سیاسی. مردی با چشمانی که هیچوقت آرام نمیگرفتند؛ از آن آدمهایی که بوی دروغ را از صد متری میفهمند.
گیدئون با لحنی که سعی میکرد دوستانه باشد، اما بوی بازجویی میداد، گفت: «دانیال! فکر نمیکردم به این زودیها از فرانسه بیای اسراییل و به این زودی هم بیایی معاریو. بعد از اون مقاله تندی که صبح فرستادی، همه در راهروها دارند دربارهاش پچپچ میکنند. بعضی از مسئولین معاریو عصبانی هستند، اما...»
مکث کرد و به چشمانم خیره شد. پس از لحظاتی ادامه داد، گفت: «...اما ایزاک مشاور نخست وزیر، شخصاً تماس گرفته. میخواد بدونه این "دانیال الیعازر" چه چیزی توی سرش داره.»
در درونم، عاکف لبخند زد. قلاب گیر کرده بود. اما در ظاهرم، دانیال الیعازر مغرور بودم؛ با سردی تمام سرم را بلند کردم. نه ترسیدم، نه هیجانزده شدم، اما راستش را بخواهید در دلم آشوبی بود. نگاهی انداختم به او، که او را فقط کوچک کردم. کمی خودش را جمع و جور کرد. پس از مکثی کوتاه، به عبری گفتم:
«گیدئون، اگر میخواستم چیزی رو که بقیه فکر میکنن بنویسم، الان داشتم در بخش آگهیها کار میکردم. ایزاک برای نظر عمومی تماس نگرفته؛ تماس گرفته چون میدونه حقیقت تلخ، بهتر از دروغهای شیرین اونه.»
گیدئون جا خورد. انتظار چنین حرف صریحی را نداشت. او عادت داشت دانیال سابق را با سیاستبازی سر جای خودش بنشاند. مثل زمانی که در فرانسه بودم و سعی میکرد با ایمیلهایش من را آرام کند تا تندتر از این ننویسم؛ اما دانیالی که امروز پشت این میز نشسته بود، بوی مرگ میداد. بوی کسی که چیزی برای از دست دادن ندارشت.
وقتی به حرفهایش اینگونه پاسخ دادم، کمی از میز فاصله گرفت، گفت: «باشه... فقط گفتم در جریان باشی.»
وقتی رفت، نفسی عمیق کشیدم. لرزش ملایمی در جیب کتم حس کردم. گوشی رمزگذاریشدهام بود. پیام از طرف عمار «آوی» بود:
«ساختمان تحت نظر است. گیدئون آدم اطلاعات نیست، اما زیادی کنجکاو است. حواست به بازی روانیات باشد. دستور بعدی؟»
به صفحه نگاه کردم. تایپ کردم: «بازی را وارد فاز دوم کن. با همان شمارهای که میدانی، با دفتر هدف تماس بگیر و خودت را به عنوان واسطه معرفی کن. بگو که دال (دانیال) حاضر است برای یک گفتوگوی خصوصی کالیراسیون (امن)، با او دیدار کند. زمان و مکان را به من بسپار. آماده حرکت.»
پیام را فرستادم. آوی (عمار) میدانست چطور با یک تماس، ایزاک را از وضعیت خشم به وضعیت کنجکاوی وسواسی بکشاند. حالا من بودم و این ساختمان. دانیال الیعازر، نویسندهای که قرار بود ستونهای این ساختمان را از درون بلرزاند.
سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و به سقف سالن خیره شدم. عاکف داشت در پسزمینه جان میگرفت، و دانیال الیعازر مثل یک گرگ در لباس میش، آماده بود تا در اولین جلسه خصوصی، کار ایزاک را یکسره کند.
این ساختمان معاریو بود، اما از این لحظه به بعد، میدان جنگ اطلاعاتی من بود؛ و من بعنوان فرمانده این سایهها میدانستم که پیروزی، نه با کلمات، که با حذف مهره کلیدی حریف به دست میآید. آیا ایزاک، بعنوان یک لقمه چرب سیاسی و بعنوان ارشدترین و پرنفوذترین مشاور نخست وزیر اسراییل حاضر میشد تله مرا بپذیرد؟ میدانستم که خواهد شد. غرور، بزرگترین نقطه ضعف هر آدمی است، بخصوص وقتی دشمنت باشد؛ و من هم فوق تخصص فشار دادن روی همین نقطه بودم.
گوشی را دوباره در جیبم گذاشتم. تحریریه کمکم پرتر میشد. آدمها با لیوانهای قهوه میآمدند و وقتی میفهمیدند من دانیال الیعازر به معاریو آمدهام، خوش و بشی میکردند و میرفتند.
من، در گوشهای از سالن ساختمان نشسته بودم و نگاه میکردم. در عملیات اطلاعاتی، دیدن مهمتر از حرکت کردن است. کسی که زود حرکت میکند، معمولاً زود هم میمیرد. دو میز آنطرفتر، زنی نشسته بود با موهای کوتاه و عینک گرد. داشت با سرعت مینوشت و گاهی زیر لب چیزی میگفت. پشت مانیتورش برچسبی بود: «لیا».
پروندهاش را شب قبل، در آپارتمان دیده بودم. خبرنگار امنیتی بود و با موساد و ارتش اسراییل مستقیما در ارتباط بود.
هدایت شده از عاکف سلیمانی
قسمت هجدهم
آدم خطرناکی نبود. اما آدمهای کنجکاو همیشه میتوانند خطرناک شوند. صدای برخورد کفش آمد. گیدئون دوباره برگشت، این بار تنها نبود. مردی بلندقد با پیراهن آبی همراهش بود. چهرهاش را شناختم. «نوعام»، معاون سردبیر.
نوعام بدون مقدمه گفت: «تو همون دانیال الیعازری هستی که این متن و نوشته؟»
کاغذ چاپشده مقاله را در دستش تکان داد.
به او نگاه کردم. گفتم: «اگر منظور شما همون متنی هست که صبح ایمیل کردم، بله. منم. چطور؟» چند ثانیه نگاهم کرد. آدمهایی مثل او عادت دارند با نگاه وزن آدمها را بسنجند. من هم گذاشتم نگاه کند. در این بازی، کسی که اول نگاهش را بدزدد، میبازد.
بالاخره گفت: «اول از همه اینکه خوش اومدی به معاریو؛ ولی میدونی که این متن چه دردسری برای روزنامه درست میکنه؟»
لبخندی زدم و شانه بالا انداختم، گفتم: «اگر قرار بود دردسر درست نکنه، ارزش چاپ هم نداشت.»
گیدئون زیر لب خندید، اما نوعام نخندید. کاغذ را روی میز من گذاشت، گفت: «ایزاک واقعاً تماس گرفته. خودش. میخواد بدونه چرا یک نویسنده ناگهان تصمیم گرفته بهش حمله کنه.»
گفتم: «من قبلا بهش حمله کردم؛ زمانی که در فرانسه بودم؛ اما چون هیچکس دیگهای این کار و نمیکنه، من حمله رو تندتر کردم.»
چند لحظه سکوت شد. بعد نوعام گفت: «اگر این مقاله رو چاپ کنیم، باید آماده باشی که فردا همه دربارهات حرف بزنن.»
به کاغذ نگاه کردم گفتم: «برای همین نوشته شده.»
او چیزی نگفت. فقط سرش را کمی تکان داد و رفت. وقتی از میز دور شد، نفس آهستهای بیرون دادم و خودم را کنترل کردم. هر برخورد کوچک با آدمها در اینجا، یک قدم من را به داخل شبکه نزدیکترم میکرد.
چند دقیقه بعد گوشی در جیبم دوباره لرزید. پیام از عمار بود: «تماس برقرار شد. دفتر هدف واکنش نشان داد. او کنجکاو است.»
کنجکاوی... این همان چیزی بود که میخواستیم. پیام بعدی آمد: «احتمال دیدار ظرف ۴۸ ساعت. مکان هنوز مشخص نیست. احتمالاً بیرون از ساختمان دولتی.»
چشمهایم را بستم. ایزاک احمق نبود. اگر بود به آنجا نمیرسید. اما غرور، حتی آدمهای باهوش را هم احمق میکند. در ذهنم نقشه را دوباره مرور کردم. ایزاک هدف اصلی نبود. او فقط دروازه بود. دروازهای که پشتش اتاقهایی بود که تصمیمهای واقعی در آنجا گرفته میشد. من باید وارد آن اتاقها میشدم. صدای صندلی آمد. سرم را بلند کردم. همان زن خبرنگار امنیتی، لیا، روبهروی میز من ایستاده بود. گفت: «تو همون دانیالی هستی که تازه از فرانسه برگشته؟»
سرم را کج کردم، در دلم گفتم اینجا به هرکدام از این حرامزادهها باید یکبار جداگانه توضیح بدهم... متوجه مکث من شد، فوری گفتم: «بستگی داره چه کسی میپرسه.»
گفت: «لیا.»
گفتم: «دانیال.»
چند ثانیه نگاهم کرد. نگاه خبرنگارها با بقیه فرق دارد. آنها به دنبال ترکهای کوچک در دیوار آدمها میگردند. گفت: «مقالهات جالب هست. توی این مدت هرچی فرستادی از فرانسه، من میخوندمش.»
گفتم: «الان این تعریف بود، یا هشدار؟»
لبخند کمرنگی زد، گفت: «هنوز مطمئن نیستم.»
بعد به آرامی گفت: «فقط یک سؤال. اگر کسی مثل ایزاک واقعاً اشتباه کنه، فکر میکنی یک مقاله بتونه چیزی رو عوض کنه؟»
به او نگاه کردم، کمی جا خورد، گفتم: «مقالهها چیزی رو عوض نمیکنه. اونها فقط به آدمها اجازه میده بفهمن چه چیزی قرار هست عوض بشه.»
چند لحظه سکوت کرد. بعد سر تکان داد و رفت. وقتی دور شد، فهمیدم باید حواسم به این زن صهیونیستی باشد. نه به خاطر خطر. بلکه به خاطر دقت بیشتر.
در جنگ اطلاعاتی، آدمهایی که زیاد میبینند، گاهی از یک افسر اطلاعاتی هم خطرناکترند، و این زن خبرنگار امنیتی به دلیل زیاد دیدن و شنیدن و گفتگو، دقیقا همینطور بود.
ظهر نزدیک میشد. نور آفتاب از پنجرههای بزرگ تحریریه روی میزها افتاده بود. صدای تلفنها بیشتر شده بود. گوشی دوباره لرزید. پیام عمار کوتاه بود: «هدف، موافقت کرد.»
چند ثانیه فقط به صفحه نگاه کردم. پیام بعدی آمد: «دیدار خصوصی. فردا شب.»
در سینهام چیزی حرکت کرد. نه هیجان، بلکه چیزی سردتر از هیجان. چون مرحله دوم شروع شده بود. من آرام از پشت میز بلند شدم و به سمت پنجره رفتم. شهر زیر پای ساختمان معاریو کشیده شده بود. خیابانها، ماشینها، آدمهایی که زندگیشان را ادامه میدادند بیآنکه بدانند سیستم اطلاعاتی ایران، همان تشکیلاتی که سالهاست از او وحشت دارند، اینبار یک بازی نامرئی دیگری را شروع کرده بود و این بازی، هنوز هم در زیر پوست تلآویو در جریان است.
در شیشه به انعکاس خودم نگاه کردم. دانیال الیعازر. تا مدتها قبل این مرد وجود نداشت. اما حالا قرار بود با یکی از نزدیکترین مشاوران نتانیاهو دیدار کند. در ذهنم فقط یک چیز دائم کوبیده میشد؛ آن هم اینکه «بگذار ایزاک فکر کنه کنترل اوضاع دست خودش هست؛ و این بهترین نوع تله هست. بخصوص وقتی که شکار تصور میکنه شکارچی هست...»
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨
🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿
@mersad598
هدایت شده از عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله
قسمت نوزدهم
از ساختمان روزنامه که بیرون آمدم، هوای سنگین تلآویو به صورتم خورد. برای دانیال الیعازر، این شهر خانه بود. برای عاکف، این شهر یک سرزمین اشغالی و آزمایشگاه بزرگ و میدان جنگ اطلاعاتی بود.
پاهایم را روی پیادهرو محکم میکوبیدم. پارانویا (شک) مثل یک سایه همیشگی، همیشه دو قدم عقبتر از من راه میرفت. آیا کسی دنبالم بود؟ گیدئون؟ یا شاید لیا؟ شاید هم اراذل و اوباش تحت امر ایزاک! که حالا بو برده بودند من در اسراییل هستم؛ نه، هنوز زود بود.
به ایستگاه اتوبوس رسیدم. عمار (آوی) را دیدم، اما او طبق معمول نبود؛ یعنی بود، اما نبود. با لباسی شلخته، شبیه به یک دانشجو یا کارگر ساده، به تابلوی تبلیغاتی کنار خیابان خیره شده بود. یاد روزهایی افتادم که در ایران و برخی کشورهای منطقه او هم مانند عاصف نیروی تامین من بود.
وقتی کنارش ایستادم، نه به او نگاه کردم، نه کلامی به زبان آوردم. او هم همینطور؛ اصلا به من نگاه نکرد. طبق قاعده، منتظر بودم حرفی بزند، اما چیزی نگفت! نفهمیدم چرا صحبت نمیکند. شاید چیزی در محسط اطرافمان دیده بود که مشکوک شده بود. دقایقی به سکوت گذشت، سپس با حرکتی آرام و کاملاً عادی، تلفنش را بالا آورد و کنار گوشش گذاشت؛ طوری که هر رهگذری خیال کند درگیر یک تماس عادی است. میان سر و صدای موتورها و موج رفتوآمد خودروها، صدایش را بسیار آهسته شنیدم:
«ایزاک برای فردا شب ساعت ۱۰ در ویلایی در حومه هرتزلیا موافقت کرده ببینه تو رو. میخواد تنها باشه و خصوصی گفتگو کنه. گفته نمیخواد کسی باشه. کمی نگران جان تو هستم اگر تنها بری...»
عمار کمی مکث کرد، سپس همانطور که پشتش به من بود و مثلا داشت با گوشی صحبت میکرد، گفت: «اون یک سگ نگهبان هم داره. محافظ شخصیاش، یک کهنهسرباز از یگان متکال. اون و نباید دستکم بگیری. قدرت مانور نداری زیاد.»
به عبری گفتم: «سگ نگهبان فقط وقتی حمله میکنه که صاحبش فرمان بده. ما باید ایزاک و طوری مست کنیم که فرمان دادن رو فراموش کنه.»
عمار آهی کشید؛ گفت: «بازی با ایزاک یعنی بازی با آتش. اگر کوچکترین شکّی کنه، کل شبکه لو میره...»
او نگران امنیت شبکه بود و حق داشت. او سرباز گمنامی بود که مانند دیگر سربازان گمنام حضرت حجت، پیش از اینکه نگران خودش باشد، نگران زحمات شبکه بود. شبکهای که تا عمق پستوهای دشمن رسیده بود؛ درست میگفت و نباید شبکه لو میرفت.
گفتم: «اون شک نمیکنه. اون تشنه این هست یه چیزی از دیگران بدونه. مقاله امروز من بدجوری انگولکش کرده...همین مقاله که دستته الان...»
باگوشیام که مثلا دارم وویس میدهم، طوری که جلب توجه نکنم، خطاب به عمارگفتم: «مقاله صبح امروز من، به اون، این پیام و داد که من تنها کسی هستم که حقیقت پشت پرده پروندههای اون و میدونم. ایزاک برای حفظ خودش هم که شده، مجبور هست با من حرف بزنه. برو.»
عمار بدون هیچ کلام اضافهای، راهش را کشید و رفت. من هم به سمت آپارتمانم برگشتم. شب داشت از راه میرسید، در آپارتمان کوچک تلآویویام چراغ را روشن نکردم. روی صندلی کنار پنجره نشستم. خیابان پایین، مثل ماری نورانی در تاریکی میخزید. برگشتم سمت میز کارم و لپتاپ را باز کردم. پرونده ایزاک روی صفحه بود و کمی مطالعهاش کردم. بعد از یکساعت رفتم داخل سرویس بهداشتی وضو گرفتم و در همانجا نمازم را خواندم. دلم برای سجدههای طولانی تنگ شده بود، اما اجازه مستحبات و بیشتر در سرویس ماندن را نداشتم.
بعد از حدود هفت دقیقه از سرویس زدم بیرون و به سمت لپتاپ برگشتم؛ عکس ایزاک را بالا آوردم و خیره شدم به صورتش. مردی حدوداً ۵۰ ساله، با چروکهایی عمیق دور چشمها و لبخندی که هیچوقت به چشمانش نمیرسید.
شروع کردم به نوشتن سناریوی فردا شب. باید چه میگفتم؟ باید طوری حرف میزدم که او تصور کند سوای اینکه من یک ژورنالیست هستم، یک افشاگر ناراضی از سیاستهای نتانیاهو هم هستم. او باید باور میکرد که من دشمن او نیستم، بلکه یک خودی عصبانی هستم. این باورپذیرترین دروغ برای آدمهای قدرتمند است. آنها باور میکنند که همه مثل خودشان هستند.
همانطور که مشغول کار بودم، نفهمیدم ساعت چه زمانی از نیمه شب گذشته، تا اینکه گوشی رمزگذاری شدهام لرزید. پیام از لیا (خبرنگار امنیتی) بود:
«دانیال، مقالهات غوغا کرد. ایزاک در رسانهها سکوت کرده، اما شنیدم توی دفتر خودش و بیبی طوفان به پا شده. مراقب باش. آدمهایی که حقایق تلخ و میگن، معمولاً زیاد عمر نمیکنن.»
لبخندی زدم و جوابش را ندادم. او نمیدانست که ایزاک قرار است با من دیدار داشته باشد. گوشی را خاموش کردم و رفتم به سمت کاناپه و تلاش کردم به زور بخوابم.
هدایت شده از عاکف سلیمانی
قسمت بیستم
چندساعتی خوابیدم و بیدار شدم نماز صبحم را خواندم؛ مشغول مطالعه شدم تا اینکه آفتاب طلوع کرد؛ دوست نداشتم حتی در قلب سرزمینهای اشغالی هم بینالطلوعین را از دست بدهم. روز بزرگی بود. نه برای دانیال، نه برای روزنامهنگاری که قرار بود خبری را فاش کند؛ بلکه برای منه عاکف که قرار بود در قلب دشمن، راه ورودش را باز کند.
شب قرار فرا رسید. دوش گرفتم و پس از استحمام قهوه تلخی دم کردم. از پنجره، خیابان پایین را دیدم. همه چیز عادی به نظر میرسید. کسی نمیدانست که چند متر بالاتر، مردی در حال بستن بندهای پوتین ذهنیاش است تا به جنگ کسی برود که فکر میکند صاحب قدرت است
فنجان قهوه را تا ته خالی کردم و تلخیاش به جانم نشست. لباسهایم را پوشیدم، پیراهنم کمی شلخته بود تا قشنگ نشان دهد که نویسندهای هستم غرق در افکار خودم و به ظاهرم کمتر فرصت میشود اهمیت بدهم. از طرفی نمیخواستم زیاد شلخته باشم و کروات را محکم بستم و عطر فرانسوی را بر یقه و سینهام زدم؛ یاد همسر شهیدهام فاطمه زهرا افتادم که چقدر برایم عطر هدیه میگرفت. فورا از فکرش بیرون آمدم. در همین حین، آوی «عمار» پیامی فرستاد:
«ساعت ۲۱:۳۰ در پارکینگ مرکز خرید روبروی ویلا باش. حواست به ولگردهای حساس (گشتهای امنیتی) باشه. ضمنا، هدف، سگش و بیرون ویلا نگه میداره. مواظب باش.»
کت کتان تیرهام را به تن کردم، در آینه نگاهی به خودم کردم. به سمت محل قرار حرکت کردم و چندباری مسیر را تغییر دادم تا ضدتعقیب بزنم. بالاخره به هرتزلیا رسیدم. شهری متفاوت بود؛ ویلاهای بزرگ، ماشینهای گرانقیمت، سکوت کشندهای که روی خیابانهای عریض آن خیمه زده بود. اینجا جای آدمهای مهم بود. آدمهایی که فکر میکردند مرگ به سراغشان نمیآید، چون آنقدر پول دارند که آن را بخرند.
ساعت ۲۱:۳۰ به نزدیکی محل قرار رسیدم. عمار (آوی) در سایه یک درخت کاج در تاریکی ایستاده بود. بدون هیچ سلامی، یک کارت شناسایی جعلی و یک دستگاه شنود بسیار کوچک به من داد. بدون هیچ کلامی، از هم جدا شدیم و من به سمت ویلای ایزاک راه افتادم. دیوارهای بلند، دوربینهای امنیتی که مثل چشمهای یک موجود درنده در تاریکی میدرخشیدند.
جلوی در ویلا، مرد درشتهیکلی ایستاده بود که محافظ بود. سگی هم که دم در بود، خیلی بد به من نگاه میکرد که احساس میکردم هر لحظه ممکن است من را تیکه و پاره کند. نگهبان تفتیش را آغاز کرد. دستانش که روی بدنم حرکت میکرد، حسی از تحقیر به من دست میداد؛ منی که یک عمر با صهیونیستها جنگیده بودم، حالا داشتم توسط خودشان تفتیش میشدم. اما منه عاکف این را به خوبی میدانستم که تحقیر، بهایی بود که برای ورود به سنگر دشمن و باید آن را پرداخت میکردم. در همین بحث و جدل ذهنی با خودم بودم که محافظ گفت: «برو تو. آقای ایزاک منتظر هست.»
وارد محوطه شدم، تا به حیاط اصلی رسیدم. استخر آبی بزرگی در وسط حیاط بود که نور زیر آب، آن را شبیه به یک تکه یخ درخشان کرده بود. اطرافم را پایش کردم، دیدم ایزاک روی یک صندلی حصیری کنار استخر نشسته. نزدیکتر رفتم، دیدم لیوان ویسکی در دست دارد.
وقتی مرا دید، بلند شد. نه با احترام، با یک جور کنجکاوی وحشیانه. نگاهی به من کرد و گفت: «دانیال الیعازر. کسی که صبحاش را با آتش زدن آبروی آدمهای باهوش شروع میکنه...»
به او خیره شدم. نه احترام کردم، نه لبخند زدم. دقیقاً همانطور که باید برخورد میکردم. به عبری گفتم: «این وفراموش کردی بگی؛ و کسی که شبش رو با دیدن چهره کسانی که از حقیقت میترسن، تمام میکنه.»
ایزاک خندید. سپس اشاره کرد: «بنشین. حرفات توی مقاله جالب بود. تند، بیپروا... اما کمی احمقانه. میدونی توی این دنیا، حقیقت کالای ارزانی هست؟ اگر درست فروخته نشه، هیچ ارزشی نداره.»
جرعهای از لیوانش نوشید و به من زل زد، پس از مکثی کوتاه گفت: «حالا بگو ببینم، دانیال... تو دنبال چی هستی؟ پول؟ شهرت؟ یا واقعاً فکر میکنی با نوشتن چند خط، میتونی سیستم اسراییل و تغییر بدی؟»
این، همان لحظه حساس بود. تله. لبخند کمرنگی زدم. لبخندی که نباید بیش از حد دوستانه به نظر میرسید. گفتم:«نه پول، نه شهرت. من از چیزی مینویسم که سیستم سعی میکنه پنهانش کنه، ایزاک. چیزهایی که تو داری میخونی درمورد خودت، فقط شروع هست. تو فکر میکنی من فقط یک روزنامهنگارم؟ اشتباه میکنی. من کسی هستم که میدونه توی اون اتاقهای تاریک دفتر نتانیاهو، چه معاملههایی داره میشه. من میدونم، و تو هم خوب میدونی که اگر من بیشتر قلم بزنم، خیابان کاپلان شاهد انفجارهایی خواهد بود که دیگه نمیشه جلوی این مردم و گرفت... مردم معترض به فساد نتانیاهو هستند که چندسال دیگه صداش همه عالم و بر میداره...»
چشمان ایزاک تنگ شد. ویسکی را روی میز گذاشت. سکوت حیاط حالا سنگینتر شده بود. گفت: «تو داری بازی خطرناکی میکنی، پسرم.»
به شرط حیات ادامه دارد