هدایت شده از عاکف سلیمانی
قسمت بیستم
چندساعتی خوابیدم و بیدار شدم نماز صبحم را خواندم؛ مشغول مطالعه شدم تا اینکه آفتاب طلوع کرد؛ دوست نداشتم حتی در قلب سرزمینهای اشغالی هم بینالطلوعین را از دست بدهم. روز بزرگی بود. نه برای دانیال، نه برای روزنامهنگاری که قرار بود خبری را فاش کند؛ بلکه برای منه عاکف که قرار بود در قلب دشمن، راه ورودش را باز کند.
شب قرار فرا رسید. دوش گرفتم و پس از استحمام قهوه تلخی دم کردم. از پنجره، خیابان پایین را دیدم. همه چیز عادی به نظر میرسید. کسی نمیدانست که چند متر بالاتر، مردی در حال بستن بندهای پوتین ذهنیاش است تا به جنگ کسی برود که فکر میکند صاحب قدرت است
فنجان قهوه را تا ته خالی کردم و تلخیاش به جانم نشست. لباسهایم را پوشیدم، پیراهنم کمی شلخته بود تا قشنگ نشان دهد که نویسندهای هستم غرق در افکار خودم و به ظاهرم کمتر فرصت میشود اهمیت بدهم. از طرفی نمیخواستم زیاد شلخته باشم و کروات را محکم بستم و عطر فرانسوی را بر یقه و سینهام زدم؛ یاد همسر شهیدهام فاطمه زهرا افتادم که چقدر برایم عطر هدیه میگرفت. فورا از فکرش بیرون آمدم. در همین حین، آوی «عمار» پیامی فرستاد:
«ساعت ۲۱:۳۰ در پارکینگ مرکز خرید روبروی ویلا باش. حواست به ولگردهای حساس (گشتهای امنیتی) باشه. ضمنا، هدف، سگش و بیرون ویلا نگه میداره. مواظب باش.»
کت کتان تیرهام را به تن کردم، در آینه نگاهی به خودم کردم. به سمت محل قرار حرکت کردم و چندباری مسیر را تغییر دادم تا ضدتعقیب بزنم. بالاخره به هرتزلیا رسیدم. شهری متفاوت بود؛ ویلاهای بزرگ، ماشینهای گرانقیمت، سکوت کشندهای که روی خیابانهای عریض آن خیمه زده بود. اینجا جای آدمهای مهم بود. آدمهایی که فکر میکردند مرگ به سراغشان نمیآید، چون آنقدر پول دارند که آن را بخرند.
ساعت ۲۱:۳۰ به نزدیکی محل قرار رسیدم. عمار (آوی) در سایه یک درخت کاج در تاریکی ایستاده بود. بدون هیچ سلامی، یک کارت شناسایی جعلی و یک دستگاه شنود بسیار کوچک به من داد. بدون هیچ کلامی، از هم جدا شدیم و من به سمت ویلای ایزاک راه افتادم. دیوارهای بلند، دوربینهای امنیتی که مثل چشمهای یک موجود درنده در تاریکی میدرخشیدند.
جلوی در ویلا، مرد درشتهیکلی ایستاده بود که محافظ بود. سگی هم که دم در بود، خیلی بد به من نگاه میکرد که احساس میکردم هر لحظه ممکن است من را تیکه و پاره کند. نگهبان تفتیش را آغاز کرد. دستانش که روی بدنم حرکت میکرد، حسی از تحقیر به من دست میداد؛ منی که یک عمر با صهیونیستها جنگیده بودم، حالا داشتم توسط خودشان تفتیش میشدم. اما منه عاکف این را به خوبی میدانستم که تحقیر، بهایی بود که برای ورود به سنگر دشمن و باید آن را پرداخت میکردم. در همین بحث و جدل ذهنی با خودم بودم که محافظ گفت: «برو تو. آقای ایزاک منتظر هست.»
وارد محوطه شدم، تا به حیاط اصلی رسیدم. استخر آبی بزرگی در وسط حیاط بود که نور زیر آب، آن را شبیه به یک تکه یخ درخشان کرده بود. اطرافم را پایش کردم، دیدم ایزاک روی یک صندلی حصیری کنار استخر نشسته. نزدیکتر رفتم، دیدم لیوان ویسکی در دست دارد.
وقتی مرا دید، بلند شد. نه با احترام، با یک جور کنجکاوی وحشیانه. نگاهی به من کرد و گفت: «دانیال الیعازر. کسی که صبحاش را با آتش زدن آبروی آدمهای باهوش شروع میکنه...»
به او خیره شدم. نه احترام کردم، نه لبخند زدم. دقیقاً همانطور که باید برخورد میکردم. به عبری گفتم: «این وفراموش کردی بگی؛ و کسی که شبش رو با دیدن چهره کسانی که از حقیقت میترسن، تمام میکنه.»
ایزاک خندید. سپس اشاره کرد: «بنشین. حرفات توی مقاله جالب بود. تند، بیپروا... اما کمی احمقانه. میدونی توی این دنیا، حقیقت کالای ارزانی هست؟ اگر درست فروخته نشه، هیچ ارزشی نداره.»
جرعهای از لیوانش نوشید و به من زل زد، پس از مکثی کوتاه گفت: «حالا بگو ببینم، دانیال... تو دنبال چی هستی؟ پول؟ شهرت؟ یا واقعاً فکر میکنی با نوشتن چند خط، میتونی سیستم اسراییل و تغییر بدی؟»
این، همان لحظه حساس بود. تله. لبخند کمرنگی زدم. لبخندی که نباید بیش از حد دوستانه به نظر میرسید. گفتم:«نه پول، نه شهرت. من از چیزی مینویسم که سیستم سعی میکنه پنهانش کنه، ایزاک. چیزهایی که تو داری میخونی درمورد خودت، فقط شروع هست. تو فکر میکنی من فقط یک روزنامهنگارم؟ اشتباه میکنی. من کسی هستم که میدونه توی اون اتاقهای تاریک دفتر نتانیاهو، چه معاملههایی داره میشه. من میدونم، و تو هم خوب میدونی که اگر من بیشتر قلم بزنم، خیابان کاپلان شاهد انفجارهایی خواهد بود که دیگه نمیشه جلوی این مردم و گرفت... مردم معترض به فساد نتانیاهو هستند که چندسال دیگه صداش همه عالم و بر میداره...»
چشمان ایزاک تنگ شد. ویسکی را روی میز گذاشت. سکوت حیاط حالا سنگینتر شده بود. گفت: «تو داری بازی خطرناکی میکنی، پسرم.»
به شرط حیات ادامه دارد
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨
🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿
@mersad598
هدایت شده از عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله
قسمت بیست و یکم
گفتم: «بازی خطرناک اینه که شما و نتانیاهو دارید برای بقای خودتون دست به هر کاری میزنید و نمیدونید اون ویترین شیشهای که ترک خورده، تا چندوقت دیگه جوری میشکنه که صداش تمام عالم و بر میداره...»
او جلوتر آمد. حالا بوی عطر گرانقیمت و الکلش به مشامم میرسید. گفت: «اگر تا امروز احساس میکردم تو اطلاعاتی داری که نباید داشته باشی، الان یقین دارم...»
گفتم: «و تو، ایزاک... تو چیزی داری که من میخوام.»
متعجب شد. پرسید: «چی؟»
نگاهی به اطراف انداختم. محافظ درشتهیکل چند متر آنطرفتر ایستاده بود. صدایم را پایین آوردم، گفتم: «امنیت. برای خودت. نه برای سیستم.»
سکوت کرد و تا چند لحظه هیچچیزی نگفت. ناگهان با اخم و کنجکاوی به من خیره شد. از نظر من، این قلاب بود و حالا دیگر ایزاک مال من شده بود. چون فهمید که من نه یک دشمن بیرونی، بلکه یک فرصت درونی هستم. او تکیه داد به صندلی. انگار میخواست وزن این حرف را بسنجد. گفت: «بگو ببینم... چی توی اون سرت داری؟»
آن شب، در آن ویلا، به ایزاک دروغ گفتم. اما دروغی چنان شیرین و پر از وعده، که او نمیتوانست از خوردن آن زهرماریاش دست بکشد. من در حال ساختن یک تله بزرگ بودم. تلهای که قرار بود او را از درون ببلعد. و در پس ذهن دانیال، عاکف داشت میخندید. جنگ شروع شده بود. یک جنگ اطلاعاتی تمام عیار، آن هم نه در سایه و از دور؛ بلکه، رو در رو.
ایزاک چند ثانیه فقط نگاهم کرد و حرفی نزد. آدمهایی که سالها در سیاست نفس کشیدهاند میدانند من چه میگویم؛ آنها قبل از هر تصمیمی سکوت میکنند، چون سکوت برایشان مثل یک ابزار است و با آن، طرف مقابلشان را وزن میکنند.
ایزاک لیوانش را برداشت، اما ننوشید. در پاسخ به سوالش که چه در سرت داری، گفتم: «اگر میخوای سایه قلم من در معاریو از روی سرت برداشته بشه، باید با من همکاری کنی...»
گفت: «جالبه.»
گفتم: «جالبتر هم میشه.»
ابرویش کمی بالا رفت. ادامه دادم: «آدمهایی در این دنیا هستند که با اطلاعات امنیتی بازی میکنن تا روایتهای واقعی رو کنترل کنن. مقالهها رو هدایت میکنن. خبرنگارها رو میخرن. بحرانها رو مدیریت میکنن قبل از اینکه مردم حتی بفهمن بحران وجود داشته...»
گفت: «چرا فکر میکنی من باید به این موضوع علاقهمند باشم؟»
به او نگاه کردم، گفتم: «چون اسم تو در یکی از گزارشها اومده.»
این دروغ نبود. اسمش واقعاً در پروندههای عمومی آمده بود، اما نه به شکلی که من میگفتم. مهم این بود که شک را در ذهنش بکارم. آب دهانش را قورت داد، گفت: «چه گزارشی؟»
شانه بالا انداختم، گفتم: «یکی از گزارشهایی که هرگز منتشر نمیشه. البته تا وقتی که من بخوام.»
محافظ چند قدم جلو آمد، شاید حس کرده بود فضا سنگین شده. ایزاک با یک حرکت دست او را متوقف کرد. بعد به من گفت: «فرض کنیم حرفت درست باشه. چرا باید به تو اعتماد کنم؟»
گفتم: «اعتماد نکن.»
مکث کرد و چیزی نگفت. ضربه اول روانی را به او محکم زده بودم؛ ادامه دادم به ضربات بعدی و گفتم: «فقط از خودت بپرس چرا یک روزنامهنگار فرانسوی که تازه به اسرائیل اومده، باید زندگی حرفهایاش رو با حمله به تو خراب کنه...»
ایزاک گفت: «شاید چون احمق هست.»
معلوم بود عصبی شده و عملیات دارد درست جلو میرود، اما خطرات خودش را هم داشت... لبخند زدم، گفتم: «میتونی بگی من احمق هستم؛ اما به نظرم بهتره بگی دانیال چیزی و دیده که تو هنوز ندیدی، با اینکه درمورد خودت هم هست. فقط میخوام بدونم بیبی هم قرار باشه بدونه، همین قدر بلبل زبونی میکنی؟»
او دوباره سکوت کرد. این بار طولانیتر. در ذهنم داشتم محاسبه میکردم. فاصله محافظ تا ما. مسیر خروج. زاویه دوربینها. نه برای حمله؛ بلکه برای بقا. چون حس میکردم هر لحظه ممکن است دخل من را دربیاورد؛ ایزاک بالاخره گفت: «فرض کنیم من بخوام بدونم چی دیدی.»
گفتم: «اونوقت باید این گفتگو ادامه پیدا کنه. اما نه امشب.»
اخم کرد. پرسید: «چرا؟»
گفتم: «چون من میگم.»
چند ثانیه نگاهم کرد، بعد ناگهان خندید. این بار خنده واقعیتر بود. گفت: «تو واقعاً آدم عجیبی هستی، دانیال.»
بلند شد و به سمت استخر قدم زد. گفتم: «خیلی خب. من باید برم. عجله هم دارم.»
فوری برگشت به سمت من... گفت: «۴۸ ساعت دیگه. یک شام خصوصی در دفتر من. بدون محافظ. بدون خبرنگار. فقط تو و من.»
بدون اینکه پاسخش را بدهم، فقط سرم را به نشانه تایید تکان دادم. او گفت: «اما اگر بفهمم داری وقت من و تلف میکنی...»
جملهاش را کامل نکرد. لازم هم نبود کامل کند؛ من از جا بلند شدم، در دلم گفتم «بازم هیچ گوهی نمیتونی بخوری اگر بفهمی دارم وقتت و تلف میکنم...»
زیرچشمی به اطراف نگاهی کردم، گفتم: «اگر فهمیدی دارم وقتت و تلف میکنم، دیگه لازم نیست نگران مقالههای من باشی.»
هدایت شده از عاکف سلیمانی
بیست و دوم
کیفم را از روی میز کشیدم و بدون نگاه به ایزاک به سمت خروجی ویلا حرکت کردم؛ محافظش مرا تا دم در ویلا همراهم آمد. وقتی از در ویلا بیرون آمدم، فوری به سمت مسیری که از قبل تعیین کرده بودیم، حرکت کردم. در خیابان خلوت هرتزلیا، عمار چند صد متر دورتر کنار ماشین ایستاده بود. وقتی رسیدم، فورا سوار شدم، اولین کاری که کردم کروات لعنتی را باز کردم و پرتش کردم روی صندلی پشت. عمار صدای رادیو را روشن کرد، تا در صورت شنود احتمالی، صدا واضح نباشد. دلیل این کارهای ما احتیاط بود، وگرنه میدانستیم همه چیز سفید است و مورد مشکوکی وجود ندارد. عمار، به عبری پرسید: «چطور پیش رفت؟»
گفتم: «قلاب و نوک نزد، بیناموس چموش، یکجا بلعید.»
گفت: «پس، مثل سگ ترسیده.»
گفتم: «تا اینجا که اینطور بوده.»
چند لحظه سکوت کرد. گفت: «مرحله بعد چیه؟»
به تاریکی خیابان و مسیری که داشتیم طی میکردیم، نگاه کردم، گفتم: «اون الان فکر میکنه میتونه من و به استخدام خودش در بیاره... در حالی که من دارم ازش استفاده میکنم. فقط یه نگرانی دارم؛ موساد. قبل از اینکه ما ضربه بزنیم، به شبکه ما ضربه بزنه و بریم زیر ضربه...»
عمار در یک خیابان فرعی پیچید؛ سرم را به صندلی تکیه دادم، در شیشه کنارم تصویر خودم را دیدم. دانیال الیعازر. نویسنده جوانی که قرار بود به حلقه قدرت اسراییل نزدیک شود. اما در پشت آن چهره، منه عاکف داشتم نقشه بزرگتری میکشیدم. چون ایزاک فقط یک در بود. و پشت آن در، جایی بود که تصمیمهای واقعی برای جنگ گرفته میشد. جایی که اگر میتوانستم واردش شوم... بازی دیگر فقط یک عملیات نبود و یک جنگ تمام عیار بود. طوری که در تاریخ ثبت شود.
48 ساعت بعد...
کارت شناسایی دانیال الیعازر هنوز برایم غریبه بود. هر بار که آن را از جیبم بیرون میآوردم، حس میکردم دارم زندگی مرد دیگری را قرض میگیرم. نگهبان جلوی گیت فقط یک نگاه کوتاه انداخت، من را بازرسی بدنی کرد، سپس سر تکان داد و راه را باز کرد.
به سمت آسانسور حرکت کردم؛ با آن، به طبقه هفتم رفتم. دفتر ایزاک انتهای راهرو بود. در را که زدم، صدایش از داخل آمد: «بیا تو، دانیال.»
وقتی وارد دفتر ایزاک شدم، بوی قهوه سوخته در تمام اتاقش پیچیده بود. همیشه برای من سوال بود چرا در تلآویو آدمها قهوه را زیاد میجوشانند؛ مثل اضطرابی که هیچوقت کاملاً فرو نمینشیند، آن هم اضطرابی که صهیونیستها معتقدند هرلحظه ممکن است نیروهای سازمان مجد (دستگاه اطلاعاتی حماس) را در کنار خود لمس کنند.
وقتی در را بستم، او حتی سرش را بالا نیاورد به من نگاه کند. پشت میز چوبی بزرگش خم شده بود و پروندهای را ورق میزد. چند ثانیه طول کشید تا نگاهم کند. وقتی سرش را بالا آورد و چشم تو چشم شدیم، لبخند زدم. همان لبخندی که پشتش هزاران نقشه بود که از قلب اتاق عملیات تهران، ساخته بودم. گفت: «شنیدم در پاریس خوب کار کردی.»
گفتم: «پاریس شهر شایعات هست. نصف چیزهایی که میشنوی واقعی نیست.»
ایزاک لبخندی زد. گفت: «من به نصفش هم راضیام.»
چند دقیقه درباره رسانهها و فضای سیاسی رژیم حرف زدیم. بیشتر گوش دادم تا اینکه بخواهم حرف بزنم. آدمها وقتی احساس میکنند شنیده میشوند، بیشتر از چیزی که باید حرف میزنند. وسط حرفهایش ناگهان گفت: «تو از من دقیقا چی میخوای دانیال؟»
گفتم: «قبلا هم سربسته گفتم چی میخوام. اما بزار اینبار جور دیگه بیان کنم. میخوام قفل و برام باز کنی. مطمئن باش تو هم تامین میشی و سندی و ازت نمیگذارم توی معاریو منتشر بشه... اما اگر بخوای توی بازی، من و بپیچونی، اونوقت همه چیز میره هوا.»
چشمهایش برق زد. مشخص بود که قلاب فقط تا حلقومش فرو نرفت، بلکه از حلقوم تا فیهاخالدونش را به قلاب کشیدم...
گفت: «من تو رو به آرزوهات میرسونم...»
یک لحظه، به خودم تلنگری زدم؛ با خودم گفتم: «اگر این داره از من استفاده میکنه تا مهرهای رو در جای دیگهای حذف کنه... اگر شبکه ما لو رفته باشه و این داره اینجا وقت کشی میکنه و...»
ناگهان در همین حین، یاد عمار افتادم.
به شرط حیات ادامه دارد