هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨
🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿
@mersad598
هدایت شده از عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله
قسمت بیست و یکم
گفتم: «بازی خطرناک اینه که شما و نتانیاهو دارید برای بقای خودتون دست به هر کاری میزنید و نمیدونید اون ویترین شیشهای که ترک خورده، تا چندوقت دیگه جوری میشکنه که صداش تمام عالم و بر میداره...»
او جلوتر آمد. حالا بوی عطر گرانقیمت و الکلش به مشامم میرسید. گفت: «اگر تا امروز احساس میکردم تو اطلاعاتی داری که نباید داشته باشی، الان یقین دارم...»
گفتم: «و تو، ایزاک... تو چیزی داری که من میخوام.»
متعجب شد. پرسید: «چی؟»
نگاهی به اطراف انداختم. محافظ درشتهیکل چند متر آنطرفتر ایستاده بود. صدایم را پایین آوردم، گفتم: «امنیت. برای خودت. نه برای سیستم.»
سکوت کرد و تا چند لحظه هیچچیزی نگفت. ناگهان با اخم و کنجکاوی به من خیره شد. از نظر من، این قلاب بود و حالا دیگر ایزاک مال من شده بود. چون فهمید که من نه یک دشمن بیرونی، بلکه یک فرصت درونی هستم. او تکیه داد به صندلی. انگار میخواست وزن این حرف را بسنجد. گفت: «بگو ببینم... چی توی اون سرت داری؟»
آن شب، در آن ویلا، به ایزاک دروغ گفتم. اما دروغی چنان شیرین و پر از وعده، که او نمیتوانست از خوردن آن زهرماریاش دست بکشد. من در حال ساختن یک تله بزرگ بودم. تلهای که قرار بود او را از درون ببلعد. و در پس ذهن دانیال، عاکف داشت میخندید. جنگ شروع شده بود. یک جنگ اطلاعاتی تمام عیار، آن هم نه در سایه و از دور؛ بلکه، رو در رو.
ایزاک چند ثانیه فقط نگاهم کرد و حرفی نزد. آدمهایی که سالها در سیاست نفس کشیدهاند میدانند من چه میگویم؛ آنها قبل از هر تصمیمی سکوت میکنند، چون سکوت برایشان مثل یک ابزار است و با آن، طرف مقابلشان را وزن میکنند.
ایزاک لیوانش را برداشت، اما ننوشید. در پاسخ به سوالش که چه در سرت داری، گفتم: «اگر میخوای سایه قلم من در معاریو از روی سرت برداشته بشه، باید با من همکاری کنی...»
گفت: «جالبه.»
گفتم: «جالبتر هم میشه.»
ابرویش کمی بالا رفت. ادامه دادم: «آدمهایی در این دنیا هستند که با اطلاعات امنیتی بازی میکنن تا روایتهای واقعی رو کنترل کنن. مقالهها رو هدایت میکنن. خبرنگارها رو میخرن. بحرانها رو مدیریت میکنن قبل از اینکه مردم حتی بفهمن بحران وجود داشته...»
گفت: «چرا فکر میکنی من باید به این موضوع علاقهمند باشم؟»
به او نگاه کردم، گفتم: «چون اسم تو در یکی از گزارشها اومده.»
این دروغ نبود. اسمش واقعاً در پروندههای عمومی آمده بود، اما نه به شکلی که من میگفتم. مهم این بود که شک را در ذهنش بکارم. آب دهانش را قورت داد، گفت: «چه گزارشی؟»
شانه بالا انداختم، گفتم: «یکی از گزارشهایی که هرگز منتشر نمیشه. البته تا وقتی که من بخوام.»
محافظ چند قدم جلو آمد، شاید حس کرده بود فضا سنگین شده. ایزاک با یک حرکت دست او را متوقف کرد. بعد به من گفت: «فرض کنیم حرفت درست باشه. چرا باید به تو اعتماد کنم؟»
گفتم: «اعتماد نکن.»
مکث کرد و چیزی نگفت. ضربه اول روانی را به او محکم زده بودم؛ ادامه دادم به ضربات بعدی و گفتم: «فقط از خودت بپرس چرا یک روزنامهنگار فرانسوی که تازه به اسرائیل اومده، باید زندگی حرفهایاش رو با حمله به تو خراب کنه...»
ایزاک گفت: «شاید چون احمق هست.»
معلوم بود عصبی شده و عملیات دارد درست جلو میرود، اما خطرات خودش را هم داشت... لبخند زدم، گفتم: «میتونی بگی من احمق هستم؛ اما به نظرم بهتره بگی دانیال چیزی و دیده که تو هنوز ندیدی، با اینکه درمورد خودت هم هست. فقط میخوام بدونم بیبی هم قرار باشه بدونه، همین قدر بلبل زبونی میکنی؟»
او دوباره سکوت کرد. این بار طولانیتر. در ذهنم داشتم محاسبه میکردم. فاصله محافظ تا ما. مسیر خروج. زاویه دوربینها. نه برای حمله؛ بلکه برای بقا. چون حس میکردم هر لحظه ممکن است دخل من را دربیاورد؛ ایزاک بالاخره گفت: «فرض کنیم من بخوام بدونم چی دیدی.»
گفتم: «اونوقت باید این گفتگو ادامه پیدا کنه. اما نه امشب.»
اخم کرد. پرسید: «چرا؟»
گفتم: «چون من میگم.»
چند ثانیه نگاهم کرد، بعد ناگهان خندید. این بار خنده واقعیتر بود. گفت: «تو واقعاً آدم عجیبی هستی، دانیال.»
بلند شد و به سمت استخر قدم زد. گفتم: «خیلی خب. من باید برم. عجله هم دارم.»
فوری برگشت به سمت من... گفت: «۴۸ ساعت دیگه. یک شام خصوصی در دفتر من. بدون محافظ. بدون خبرنگار. فقط تو و من.»
بدون اینکه پاسخش را بدهم، فقط سرم را به نشانه تایید تکان دادم. او گفت: «اما اگر بفهمم داری وقت من و تلف میکنی...»
جملهاش را کامل نکرد. لازم هم نبود کامل کند؛ من از جا بلند شدم، در دلم گفتم «بازم هیچ گوهی نمیتونی بخوری اگر بفهمی دارم وقتت و تلف میکنم...»
زیرچشمی به اطراف نگاهی کردم، گفتم: «اگر فهمیدی دارم وقتت و تلف میکنم، دیگه لازم نیست نگران مقالههای من باشی.»
هدایت شده از عاکف سلیمانی
بیست و دوم
کیفم را از روی میز کشیدم و بدون نگاه به ایزاک به سمت خروجی ویلا حرکت کردم؛ محافظش مرا تا دم در ویلا همراهم آمد. وقتی از در ویلا بیرون آمدم، فوری به سمت مسیری که از قبل تعیین کرده بودیم، حرکت کردم. در خیابان خلوت هرتزلیا، عمار چند صد متر دورتر کنار ماشین ایستاده بود. وقتی رسیدم، فورا سوار شدم، اولین کاری که کردم کروات لعنتی را باز کردم و پرتش کردم روی صندلی پشت. عمار صدای رادیو را روشن کرد، تا در صورت شنود احتمالی، صدا واضح نباشد. دلیل این کارهای ما احتیاط بود، وگرنه میدانستیم همه چیز سفید است و مورد مشکوکی وجود ندارد. عمار، به عبری پرسید: «چطور پیش رفت؟»
گفتم: «قلاب و نوک نزد، بیناموس چموش، یکجا بلعید.»
گفت: «پس، مثل سگ ترسیده.»
گفتم: «تا اینجا که اینطور بوده.»
چند لحظه سکوت کرد. گفت: «مرحله بعد چیه؟»
به تاریکی خیابان و مسیری که داشتیم طی میکردیم، نگاه کردم، گفتم: «اون الان فکر میکنه میتونه من و به استخدام خودش در بیاره... در حالی که من دارم ازش استفاده میکنم. فقط یه نگرانی دارم؛ موساد. قبل از اینکه ما ضربه بزنیم، به شبکه ما ضربه بزنه و بریم زیر ضربه...»
عمار در یک خیابان فرعی پیچید؛ سرم را به صندلی تکیه دادم، در شیشه کنارم تصویر خودم را دیدم. دانیال الیعازر. نویسنده جوانی که قرار بود به حلقه قدرت اسراییل نزدیک شود. اما در پشت آن چهره، منه عاکف داشتم نقشه بزرگتری میکشیدم. چون ایزاک فقط یک در بود. و پشت آن در، جایی بود که تصمیمهای واقعی برای جنگ گرفته میشد. جایی که اگر میتوانستم واردش شوم... بازی دیگر فقط یک عملیات نبود و یک جنگ تمام عیار بود. طوری که در تاریخ ثبت شود.
48 ساعت بعد...
کارت شناسایی دانیال الیعازر هنوز برایم غریبه بود. هر بار که آن را از جیبم بیرون میآوردم، حس میکردم دارم زندگی مرد دیگری را قرض میگیرم. نگهبان جلوی گیت فقط یک نگاه کوتاه انداخت، من را بازرسی بدنی کرد، سپس سر تکان داد و راه را باز کرد.
به سمت آسانسور حرکت کردم؛ با آن، به طبقه هفتم رفتم. دفتر ایزاک انتهای راهرو بود. در را که زدم، صدایش از داخل آمد: «بیا تو، دانیال.»
وقتی وارد دفتر ایزاک شدم، بوی قهوه سوخته در تمام اتاقش پیچیده بود. همیشه برای من سوال بود چرا در تلآویو آدمها قهوه را زیاد میجوشانند؛ مثل اضطرابی که هیچوقت کاملاً فرو نمینشیند، آن هم اضطرابی که صهیونیستها معتقدند هرلحظه ممکن است نیروهای سازمان مجد (دستگاه اطلاعاتی حماس) را در کنار خود لمس کنند.
وقتی در را بستم، او حتی سرش را بالا نیاورد به من نگاه کند. پشت میز چوبی بزرگش خم شده بود و پروندهای را ورق میزد. چند ثانیه طول کشید تا نگاهم کند. وقتی سرش را بالا آورد و چشم تو چشم شدیم، لبخند زدم. همان لبخندی که پشتش هزاران نقشه بود که از قلب اتاق عملیات تهران، ساخته بودم. گفت: «شنیدم در پاریس خوب کار کردی.»
گفتم: «پاریس شهر شایعات هست. نصف چیزهایی که میشنوی واقعی نیست.»
ایزاک لبخندی زد. گفت: «من به نصفش هم راضیام.»
چند دقیقه درباره رسانهها و فضای سیاسی رژیم حرف زدیم. بیشتر گوش دادم تا اینکه بخواهم حرف بزنم. آدمها وقتی احساس میکنند شنیده میشوند، بیشتر از چیزی که باید حرف میزنند. وسط حرفهایش ناگهان گفت: «تو از من دقیقا چی میخوای دانیال؟»
گفتم: «قبلا هم سربسته گفتم چی میخوام. اما بزار اینبار جور دیگه بیان کنم. میخوام قفل و برام باز کنی. مطمئن باش تو هم تامین میشی و سندی و ازت نمیگذارم توی معاریو منتشر بشه... اما اگر بخوای توی بازی، من و بپیچونی، اونوقت همه چیز میره هوا.»
چشمهایش برق زد. مشخص بود که قلاب فقط تا حلقومش فرو نرفت، بلکه از حلقوم تا فیهاخالدونش را به قلاب کشیدم...
گفت: «من تو رو به آرزوهات میرسونم...»
یک لحظه، به خودم تلنگری زدم؛ با خودم گفتم: «اگر این داره از من استفاده میکنه تا مهرهای رو در جای دیگهای حذف کنه... اگر شبکه ما لو رفته باشه و این داره اینجا وقت کشی میکنه و...»
ناگهان در همین حین، یاد عمار افتادم.
به شرط حیات ادامه دارد
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨
🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿
@mersad598
هدایت شده از عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله
قسمت بیست و سوم
در همان لحظه، در آن شب، چند خیابان آنطرفتر از ساحل عمار موتور سیاهش را خاموش کرده بود. بگذارید بقیه عملیات را عمار خودش تعریف کند...
طبق سناریویی از پیش طراحی شده، قرار بود به یک ساختمان مهم دولتی نفوذ کنم؛ چراغهای بیشتر واحدها خاموش بود، اما طبقه سوم هنوز روشن بود. به اطرافم نگاهی انداختم، چیز مشکوکی ندیدم. کلاه ایمنی را از سرم برداشتم و آرام آرام به سمت یکی از درهای پشت ساختمان رفتم. مأموریت من، فقط عملیات نفوذ نبود بلکه ایجاد نویز بود. ساختمان رادکاس، مرکز مخابرات محلی که به ظاهر یک هدف ساده به نظر میرسید، اما دهها ریسک جانی داشت.
میدانستم که گشتهای امنیتی هر ۱۵ دقیقه یکبار از آنجا رد میشوند و باید همه چیز را کنترل کنم. در همان حین، یک ون حامل تجهیزات مخابراتی با سرعت از کنارم عبور کرد. با دیدن ون دولتی رژیم، واقعا اضطراب داشتم که نکند اتفاقی بیفتد. بیمعطلی، در پوشش یک تکنسین راه افتادم. خیلی خوب میدانستم که چطور نامرئی شوم و داغ پیدا شدنم را بر دل دشمن بگذارم. وقتی به پشت ساختمان رسیدم، متوجه دوربین حرارتی جدیدی شدم که طبق آخرین رصد و دادههای ما، در آن نقطه چیزی نصب نشده بود، اما حالا سیستم حفاظتی ارتقا یافته بود.
یک دستگاه کوچک سیگنالخفهکن یا همان جمر از جیبم بیرون آوردم. دستم را بلند کردم و آن را نزدیک لنز دوربین گرفتم. تبلِت من برای 10 ثانیه نشان داد که صفحه مانیتور اتاق نگهبانی ساختمان رادکاس، فقط برفک سفید نشان میدهد.
همین 10 ثانیه کافی بود تا بیخیال در شوم و از پنجره شکسته تهویه مثل یک مار زخمی، بلغزم و وارد شوم. در ساختمان رادکاس، پر از سرورهای امنیتی بود که به ایستگاه شنود ۷ وصل میشدند.
باید یک ویروس را در سیستم اصلی کار میگذاشتم و یکسری موارد مورد نیاز را کپی میکردم. در همان حین ورود، صدای باز شدن دربی سنگین از طبقه همکف آمد. گشت امنیتی زودتر برگشته بود. در نور کم راهرو، صدای پوتین صهیونیستها را میشنیدم. از طرفی نگران بودم که من را ببینند، کار تمام است؛ و از طرفی هم نگران بودم که اگر کار به درگیری برسد، اسلحه ندارم؛ فقط یک کابل شبکه و یک فلش داشتم و چاقوی کوچک. با خودم گفتم اگر گیر افتادم، عاکف هم در دفتر ایزاک بلافاصله لو میرود. نفسی عمیق کشیدم و به این فکر میکردم که یا گیر میافتم و کار تمام است، یا باید با سرعت نور از اینجا به سمت طبقه سوم بروم. انتخابم گزینه دوم بود.
قبل از اینکه نیروهای نظامی برسند و من گیر بیفتم، خودم را به پلههای اضطراری رساندم و به سمت طبقه سوم رفتم. صدای تلویزیون از داخل یکی از اتاقها میآمد. چند ثانیه پشت در ایستادم. خیلی آرام در را باز کردم. مرد داخل اتاق حتی فرصت بلند شدن هم پیدا نکرد و همین که برگشت به سمتم نگاه کرد، من هم سریعتر از او واکنش نشان دادم و قبل از هرگونه اقدام و سر و صدا به راه انداختن، با یک ضربه چاقو به قلب آن مهندس صهیونیستی در داخل اتاق سرور، او را زمینگیر کردم. فورا در را بستم. به سمت میز کار مهندس صهیونیستی رفتم.
لپتاپ روی میز هنوز روشن بود. فلش را وصل کردم و شروع به کپی گرفتن کردم. در همان حین صدای پای گشت پیاده امنیتی از طبقه سوم به گوشم میرسید. نگاه به جنازه مهندس صهیونیستی و خون کف اتاق کردم، متحیر ماندم که باید چه کار کنم. از قبل، طبق گزارش عامل ما که یکی از نیروهای خدماتی ساختمان بود، ساعت رفت و آمد ماموران به طبقه سوم را بررسی کرده بودیم، اما متاسفانه همه چیز برعکس شده بود.
فورا جنازه را به گوشهای از اتاق رک سرور کشاندم و پشت یکی از رکها مخفیاش کردم، با چاقو پیراهنش را جر دادم و رفتم به سمت نقطهای که خون روی زمین ریخته شده بود، شروع کردم به پاک کردن. صدای قدمهای مأموران امنیتی صهیونیسم، همینطور نزدیکتر میشد. بلافاصله بلند شدم رفتم به سمت همان قسمتی که جنازه بود، پشت رک مخفی شدم. در اتاق سرور باز شد. یک نگهبان فقط بود که چراغقوهاش را روی دیوارهها میچرخاند.
نفسم را در سینه حبس کردم؛ چاقوی کوچکم را از جیبم بیرون کشیدم. این لحظهای بود که نباید رخ میداد، اما تقدیر سربازان گمنام امام زمان عجلالله، همیشه با خون گره خورده است.
مأمور امنیتی ساختمان، چراغقوه را پایین آورد. پشت رک سرور بیحرکت مانده بودم و منتظر هر اتفاقی... نگهبان یک قدم جلو آمد، بعد ایستاد. گفت: «کی اونجاست؟»
چشمهایم را بستم و دندانم را محکم روی لبهایم فشار دادم. میدانستم اگر حالا حرکت کنم، دیده میشوم و با اسلحه هدف قرار میگیرم و اگر هم حرکت نکنم، مأمور گشت امنیتی ساختمان، نزدیکتر میآید.
در عملیات، لحظههایی وجود دارد که انتخاب درست وجود ندارد؛ فقط باید انتخابی را برگزینی که تلفات و آسیب کمتری داشته باشد. از لابلای رکها دیدم نگهبان دستش را به سمت بیسیم برد.
هدایت شده از عاکف سلیمانی
قسمت بیست و چهارم
همان لحظه حرکت کردم.
مثل یک جت، از پشت رک بیرون آمدم، دست نگهبان را قبل از اینکه بیسیم را فشار دهد گرفتم و او را به سمت دیواره فلزی کشیدم. ضربهای کوتاه به گردنش زدم، چراغقوه و بیسیم از دستش افتاد روی زمین. مرد قویای بود و آموزش دیده. در همان گیر و دار، با آرنجش محکم کوبید به قفسه سینهام. برای چند لحظه نفسم قطع شد و بالا نیامد. با یک لگد محکم دیگر به سینهام مرا به رک سرور کوبید و چراغهای کوچک قرمز روی دستگاهها شروع کرد به چشمک زدن. زیر لب گفتم: «لعنت بهت حرومزاده صهیونیستی...»
دیدم مأمور امنیتی ساختمان دارد به سمت بیسیمش که روی زمین افتاده، میرود. به زور بلند شدم و به سمتش رفتم و ضربهای سریع به کمرش وارد کردم، خورد به زمین؛ خواستم روی کمرش بروم که فوری برگشت. چند ثانیه بینمان کشمکش رخ داد اما موفق شدم به صورتش ضربه بزنم. وقتی افتاد، دیگر به صورتش نگاه نکردم. در کار ما، نگاه کردن به صورت آدمها خطرناک است؛ تنها کاری که کردم، گردنش را شکستم و تمام. فورا رفتم به سمت پنجره، با مشت و چاقو زدم شیشه را شکستم.
بلافاصله برگشتم به سمت جنازهها، آنها را روی زمین کشیدم و به سمت پنجره آوردم. به زور بلندشان کردم و از طبقه سوم پرتشان کردم به داخل کامیون حمل زبالهای که پایین پارک بود. فوری برگشتم و هر ردی که از من باقی مانده بود، پاک کردم. در همان لحظه صدای بیسیم ماموری که به درک واصل شده بود، آمد: «یوسی؟ وضعیت؟»
اینبار صدای قدمهای یک مأمور دیگر نزدیکتر شد. اعصابم به هم ریخت و در دلم گفتم خدایا، این چه بدبختی است که امشب باید بکشم. چرا برآورد ما اشتباه در اومد و نگهبانها توی این تایم به طبقه سوم رسیدند. میتوانستم همان لحظه فرار کنم و مأموریت ناقص بماند. میتوانستم بمانم و دستگیر شوم. نود و هفت درصد فایل کپی شده بود.
در همان لحظه که با خودم در ذهنم و در کف اتاق و راهرو با مأموران اسراییلی در ساختمان میجنگیدم، در اتاق سرور باز شد. چراغقوه افتاده یوسی را با پا به سمت دیگر اتاق هل دادم. نور روی دیوار افتاد. نگهبان دوم ناخودآگاه سرش را چرخاند. نگاه به سیستم مهندس صهیونیستی کردم و دیدم هرچه بود و نبود، صد درصد کپی شده. هیچ چیزی به اندازه فلش برایم حالا مهم نبود. فلش را کشیدم و از پشت رک بیرون زدم. اینبار قرار نبود درگیری طولانی شود؛ با دیدن مأمور امنیتی ساختمان فهمیدم او را با چندضربه میتوانم زمینگیر کنم.
باید برای عبور به نحوی میجنگیدم. خودم را به سمت در رساندم، به محض رسیدن، ضربهای به شکمش زدم، با پنجههایم گلویش را فشردم و او را به داخل اتاق کشیدم، در را بستم. گردن او را هم شکستم و به درک واصلش کردم. آن شب دستانم به خون چند صهیونیست حرامزاده آغشته شده بود که خدا را بابتش شکر کردم. به سمت راهرو حرکت کردم.
آژیر هنوز فعال نشده بود، اما مأموران ساختمان هوشیار شده بودند. چراغهای اضطراری یکییکی روشن میشدند و به رنگ قرمز در میآمدند.
تنها کاری که کردم صورتم را پوشاندم و به سمت انتهای راهرو حرکت کردم تا از پلههای اضطراری ساختمان بیرون بزنم، اما همین که رسیدم، دیدم یک مأمور دارد از پایین به سمت بالا و به سمت من میآید. صدای فریادهای عبری از همه طرف میآمد. همان لحظه، صدایی آمد: «ایست!»
به سمت صدا برنگشتم. به سمت پلههای راهرو اینبار رفتم و تا طبقه اول خودم را رساندم. از پنجره طبقه اول، خودم را به پایین پرت کردم؛ طوری که پاهایم چنان دردی گرفت که تا مغزم آن درد پا را حس کرد.
لنگان لنگان، اما در تلاش و فوری خودم را به دیوار پشت محوطه رساندم. یک نیروی تامین داشتم که فرزند یکی از مسئولین اسراییل بود و برای ایران جاسوسی میکرد و حالا شده بود نیروی پشتیبان من در این مرحله...
به زور از دیوار بالا رفتم، سیمخاردار را بریدم، صدای آژیر از پشت ساختمان بالا رفت. خودم را پرت کردم به داخل پیادهرو. نگاه به خیابان کردم و دیدم نیروی تامین من خیلی با من فاصله دارد و تا برسد، اسیر شدهام. در آن طرف خیابان، یک تاکسی خالی کنار خیابان ایستاده بود. فوری خودم را به او رساندم، راننده سرش را روی فرمان گذاشته بود و چرت میزد. در عقب را باز کردم و نشستم. راننده وحشتزده برگشت و وقتی خون روی صورت و دست و پایم را دید، آب دهانش را قورت داد و خواست سر و صدا کند، که با آرامش و به عبری گفتم: «حرکت کن. کرایهات سه برابر.»
روی صندلی عقب دراز کشیدم...
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در سخنرانی ها و موضع گیری های میادین این جریان اصلی را رسوا کنید.
ای انسان های میان تهی....
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨
🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿
@mersad598
هدایت شده از عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله
قسمت بیست و پنجم
در همان لحظه، در دفتر ایزاک، من داشتم به نقشهای نگاه میکردم که روی میز باز شده بود؛ منظورم از نقشه، سیاسی است، نه جغرافیایی. ایزاک با خودکارش روی چند نام ضربه میزد و از رابطه نخست وزیر با کمیته امنیتی حرف میزد. من سر تکان میدادم، گاهی یادداشت برمیداشتم، گاهی جملهای کوتاه میگفتم تا او فکر کند رشته گفتوگو در دست خودش است. اما حواسم به عمار بود.
در جیب داخلی کتم، تلفنی بود که نباید هیچ وقت زنگ میخورد. عمار میدانست تماس مستقیم یعنی شکست، و پیام مستقیم هم یعنی احتمال عملی شدن هرگونه خطر. حتی سکوت ما هم برنامهای از پیش تعیین شده بود. اعلام خطر ما نباید با تماس اعلام میشد. در همان لحظه، روی ساعت هوشمندم، اعلان تقویم ظاهر شد با این پیام به زبان عبری: «جلسه با ناشر، ساعت ۲۳:۴۰».
چنین جلسهای اصلا در مسیر جنگ اطلاعاتی ما وجود نداشت. قلبم تند تند میزد. در دلم توسلی کردم به حضرت قمر بنی هاشم؛ حق نداشتم حتی فارسی فکر کنم یا حتی بخواهم به زبان فارسی توسل کنم؛ به عبری در دلم گفتم: «یا اباالغوث، یا عباس، ما اومدیم با بخشی از این کار انتقام مادر مولای شما، حضرت زهرا سلامالله و بگیریم... کمکمون کنید آقاجان...جان عمار در خطر هست. من به جهنم، عمار و از این مخمصه یهود سالم بیرون ببر.»
نمیدانستم عمار در چه وضعیتی قرار داشت، همین مرا بیشتر اذیت میکرد. در همان لحظه، ایزاک چیزی گفت ولی من اصلا کلماتش را نشنیدم. صدایش برای چند ثانیه از من دور شد. مثل اینکه از ته تونل حرف میزد. من باید همان دانیال الیعازر یهودی فرانسوی باقی میماندم که تازه دارد به حلقه قدرت رژیم صهیونیستی و کمیته امنیتی متشکل از موساد و شاباک و... راه پیدا میکند.
ایزاک گفت: «دانیال؟»
نگاهش کردم. لبخند زدم، گفتم: «ببخشید. داشتم به چیزی فکر میکردم.»
از پشت میزش آمد نزدیکم ایستاد، گفت: «به چی؟»
این همان لحظه بود که باید یک جوری جمعش میکردم. ایزاک فوقالعاده آدم زرنگی بود. اگر میگفتم هیچ، دروغی بیارزش میشد. اگر زیادی توضیح میدادم، توجهش تیز میشد. باید نگرانی واقعی را زیر نگرانی جعلی پنهان میکردم. گفتم: «به اینکه چیکار کنیم تیم موساد حساسیتش از روی تو کم بشه. اما باید از یک جایی شروع کنیم این موضوع رو ...»
ایزاک ابرو بالا برد، گفت: «مثلا از کجا؟»
در دلم گفتم: «از خونه ننهی خرابت...»
دوباره تکرار کرد: «ازت پرسیدم، از کجا...؟»
گفتم: «باید برخی عناصر مخالف تو و بیبی رو در اسراییل مهار کنیم تا به همه چیز گند نزنن.»
او آرام شد. اما در درون من، آشوبی برپا بود که با هر نفس احساس میکردم عمار را دیگر نمیبینم. چهره عمار از مقابل چشمانم کنار نمیرفت و احساس میکردم پاره تنم در خطر است.
ساعت هوشمند دوباره لرزید. اینبار فقط یک نقطه خاکستری روی نمایشگر آمد و خاموش شد. یعنی: «تماس قطع شده. مسیر آلوده است. امکان تعقیب.»
ایزاک رفت به سمت پنجره اتاقش، به بیرون خیره شد. من انگشتانم را روی دسته صندلی فشار دادم و غیضم را پنهان کردم، آب دهانم را قورت دادم و چشمانم را بستم.
ایزاک گفت: «من به تو مشکوکم...»
گفتم: «مشکلی نیست. پس من مسیر خودم و میرم و تو هم مسیر خودت و. مطمئن باش از این در برم بیرون، دیگه من و نمیبینی...»
در همان لحظه، تلفن روی میز او زنگ خورد. ایزاک برگشت و نگاهی به صفحه انداخت. گوشی را برداشت: «بله؟»
چند ثانیه سکوت کرد. صدایش پایین آمد، اما نه آنقدر که نشنوم. «رادکاس؟...کی؟...نه، هیچکس فعلاً گزارش و بالا نفرسته... گفتم که، هیچکس. با من بحث نکنید.» تماس را قطع کرد و تلفن را پرت کرد روی میز...
رادکاس. نام مثل خنجر وارد سینهام شد. عمار لو نرفته بود؛ اما رد او روی میز ایزاک افتاده بود. وقتی ایزاک تماس را قطع کرد، چند لحظه پشت به من ایستاد. وقتی برگشت، دیگر آن مرد کنجکاو جلسه همیشگی نبود. چیزی در نگاهش تغییر کرده بود. گفت: «اتفاق عجیبی افتاده.» خودم را متعجب نشان دادم... پرسیدم: «چه اتفاقی؟»
گفت: «توی تلآویو، اتفاقهای عجیب معمولاً تنها نمیان.»
لبخند کوچکی زدم. گفتم: «پس باید خوشحال باشید. یعنی شهر هنوز زنده هست.»
ایزاک لبخند نزد. برای اولینبار، فهمیدم بازی از مرحله اعتماد گذشته است. حالا او نه فقط میخواست از من استفاده کند، بلکه میخواست مرا آزمایش هم کند. گفت: «فردا صبح با من میای؟»
گفتم: «کجا؟»
گفت: «جایی که آدمها وقتی دروغ میگن، بیشتر عرق میکنن.»
نگاهم را از ایزاک نگرفتم و در ذهنم فقط و فقط صدای عمار را میشنیدم؛ که دائم با یک پُتک به سرم میکوبد، فریاد میزند: «مسیر آلوده است.»
هدایت شده از عاکف سلیمانی
ایزاک آرام گفت: «مرکز ضدنفوذ.» و من فهمیدم صبح فردا، دانیال الیعازر قرار است وارد اتاقی شود که برای شکار مردانی مثل عاکف و حاج کاظم و سیدحسین و عاصف و عمار و تمام عناصر رده بالای تشکیلات امنیتی ایران ساخته شده است.
اگر میگفتم نه، همه چیز تمام بود، اگر میگفتم میآیم، ریسکش بالا بود؛ اما ما برای این مرحله هم از تهران طراحی کرده بودیم که باید چگونه پیش برویم.
ساعت حوالی 12 شب بود. من در مسیری بودم که قرار بود فردای آن به مرکز ضداطلاعات رژیم ختم شود. ایزاک نه تنها به من شک کرده بود، بلکه تصمیم گرفته بود مرا به عنوان طعمه وارد دستگاهی کند که برای بلعیدن آدمهایی مثل من ساخته شده بود. دائم به این فکر میکردم که این یک دعوت نیست، بلکه یک محاکمه است.
سوار ماشین شدم. دستهایم روی فرمان ثابت بود، اما در درونم طوفان به پا بود. اگر در آن مرکز، لایه صفر را فعال میکردند، تمام سوابق جعلی دانیال مثل قلعهای شنی فرو میریخت.
باید با عمار تماس میگرفتم. تنها راه، استفاده از کانال اضطراری در حاشیه بازار کارمل بود. جایی که ازدحام و سروصدا، کوچکترین شنود صوتی را خنثی میکرد. نیم ساعت بعد، او را در میان جمعیت دیدم. عمار میلنگید. شانهاش با پارچهای تیره بسته شده بود که زیر پالتویش پنهان بود. بدنش بوی خون خشکشده میداد. فهمیدم عمار در حین عملیات درگیری سنگینی داشته.
به هم نگاه نکردیم. او کنار دکه میوهفروشی ایستاد و من کمی دورتر، مشغول قیمت گرفتن از یک مغازهدار شدم. نزدیک عمار رسیدم، گفتم: ««فردا برای بازرسی اسناد گیرم. احتمالا فرصت نداشته باشم نهار بخورم. اگر تونستی برای من و دوستان نهار بیار.»
منظورم این بود که برای بازجویی میروم و فرصت ندارم و باید هرچه زودتر کاری کنیم بازجویی به هم بخورد...
عمار به عبری، طوری که صدایش زیر صدای فروشندهها گم میشد، تلفنش را به دست گرفت و طوری که انگار دارد با کسی صحبت میکند، اما مخاطبش من بودم، گفت: «اون کدی که براتون فرستادم، مثل یه ویروس توی سیمکشیه؛ اگه فردا برق رو وصل کنید، کل مدارات کنترلی رو درگیر میکنه. اون موقع بهجای اینکه دنبال عیبیابی اصلی بگردن، تمام تمرکزشون میره سمت اون اتصال کوتاه. دیگه وقت نمیکنن سراغ بقیه چیزها برن. ضمنا، سه تا بار امشب کلا خراب شد برای همیشه.»
منظور عمار این بود «سیستم مرکز ضدنفوذ به سرورهای رادکاس وصله. اطلاعاتی که دزدیدم، مثل یک بمب ساعتیه. اگر فردا تو اون ساختمان فعالش کنیم، اونها سرگرم خنثی کردن بمب میشن، نه بازجویی از تو. ضمنا، سه نفر امشب به درک واصل شدند.»
سپس روی کاغذ چیزی نوشت و آن را به همراه یک فلش در داخل پلاستیک خرید من انداخت.
از عمار جدا شدم و از بازار خارج شدم. فوری به سمت سرویس بهداشتی که در انتهای بازار بود حرکت کردم. وارد سرویس شدم، کاغذ را از داخل کیسه کشیدم بیرون، دیدم عمار به عبری نوشته:
«کدهای دسترسی به تشکیلات امنیتی رژیم و همچنین بخشی از تاسیسات هستهای رو پیدا کردم. وقتی وارد اون ساختمون شدی و دسترسی پیدا کردی، یک فایل داخل فلش قرار داره؛ اون فایل و آزاد کن. اونها اولویتبندی میکنن که امنیت تشکیلات خودشون، یا بازجویی از یک ستون نویس معاریو که به اسراییل برگشته؟ طبیعتا انتخابشون مشخصه.»
خودکار را از جیبم بیرون آوردم، کاغذ را خط خطی کردم، سپس پاره کردم و با فندک سوزاندم، داخل سرویس بهداشتی ریختم و سیفون را کشیدم. از سرویس زدم بیرون.
ساعت سه صبح. آپارتمان ۴۰۳.
اینجا قلمروی تنهایی من بود. جایی که نقاب دانیال را برمیداشتم. در تاریکی مطلق سرویس بهداشتی، رو به قبله ایستادم. نماز شب بود. نمازی که باید بیصدا باشد. باید بدون ترس باشد؛ نمازی که باید فقط از ترس خدا باشد. من پای در مسیری گذاشته بودم که هیچ راه بازگشتی را متصور نبودم، مگر به امر الهی...
وقتی حمد و سوره را خواندم، در رکوع رکعت اول، لرزش دستهایم را حس کردم. آیا من هنوز عاکف هستم؟ آیا خدایی که در این شهر پر از بتهای مدرن و تروریستهای صهیون، به او پناه میبرم، صدای مردی را که با دروغ نفس میکشد میشنود؟
به سجده رفتم، بغضم دیگر ترکید و نتوانستم خودم را کنترل کنم... برای اینکه صدای گریههایم و نالههایم در دل شب در فضا منعکس نشود، پیشانیام را محکم به زمین فشار میدادم تا خودم را کنترل کنم... زیر لب آرام زمزمه کردم. ایکاش شما هم با من زمزمه کنید: «مَوْلايَ يَا مَولايَ، أَنْتَ الْمَوْلَى وَ أَنَا الْعَبْدُ، وَ هَلْ يَرْحَمُ الْعَبْدَ إِلّا المَوْلَى؟ مَوْلايَ يَا مَوْلايَ، أَنْتَ الْمَالِكُ وَ أَنَا الْمَمْلُوك، وَ هَلْ يَرحَمُ الْمَمْلُوكَ إِلا المَالِك؟ مَولای يَا مَولايَ، أَنْتَ الْعَزيزُ وَ أَنَا الذَّلِيل، وَ هَلْ يَرْحَمُ الذَّلِيل إِلّا الْعَزِيز؟ مَولايَ يَا مَولايَ، أَنْتَ الْخَالِقُ وَ أَنَا الْمَخلُوقُ، وَ هَل يَرحَمُ الْمَخْلُوقَ إِلّا الْخَالِقُ؟»
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨
🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿
@mersad598
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله
قسمت بیست و هفتم
نماز شب را خواندم، سپس نماز صبح را خواندم و خوابیدم. صبح، به محل قرار رفتم. جایی که ایزاک تعیین کرده بود... یکی از نیروهای تامین من که از یهودیان حریدی بود، آن اطراف کمین کرده بود تا در صورت هرگونه اتفاقی، حواسش به من باشد. هرچند ایزاک غلطی نمیکرد که برای خودش گران تمام شود. چون به او اولتیماتوم داده بودم که اگر برای من اتفاقی بیفتد، تمام اسناد فساد او منتشر خواهد شد؛ و از جایی که چندنمونه از آن سندها را برای او افشا کرده بودم، مطمئنا دست از پا خطا نمیکرد و میدانست اسنادی که از او در اختیار داریم، در حد لاف نیست.
وقتی به محل قرار رسیدم، با کتوشلوار اتوکشیده و لبخندی آرام، در ماشین سیاه ایزاک نشستم. ایزاک در طول مسیر حرفی نزد. او فقط سیگار میکشید و دود سیگارش فضای کوچک ماشین را پر کرده بود. در دلم به عبری به خودم گفتم: «از شر عاصف و سیگارش راحت شدم، گیر این حیوون افتادم. هرچند خاک پای سگ عاصف شرف داره به تمام صهیونیستها.»
مقصد، مجتمعی در حومه شهر بود. دیوارهای بتنی بلند، برجکهای نگهبانی، و سکوتی که بوی مرگ میداد. ایزاک ماشین را پارک کرد. به من نگاه کرد، گفت: «دانیال، اونجا آدمهایی هستن که یاد گرفتن چطور دروغها رو از روی نبض آدمها بخونن. اگه چیزی هست که باید بدونم، الان وقتشه.»
به او نگاه کردم و بدون هیچ لرزشی در صدایم، گفتم: «من چیزی برای پنهان کردن ندارم، ایزاک. چون چیزی که میدونم، حقیقت خود توئه. اگر نمیتونی من و ببری به اونجاهایی که باید ببری، بهتره من برم و تو هم بری پی زندگیت و منتظر بمب من باشی.»
او برای یک لحظه مکث کرد. در عمرش تا این اندازه نترسیده بود. گفت: «این مراحل، برای ورود تو به این جمعها هست تا من بتونم بعدا از تو دفاع کنم.»
چیزی نگفتم. پیاده شد و به سمت ساختمان رفتیم. وارد ساختمان شدیم و راهروهای طولانی را طی کردیم. به در بزرگی رسیدیم که رویش نوشته بود: «واحد تحلیل رفتاری». ایزاک در را باز کرد. در که باز شد دیدم داخل اتاق مردی با عینک کائوچویی پشت یک میز خالی نشسته است. انگار از قبل منتظر من بود. ایزاک به من اشاره کرد که روی صندلی بنشینم. وقتی نشستم، فقط به این فکر میکردم که چطوری باید فلش عمار را به سیستم آن بازجو وارد کنم.
من به لنز دوربین روی دیوار نگاه کردم. دستم را آرام به جیب کتم بردم، جایی که فلش عمار بود. زمان بازی رسیده بود. مردی که روبرویم نشسته بود، لِو نام داشت. تحلیلگر رفتاری. نگاهش بیرحم بود، مثل جراحی که میخواهد مغز یک نفر را زنده زنده از سر یک انسان بیرون بکشد. ایزاک در گوشهای از اتاق ایستاده بود، دستبهسینه، مثل ناظری که منتظر بود ببیند من واقعاً یک اسب مسابقه وحشی هستم، یا یک قاطر پیر و پر مدعا.
لِو صدایش را کمی بلند کرد، گفت: «از پاریس اومدی. گفتی یک یهودی هستی که دوست داشتی به اسراییل بیای و زندگی کنیو قلم بزنی. اما من فکر میکنم تو دقیقاً به همون نتیجهای رسیدی که میخواستی. تو یک جاسوس از طرف فرانسه هستی...»
به صندلی تکیه دادم. دستانم را به آرامی روی میز گذاشتم. هر حرکت من، از قبل در ذهنم طراحی شده بود. گفتم: «شما نمیخواید باور کنید که من یک ژورنالیست و یادداشت نویس هستم. من فقط به معاریو علاقه داشتم و دوست داشتم در ساختمان اصلی معاریو کار کنم. دوست داشتم به وطن خودم برگردم و در اون نفس بکشم و زندگی کنم. اسراییل خانه من هست. چرا فکر میکنید من یک جاسوس دوجانبهام؟»
لِو لبخند کجی زد. گفت: «شاید هستی. ولی ما ابزاری داریم که نمیتونه دروغ رو تشخیص بده، اما میتونه ابهام رو ببینه. و تو، دانیال، غرق در ابهامی.»
گفتم: «من باعث شکست برخی پروژههای ضد اسراییلی عوامل نفوذی دشمنان اسراییل در فرانسه شدم.»
لِو گفت: «سند حرفات چیه؟ تو مگه به سیستم امنیتی فرانسه یا افسران اونها دسترسی داشتی؟»
من به سمت کنسول باریک روی میز اشاره کردم. گفتم: «من تمام جزئیات کارهای خودم و مستند کردم. وقتی خودتون ببینید کدهایی که دارم، چطور با الگوریتمهای شما همخوانی دارن، اونوقت متوجه میشید که من نه تنها خیانتکار و جاسوس هیچ کشوری نیستم. من همیشه در خدمت منافع یهود بودم.»
ایزاک نگاهی به لِو کرد. با یک حرکت سر، به لِو اجازه داد. من فلش عمار را از جیبم درآوردم. صدای ضعیف ورود فلش به پورت USB، در سکوت اتاق مثل صدای چکاندن ماشه بود. صفحه نمایش روبرو روشن شد. تصاویر و فایلها بالا آمدند. لِو با تعجب به صفحه نگاه کرد. «این چیه؟»
گفتم: «پروپوزالها و طرحهایی که از احتمال خیانت برخی مقامات امنیتی فرانسه علیه یهودیان جمعآوری کردم.»