eitaa logo
مرصاد
634 دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
2.2هزار ویدیو
134 فایل
ای لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش به آمریکا بگویید از دست ملت ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر فرمانده کل قوا اعلام آتش به اختیار کردن جنگ جنگ تا رفع فتنه از جهان @aliakbar_ajorloo علی اکبر آجرلو
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از عاکف سلیمانی
قسمت شصت و ششم ناگهان چراغ‌های پشت آمپر خودرو با یک شوک شدید الکتریکی خاموش و روشن شدند. عقربه سرعت‌سنج روی ۱۴۵ کیلومتر قفل شد. پیام خطای سرخ‌رنگ روی صفحه ناوبری چشمک زد و سارونی پای راستش را با تمام قدرت روی پدال ترمز کوبید. پدال مثل یک قطعه سنگ جامد تکان نخورد؛ هیدرولیک ترمزها با دستور نرم‌افزاری کامپیوتر مرکزی به طور کامل مسدود شده بود. او با وحشت فرمان را کشید تا به شانه خاکی بزند، اما فرمان الکتریکی خودرو ناگهان با زاویه بیست درجه به سمت چپ، به سمت گاردریل فلزی حاشیه صخره‌های مشرف به دریا قفل شد و دیگر تکان نخورد. سارونی در آخرین ثانیه‌های زندگی‌اش، بوی مرگ را حس کرد؛ مرگی که نه از لوله تفنگ یک تک‌تیرانداز، بلکه از مدارها و چیپ‌های خودروی زرهی خودش بالا می‌آمد. لندکروزر با سرعت نزدیک به ۱۵۰ کیلومتر بر ساعت، مثل یک خمپاره فولادی دو تنی به گاردریل کوبیده شد و حفاظ‌های ضخیم فولادی را مثل شاخه خشک درخت شکافت و در میان تاریکی شب و صدای مهیب انفجار باک بنزین، از ارتفاع صخره به درون موج‌های سنگین مدیترانه سقوط کرد. اتاق عملیات در اضطراب بود که چه می‌شود. چراغ قرمز موقعیت خودروی سارونی روی نقشه مانیتور ناگهان خاکستری شد و به علامت اخطار سیگنال مفقود تغییر یافت. بلند شدم رفتم مقابل تخته وایت‌برد ایستادم و روی تصویر سارونی هم ضربدر قرمز زدم. عاموس: محبوس در انفرادی و منتظر تسویه بی‌صدای سیستم. کاتس: خفه شده در دژ هوشمند کارمل. سارونی: متلاشی در صخره‌های ساحلی. مثلث هفت سال پیش برای همیشه بسته شد. خون شهدای ما روی زمین نماند، و حتی یک سرنخ مستقیم از ما بر جای نماند؛ موساد در شوک یک خودخوری وحشتناک و کودتای ساختگی داخلی فرو رفته بود. دیگر فرصتی نداشتیم و آژیر ملایم رله اضطراری به صدا درآمده بود و رد جعلی طرابلس منقضی شده بود. فوری باسیدمحمد تماس گرفتم. وضعیت را تشریح کردم. سید با دفتر سیدعربی بزرگ و دیدبان انقلاب اسلامی در بیروت تماس گرفت. وضعیت اضطراری را تشریح کرد و وضعیت عملیات را هم تشریح کرد، دستور تخلیه صادر شد. رو به راشد و صلاح چرخیدم و با لحنی برنده و فوری دستور دادم: «عملیات بیروت تموم شد. راشد، سیستم‌های امحای حرارتی هاردها رو فعال کن. رضوان باید ظرف ده دقیقه داخل ون با پوشش کاروان تجاری به سمت گذرگاه مصنع حرکت کنه. عمار و عاصف، تمامی نودهای ارتباطی رو آتش بزن. ما پنج دقیقه دیگه برای همیشه از این زیرزمین خارج می‌شیم. مقصد بعدی: دمشق، و بعد پرواز به سمت خانه.» رضوان به سمت من آمد. بغض هفت‌ساله‌اش شکسته بود، اما در نگاهش نوری از آرامش نشسته بود. دست روی شانه‌اش گذاشتم و در حالی که مانیتورها یکی پس از دیگری در سیاهی فرو می‌رفتند، گفتم: «برادر، وقت برگشتنه. پرونده بسته شد.» به شرط حیات ادامه دارد
هدایت شده از عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت شصت و هفتم حالا وقت خروج بود. وقت جدا شدن تیمی که هفت سال با یک زخم مشترک و یک پرونده باز، مثل ارگان‌های یک بدن زیسته بودند. من وسط اتاق، در سیاهی موقتی که فقط با نور سرخ‌رنگ چراغ اضطراری بالای درب خروج روشن می‌شد، ایستاده بودم. کاپشن تیره و بی‌نشانم را محکم کردم. رضوان چند قدم آن‌طرف‌تر بود؛ با چشمانی که چروک‌های دور آن قصه هفت سال تاریکی، بازجویی‌های شبانه و سلول‌های انفرادی موساد را فریاد می‌زدند. عاصف کلت خود با صداخفه‌کن را داخل غلاف مخفی زیر کاپشنش کشید و جلوی من ایستاد. چهره‌اش مثل همیشه‌ مصمم بود، اما لحن صدایش حسابی تغییر کرده بود و بریده، کم‌حرف، و پر از اقدامات عملیاتی بود. گفتم: «عاصف... راه ما از این زیرزمین جدا می‌شه. مسیر وادی‌بقاع به دمشق رو باید تو و صلاح باز کنید...» صلاح جلو آمد. او که طولانی‌ترین شب‌های شیفت پایش الکترونیک و ردگیری سیگنال‌ها را دوش‌به‌دوش عمار گذرانده بود، دست عمار را در تاریکی فشرد. هیچ کلمه‌ای رد و بدل نشد. در کار ما، وقتی دست برادر را فشار می‌دهی، یعنی اگر در مسیر خروج تیر خوردم، برنگرد؛ پرونده نباید لو بره.» صلاح رو به من گفت: «حاج عاکف، ون حمل سبزیجات تجاری با پلاک جبل‌لبنان دم کوچه پشتی استقرار پیدا کرده. رضوان رو لای دیواره‌های کاذب انتهای ون جا می‌دیم. مدارک هویت جدیدش به اسم یک تاجر محلی اهل زحله کاملاً در سیستم ثبت احوال سوریه و لبنان رزونانس داره. اگر گذرگاه مصنع رد بشه، دمشق دیگه خط امنه. با بچه‌های دمشق هماهنگیم.» به رضوان نگاه کردم. نزدیکش شدم. دستم را روی شانه ناتوان اما استوارش گذاشتم. صدای رضوان می‌لرزید، اما نه از ترس. گفت: «عاکف... حبیب و سجاد نیستن که ببینن... هادی نیست...» ناراحت شدم. یاد رفیقان شهیدم افتادم و در حالی که نگاهش می‌کردم، گفتم: «هستن رضوان. تمام این سال‌ها و روزها، اونا روی همین صندلی‌ها کنار ما نشسته بودن. اونا بودن که ترمز ماشین سارونی رو قفل کردن، اونا بودن که کاتس رو در ویلاش حبس کردن. تو زنده برگشتی تا گواه این باشی که هیچ قطره خونی در شبکه اطلاعاتی ما بی‌جواب نمی‌مونه. حالا وقتشه بری خانه امن جدیدت. زن و بچه‌ات منتظرتن...» رضوان سری تکان داد. بغلش کردم. محکم سینه به سینه شدیم. طوری که خستگی‌مان در برود. عاصف زير بغل رضوان را گرفت. در آلومینیومی و سنگین انتهای راهرو با صدای جیرجیر خفه‌ای باز شد. عاصف، صلاح و رضوان، مثل سه سایه بی‌نام، در تاریکی مطلق کوچه ذوب شدند. در بسته شد. حالا فقط من مانده بودم، عمار و راشد. راشد قنداق سلاحش را روی دوش جابه‌جا کرد. او مأمور خروج سخت ما بود. کسی که اگر رد جعلی طرابلس می‌سوخت و پهپادهای هرمس ۴۵۰ به سقف این ساختار می‌رسیدند، باید با کور کردن گشتی‌های حریف، زمان می‌خرید تا ما بسوزیم و مدارک نسوزند. راشد به عمار گفت: «گذرگاه مرزی پایگاه حمیمیم سوریه یا خروج هوایی از فرودگاه رفیق حریری؟» عمار تبلت سخت‌افزاری امحاشده را داخل کیف فلزی ضدضربه قفل کرد و کابل متصل به باتری‌های لیتیومی را برید، گفت: «پوشش هوایی رفیق حریری صفر شده. موساد بعد از سقوط سارونی تمام پروازهای خروجی به مقصد نجف، بغداد و استانبول رو تحت پایش بیومتریک قرار داده. عاکف نباید از خطوط عادی عبور کنه. دشمن هنوز نمی‌دونه عاموس و کاتس چطور از داخل متلاشی شدن، اما شک و تردیدهای اون‌ها باعث شده تمام شبکه اسکن چهره فرودگاه بیروت مستقیم به سرورهای تل‌آویو متصل بشه. عاکف باید با تانکر سوخت ترانزیت از مسیر فرعی الهرمل وارد حومه حمص بشه و از اونجا با پرواز اختصاصی کارگو به تهران برگرده.»
هدایت شده از عاکف سلیمانی
قسمت شصت و هشتم راشد سری به نشانه تایید تکان داد و گفت: «پس من خط پوشش رو از پل اوضاع تا ابتدای اتوبان زهرانی می‌کشم تا اگر تیم‌های عملیات ویژه شین‌بت یا موساد خواستن بزنن به ضاحیه، با رد جعلی ردگیری فرکانسی درگیر بشن. عاکف... عمار... خداحافظ...» راشد هم رفت. اتاق زیرزمین حالا کاملاً خالی شده بود. فقط صدای جیزجیز خفیف یکی از قطعات داغ‌شده روی میز می‌آمد. من و عمار تنها ماندیم. عمار کت برزنتش را پوشید، فلش‌مموری حاوی آخرین اعترافات زئوی و کدهای ناوگان موساد را لای لایه داخلی یقه کت جا داد و گفت: «حاج عاکف، این فلش خدمت شما. مستقیم برسه به دست حاج‌کاظم. هیچ سریالی نباید روی خطوط مخابراتی منتقل بشه. موساد تا چند ساعت دیگه می‌فهمه که سقوط لندکروزر سارونی تصادف نبوده. وقتی بدنه ماشین از آب کشیده بشه و پچ نرم‌افزاری رو روی ECU پیدا کنن، طوفان شروع می‌شه. اونا تمام ایستگاه‌های استراق سمع در شرق مدیترانه رو روشن می‌کنند.» دست به جیب بردم. پاسپورت شبکه‌ای با هویت پوششی مهندس تجهیزات پزشکی پرواز حمص را کشیدم بیرون و نگاهش کردم. به عمار گفتم: «تو می‌ری قبرس؟» عمار لبخندی زد، گفت: «بله، دقیقا. من باید بپرم روی ایستگاه زمینی قبرس. آریل زئوی هنوز توی هتلش توی لاراناکا منتظر مدارک جدیدشه. اگر من خطش رو قطع کنم، از ترسش می‌ره سمت سفارت و کل سناریو لو می‌ره. من باید تا فردا صبح در بیروت بمونم و رد زئوی رو در سیستم‌های مهاجرتی اروپا طوری پاک کنم که انگار هیچ‌وقت وجود نداشته.» لحظه‌ای سکوت بین ما کش آمد. خطر کار عمار کمتر از ماندن در خط مقدم نبود. اگر موساد خط قبرس را می‌زد، عمار در ضاحیه گیر می‌افتاد. دست چپم را روی شانه عمار گذاشتم. محکم فشار دادم، گفتم: «تو نباید بسوزی عمار. نقطه صفر هنوز به داده‌های تو نیاز داره.» عمار با صدایی آرام و پر از ایمان پاسخ داد: «کسی که توی سایه متولد شده، از تاریکی نمی‌ترسه عاکف. تو فقط رضوان و اسناد رو سالم به تهران برسون. جواب خانواده شهدای هفت سال پیش، توی اون کیف فلزیه.» عمار کلید امحای نهایی برق زیرزمین را زد. دو ساعت بعد... تانکر کهنه بنزین با پلاک معطل‌شده حمص، در میان جاده خاکی و کوهستانی الهرمل، نزدیک مرز سوریه می‌خزید. صدای ناله موتور دیزل در میان تپه‌ها می‌پیچید. باران تندی شروع به باریدن کرده بود و برف‌پاک‌کن‌های کهنه، گل و لای را روی شیشه جلو پهن می‌کردند. من روی صندلی شاگرد نشسته بودم. چفیه سیاهم را تا زیر چشمانم بالا کشیده بودم. دستم روی بدنه سرد کیف فلزی مدارک بود. از شیشه عقب، نگاهی به تاریکی انتهای جاده انداختم؛ جایی که ضاحیه و بیروت در میان مه و باران محو شده بودند. در ذهن من، تصویر سه ضربدر قرمز می‌درخشید. عاموس در سلول تاریکش، کاتس در ویلای مجللش، و سارونی در عمق آب‌های مدیترانه. تلفن ماهواره‌ای کوچک و تاشو در جیبم سه بار لرزید. بدون اینکه آن را باز کنم، از روی الگوی ویبره فهمیدم: «رضوان از مرز عبور کرد. مسیر دمشق امن است...» نفسم را آهسته بیرون دادم. تانکر از خط مرزی رد شد و وارد خاک سوریه شد. یک ساعت بعد، در تاریکی باند پرواز پایگاه نظامی، بدنه سیاه یک فروند هواپیمای ترابری یاس-۷۴ بدون هیچ چراغ روشنی منتظر بود. وقتی پا روی پله‌های آهنی هواپیما گذاشتم و درب هیدرولیک پشت سرم با صدای بلندی بسته شد، موتورهای توربوپراپ با ناله‌ای سنگین شروع به چرخیدن کردند. هواپیما کند شد، از روی باند کنده شد و تاریکی آسمان شام را شکافت. به سمت شرق؛ به سمت تهران. به شرط حیات ادامه دارد
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598