eitaa logo
مرصاد
642 دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
2.2هزار ویدیو
134 فایل
ای لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش به آمریکا بگویید از دست ملت ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر فرمانده کل قوا اعلام آتش به اختیار کردن جنگ جنگ تا رفع فتنه از جهان @aliakbar_ajorloo علی اکبر آجرلو
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت بیست و پنجم در همان لحظه، در دفتر ایزاک، من داشتم به نقشه‌ای نگاه می‌کردم که روی میز باز شده بود؛ منظورم از نقشه، سیاسی است، نه جغرافیایی. ایزاک با خودکارش روی چند نام ضربه می‌زد و از رابطه نخست وزیر با کمیته امنیتی حرف می‌زد. من سر تکان می‌دادم، گاهی یادداشت برمی‌داشتم، گاهی جمله‌ای کوتاه می‌گفتم تا او فکر کند رشته گفت‌وگو در دست خودش است. اما حواسم به عمار بود. در جیب داخلی کتم، تلفنی بود که نباید هیچ وقت زنگ می‌خورد. عمار می‌دانست تماس مستقیم یعنی شکست، و پیام مستقیم هم یعنی احتمال عملی شدن هرگونه خطر. حتی سکوت ما هم برنامه‌ای از پیش تعیین شده بود. اعلام خطر ما نباید با تماس اعلام می‌شد. در همان لحظه، روی ساعت هوشمندم، اعلان تقویم ظاهر شد با این پیام به زبان عبری: «جلسه با ناشر، ساعت ۲۳:۴۰». چنین جلسه‌ای اصلا در مسیر جنگ اطلاعاتی ما وجود نداشت. قلبم تند تند می‌زد. در دلم توسلی کردم به حضرت قمر بنی هاشم؛ حق نداشتم حتی فارسی فکر کنم یا حتی بخواهم به زبان فارسی توسل کنم؛ به عبری در دلم گفتم: «یا اباالغوث، یا عباس، ما اومدیم با بخشی از این کار انتقام مادر مولای شما، حضرت زهرا سلام‌الله و بگیریم... کمکمون کنید آقاجان...جان عمار در خطر هست. من به جهنم، عمار و از این مخمصه یهود سالم بیرون ببر.» نمی‌دانستم عمار در چه وضعیتی قرار داشت، همین مرا بیشتر اذیت می‌کرد. در همان لحظه، ایزاک چیزی گفت ولی من اصلا کلماتش را نشنیدم. صدایش برای چند ثانیه از من دور شد. مثل این‌که از ته تونل حرف می‌زد. من باید همان دانیال الیعازر یهودی فرانسوی باقی می‌ماندم که تازه دارد به حلقه قدرت رژیم صهیونیستی و کمیته امنیتی متشکل از موساد و شاباک و... راه پیدا می‌کند. ایزاک گفت: «دانیال؟» نگاهش کردم. لبخند زدم، گفتم: «ببخشید. داشتم به چیزی فکر می‌کردم.» از پشت میزش آمد نزدیکم ایستاد، گفت: «به چی؟» این همان لحظه بود که باید یک جوری جمعش می‌کردم. ایزاک فوق‌العاده آدم زرنگی بود. اگر می‌گفتم هیچ، دروغی بی‌ارزش می‌شد. اگر زیادی توضیح می‌دادم، توجهش تیز می‌شد. باید نگرانی واقعی را زیر نگرانی جعلی پنهان می‌کردم. گفتم: «به اینکه چی‌کار کنیم تیم موساد حساسیتش از روی تو کم بشه. اما باید از یک جایی شروع کنیم این موضوع رو ...» ایزاک ابرو بالا برد، گفت: «مثلا از کجا؟» در دلم گفتم: «از خونه ننه‌ی خرابت...» دوباره تکرار کرد: «ازت پرسیدم، از کجا...؟» گفتم: «باید برخی عناصر مخالف تو و بی‌بی رو در اسراییل مهار کنیم تا به همه چیز گند نزنن.» او آرام شد. اما در درون من، آشوبی برپا بود که با هر نفس احساس می‌کردم عمار را دیگر نمی‌بینم. چهره عمار از مقابل چشمانم کنار نمی‌رفت و احساس می‌کردم پاره تنم در خطر است. ساعت هوشمند دوباره لرزید. این‌بار فقط یک نقطه خاکستری روی نمایشگر آمد و خاموش شد. یعنی: «تماس قطع شده. مسیر آلوده است. امکان تعقیب.» ایزاک رفت به سمت پنجره اتاقش، به بیرون خیره شد. من انگشتانم را روی دسته صندلی فشار دادم و غیضم را پنهان کردم، آب دهانم را قورت دادم و چشمانم را بستم. ایزاک گفت: «من به تو مشکوکم...» گفتم: «مشکلی نیست. پس من مسیر خودم و میرم و تو هم مسیر خودت و. مطمئن باش از این در برم بیرون، دیگه من و نمی‌بینی...» در همان لحظه، تلفن روی میز او زنگ خورد. ایزاک برگشت و نگاهی به صفحه انداخت. گوشی را برداشت: «بله؟» چند ثانیه سکوت کرد. صدایش پایین آمد، اما نه آن‌قدر که نشنوم. «رادکاس؟...کی؟...نه، هیچ‌کس فعلاً گزارش و بالا نفرسته... گفتم که، هیچ‌کس. با من بحث نکنید.» تماس را قطع کرد و تلفن را پرت کرد روی میز... رادکاس. نام مثل خنجر وارد سینه‌ام شد. عمار لو نرفته بود؛ اما رد او روی میز ایزاک افتاده بود. وقتی ایزاک تماس را قطع کرد، چند لحظه پشت به من ایستاد. وقتی برگشت، دیگر آن مرد کنجکاو جلسه همیشگی نبود. چیزی در نگاهش تغییر کرده بود. گفت: «اتفاق عجیبی افتاده.» خودم را متعجب نشان دادم... پرسیدم: «چه اتفاقی؟» گفت: «توی تل‌آویو، اتفاق‌های عجیب معمولاً تنها نمیان.» لبخند کوچکی زدم. گفتم: «پس باید خوشحال باشید. یعنی شهر هنوز زنده هست.» ایزاک لبخند نزد. برای اولین‌بار، فهمیدم بازی از مرحله اعتماد گذشته است. حالا او نه فقط می‌خواست از من استفاده کند، بلکه می‌خواست مرا آزمایش هم کند. گفت: «فردا صبح با من میای؟» گفتم: «کجا؟» گفت: «جایی که آدم‌ها وقتی دروغ می‌گن، بیشتر عرق می‌کنن.» نگاهم را از ایزاک نگرفتم و در ذهنم فقط و فقط صدای عمار را می‌شنیدم؛ که دائم با یک پُتک به سرم می‌کوبد، فریاد می‌زند: «مسیر آلوده است.»
هدایت شده از عاکف سلیمانی
ایزاک آرام گفت: «مرکز ضدنفوذ.» و من فهمیدم صبح فردا، دانیال الیعازر قرار است وارد اتاقی شود که برای شکار مردانی مثل عاکف و حاج کاظم و سیدحسین و عاصف و عمار و تمام عناصر رده بالای تشکیلات امنیتی ایران ساخته شده است. اگر می‌گفتم نه، همه چیز تمام بود، اگر می‌گفتم می‌آیم، ریسکش بالا بود؛ اما ما برای این مرحله هم از تهران طراحی کرده بودیم که باید چگونه پیش برویم. ساعت حوالی 12 شب بود. من در مسیری بودم که قرار بود فردای آن به مرکز ضداطلاعات رژیم ختم شود. ایزاک نه تنها به من شک کرده بود، بلکه تصمیم گرفته بود مرا به عنوان طعمه وارد دستگاهی کند که برای بلعیدن آدم‌هایی مثل من ساخته شده بود. دائم به این فکر می‌کردم که این یک دعوت نیست، بلکه یک محاکمه است. سوار ماشین شدم. دست‌هایم روی فرمان ثابت بود، اما در درونم طوفان به پا بود. اگر در آن مرکز، لایه صفر را فعال می‌کردند، تمام سوابق جعلی دانیال مثل قلعه‌ای شنی فرو می‌ریخت. باید با عمار تماس می‌گرفتم. تنها راه، استفاده از کانال اضطراری در حاشیه بازار کارمل بود. جایی که ازدحام و سروصدا، کوچک‌ترین شنود صوتی را خنثی می‌کرد. نیم ساعت بعد، او را در میان جمعیت دیدم. عمار می‌لنگید. شانه‌اش با پارچه‌ای تیره بسته شده بود که زیر پالتویش پنهان بود. بدنش بوی خون خشک‌شده می‌داد. فهمیدم عمار در حین عملیات درگیری سنگینی داشته. به هم نگاه نکردیم. او کنار دکه میوه‌فروشی ایستاد و من کمی دورتر، مشغول قیمت گرفتن از یک مغازه‌دار شدم. نزدیک عمار رسیدم، گفتم: ««فردا برای بازرسی اسناد گیرم. احتمالا فرصت نداشته باشم نهار بخورم. اگر تونستی برای من و دوستان نهار بیار.» منظورم این بود که برای بازجویی می‌روم و فرصت ندارم و باید هرچه زودتر کاری کنیم بازجویی به هم بخورد... عمار به عبری، طوری که صدایش زیر صدای فروشنده‌ها گم می‌شد، تلفنش را به دست گرفت و طوری که انگار دارد با کسی صحبت می‌کند، اما مخاطبش من بودم، گفت: «اون کدی که براتون فرستادم، مثل یه ویروس توی سیم‌کشیه؛ اگه فردا برق رو وصل کنید، کل مدارات کنترلی رو درگیر می‌کنه. اون موقع به‌جای اینکه دنبال عیب‌یابی اصلی بگردن، تمام تمرکزشون می‌ره سمت اون اتصال کوتاه. دیگه وقت نمی‌کنن سراغ بقیه چیزها برن. ضمنا، سه تا بار امشب کلا خراب شد برای همیشه.» منظور عمار این بود «سیستم مرکز ضد‌نفوذ به سرورهای رادکاس وصله. اطلاعاتی که دزدیدم، مثل یک بمب ساعتیه. اگر فردا تو اون ساختمان فعالش کنیم، اون‌ها سرگرم خنثی کردن بمب می‌شن، نه بازجویی از تو. ضمنا، سه نفر امشب به درک واصل شدند.» سپس روی کاغذ چیزی نوشت و آن را به همراه یک فلش در داخل پلاستیک خرید من انداخت. از عمار جدا شدم و از بازار خارج شدم. فوری به سمت سرویس بهداشتی که در انتهای بازار بود حرکت کردم. وارد سرویس شدم، کاغذ را از داخل کیسه کشیدم بیرون، دیدم عمار به عبری نوشته: «کدهای دسترسی به تشکیلات امنیتی رژیم و همچنین بخشی از تاسیسات هسته‌ای رو پیدا کردم. وقتی وارد اون ساختمون شدی و دسترسی پیدا کردی، یک فایل داخل فلش قرار داره؛ اون فایل و آزاد کن. اون‌ها اولویت‌بندی می‌کنن که امنیت تشکیلات خودشون، یا بازجویی از یک ستون نویس معاریو که به اسراییل برگشته؟ طبیعتا انتخاب‌شون مشخصه.» خودکار را از جیبم بیرون آوردم، کاغذ را خط خطی کردم، سپس پاره کردم و با فندک سوزاندم، داخل سرویس بهداشتی ریختم و سیفون را کشیدم. از سرویس زدم بیرون. ساعت سه صبح. آپارتمان ۴۰۳. اینجا قلمروی تنهایی من بود. جایی که نقاب دانیال را برمی‌داشتم. در تاریکی مطلق سرویس بهداشتی، رو به قبله ایستادم. نماز شب بود. نمازی که باید بی‌صدا باشد. باید بدون ترس باشد؛ نمازی که باید فقط از ترس خدا باشد. من پای در مسیری گذاشته بودم که هیچ راه بازگشتی را متصور نبودم، مگر به امر الهی... وقتی حمد و سوره را خواندم، در رکوع رکعت اول، لرزش دست‌هایم را حس کردم. آیا من هنوز عاکف هستم؟ آیا خدایی که در این شهر پر از بت‌های مدرن و تروریست‌های صهیون، به او پناه می‌برم، صدای مردی را که با دروغ نفس می‌کشد می‌شنود؟ به سجده رفتم، بغضم دیگر ترکید و نتوانستم خودم را کنترل کنم... برای اینکه صدای گریه‌هایم و ناله‌هایم در دل شب در فضا منعکس نشود، پیشانی‌ام را محکم به زمین فشار می‌دادم تا خودم را کنترل کنم... زیر لب آرام زمزمه کردم. ای‌کاش شما هم با من زمزمه کنید: «مَوْلايَ يَا مَولايَ، أَنْتَ الْمَوْلَى وَ أَنَا الْعَبْدُ، وَ هَلْ يَرْحَمُ الْعَبْدَ إِلّا المَوْلَى؟ مَوْلايَ يَا مَوْلايَ، أَنْتَ الْمَالِكُ وَ أَنَا الْمَمْلُوك، وَ هَلْ يَرحَمُ الْمَمْلُوكَ إِلا المَالِك؟ مَولای يَا مَولايَ، أَنْتَ الْعَزيزُ وَ أَنَا الذَّلِيل، وَ هَلْ يَرْحَمُ الذَّلِيل إِلّا الْعَزِيز؟ مَولايَ يَا مَولايَ، أَنْتَ الْخَالِقُ وَ أَنَا الْمَخلُوقُ، وَ هَل يَرحَمُ الْمَخْلُوقَ إِلّا الْخَالِقُ؟»
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت بیست و هفتم نماز شب را خواندم، سپس نماز صبح را خواندم و خوابیدم. صبح، به محل قرار رفتم. جایی که ایزاک تعیین کرده بود... یکی از نیروهای تامین من که از یهودیان حریدی بود، آن اطراف کمین کرده بود تا در صورت هرگونه اتفاقی، حواسش به من باشد. هرچند ایزاک غلطی نمی‌کرد که برای خودش گران تمام شود. چون به او اولتیماتوم داده بودم که اگر برای من اتفاقی بیفتد، تمام اسناد فساد او منتشر خواهد شد؛ و از جایی که چندنمونه از آن سندها را برای او افشا کرده بودم، مطمئنا دست از پا خطا نمی‌کرد و می‌دانست اسنادی که از او در اختیار داریم، در حد لاف نیست. وقتی به محل قرار رسیدم، با کت‌وشلوار اتوکشیده و لبخندی آرام، در ماشین سیاه ایزاک نشستم. ایزاک در طول مسیر حرفی نزد. او فقط سیگار می‌کشید و دود سیگارش فضای کوچک ماشین را پر کرده بود. در دلم به عبری به خودم گفتم: «از شر عاصف و سیگارش راحت شدم، گیر این حیوون افتادم. هرچند خاک پای سگ عاصف شرف داره به تمام صهیونیست‌ها.» مقصد، مجتمعی در حومه شهر بود. دیوارهای بتنی بلند، برجک‌های نگهبانی، و سکوتی که بوی مرگ می‌داد. ایزاک ماشین را پارک کرد. به من نگاه کرد، گفت: «دانیال، اون‌جا آدم‌هایی هستن که یاد گرفتن چطور دروغ‌ها رو از روی نبض آدم‌ها بخونن. اگه چیزی هست که باید بدونم، الان وقتشه.» به او نگاه کردم و بدون هیچ لرزشی در صدایم، گفتم: «من چیزی برای پنهان کردن ندارم، ایزاک. چون چیزی که می‌دونم، حقیقت خود توئه. اگر نمی‌تونی من و ببری به اون‌جاهایی که باید ببری، بهتره من برم و تو هم بری پی زندگیت و منتظر بمب من باشی.» او برای یک لحظه مکث کرد. در عمرش تا این اندازه نترسیده بود. گفت: «این مراحل، برای ورود تو به این جمع‌ها هست تا من بتونم بعدا از تو دفاع کنم.» چیزی نگفتم. پیاده شد و به سمت ساختمان رفتیم. وارد ساختمان شدیم و راهروهای طولانی را طی کردیم. به در بزرگی رسیدیم که رویش نوشته بود: «واحد تحلیل رفتاری». ایزاک در را باز کرد. در که باز شد دیدم داخل اتاق مردی با عینک کائوچویی پشت یک میز خالی نشسته است. انگار از قبل منتظر من بود. ایزاک به من اشاره کرد که روی صندلی بنشینم. وقتی نشستم، فقط به این فکر می‌کردم که چطوری باید فلش عمار را به سیستم آن بازجو وارد کنم. من به لنز دوربین روی دیوار نگاه کردم. دستم را آرام به جیب کتم بردم، جایی که فلش عمار بود. زمان بازی رسیده بود. مردی که روبرویم نشسته بود، لِو نام داشت. تحلیل‌گر رفتاری. نگاهش بی‌رحم بود، مثل جراحی که می‌خواهد مغز یک نفر را زنده زنده از سر یک انسان بیرون بکشد. ایزاک در گوشه‌ای از اتاق ایستاده بود، دست‌به‌سینه، مثل ناظری که منتظر بود ببیند من واقعاً یک اسب مسابقه وحشی هستم، یا یک قاطر پیر و پر مدعا. لِو صدایش را کمی بلند کرد، گفت: «از پاریس اومدی. گفتی یک یهودی هستی که دوست داشتی به اسراییل بیای و زندگی کنیو قلم بزنی. اما من فکر می‌کنم تو دقیقاً به همون نتیجه‌ای رسیدی که می‌خواستی. تو یک جاسوس از طرف فرانسه هستی...» به صندلی تکیه دادم. دستانم را به آرامی روی میز گذاشتم. هر حرکت من، از قبل در ذهنم طراحی شده بود. گفتم: «شما نمی‌خواید باور کنید که من یک ژورنالیست و یادداشت نویس هستم. من فقط به معاریو علاقه داشتم و دوست داشتم در ساختمان اصلی معاریو کار کنم. دوست داشتم به وطن خودم برگردم و در اون نفس بکشم و زندگی کنم. اسراییل خانه من هست. چرا فکر می‌کنید من یک جاسوس دوجانبه‌ام؟» لِو لبخند کجی زد. گفت: «شاید هستی. ولی ما ابزاری داریم که نمی‌تونه دروغ رو تشخیص بده، اما می‌تونه ابهام رو ببینه. و تو، دانیال، غرق در ابهامی.» گفتم: «من باعث شکست برخی پروژه‌های ضد اسراییلی عوامل نفوذی دشمنان اسراییل در فرانسه شدم.» لِو گفت: «سند حرفات چیه؟ تو مگه به سیستم امنیتی فرانسه یا افسران اون‌ها دسترسی داشتی؟» من به سمت کنسول باریک روی میز اشاره کردم. گفتم: «من تمام جزئیات کارهای خودم و مستند کردم. وقتی خودتون ببینید کدهایی که دارم، چطور با الگوریتم‌های شما همخوانی دارن، اونوقت متوجه می‌شید که من نه تنها خیانتکار و جاسوس هیچ کشوری نیستم. من همیشه در خدمت منافع یهود بودم.» ایزاک نگاهی به لِو کرد. با یک حرکت سر، به لِو اجازه داد. من فلش عمار را از جیبم درآوردم. صدای ضعیف ورود فلش به پورت USB، در سکوت اتاق مثل صدای چکاندن ماشه بود. صفحه نمایش روبرو روشن شد. تصاویر و فایل‌ها بالا آمدند. لِو با تعجب به صفحه نگاه کرد. «این چیه؟» گفتم: «پروپوزال‌ها و طرح‌هایی که از احتمال خیانت برخی مقامات امنیتی فرانسه علیه یهودیان جمع‌آوری کردم.»
هدایت شده از عاکف سلیمانی
قسمت بیست و هشتم فایل اول را باز کرد. داشت نگاه می‌کرد. در پشت تمام فایل‌ها، یک «کرم نرم‌افزاری» نهفته بود که عمار نوشته بود. به محض اتصال، این کرم شروع کرد به خوردن فایروال‌های حفاظتی مرکز. داشتم به آن‌ها تصاویر را و فایل‌ها را نشان می‌دادم، صدای آژیر پخش شد. تمام ساختمان مرکز تحلیل شروع کرد به لرزیدن. لِو از جا پرید. گفت: «لعنتی! سیستم داره نشت می‌کنه! دانیال، قطعش کن! داره پالس هشدار صادر می‌شه.» من با خونسردی کامل، دست‌هایم را بالا آوردم، گفتم: «نمی‌تونم. انگار سیستم امنیتی شما همزمان با لاگ‌ها، به صورت خودکار فعال شد. این یک پروتکل واکنش اضطراریه!» دروغ بود. من سیستم را قفل کرده بودم. ایزاک به سمت کنسول هجوم آورد. زد به پس کله‌ام، گفت: «ابله، داری چی‌کار می‌کنی؟ اگر اطلاعات بیرون بره، ما همه‌مون تمومیم!» خیلی بد نگاهش کردم، سپس برگشتم و به مانیتور نگاه کردم. در دلم گفتم: «یکی طلبت. جوری می‌زنم بهت که مادرت بیاد جلوی چشمت. فقط منتظر باش.» در آن لحظه، ترس در چشم‌های ایزاک و لِو، زیباترین چیزی بود که در تمام عمرم می‌توانستم از یک صهیونیست از نزدیک ببینم. من دیگر یک ژورنالیست نبودم. من کسی بودم که کلید قفس را در دست داشت. در همان لحظه متوجه شدم که ارتباط ماهواره‌ای مرکز ضداطلاعات با دنیای بیرون قطع شد. دوربین‌های حفاظتی در تمام محوطه به حالت ایستای سیاه رفتند. سرورهای امنیتی که لِو سعی داشت من را با آن بازجویی کند، حالا دیگر نه به اینترنت وصل بودند و نه به پایگاه داده‌های داخلی. آن‌ها در یک جزیره دیجیتال گیر افتاده بودند. تیم‌های گشتی امنیتی ساختمان ضداطلاعات به حالت آماده‌باش صد در صد درآمدند. فوری دستور تخلیه ساختمان صادر شد. در حالی که من در اتاق بازجویی داشتم دشمن را مدیریت می‌کردم، عمار در سه کیلومتری آنجا، در گوشه‌ای توقف کرده بود و یکی از منابع او با اسم الیاس که عامل سیستم امنیتی ایران بود، به دلیل دسترسی‌ها، در تاریکی مطلق یک ایستگاه تقویت برق کار اصلی را انجام می‌داد؛ او، فقط یک مأموریت داشت: «کور کردن چشمان مرکز دشمن». وقتی علامت قرمز از سمت من برای عمار ارسال شد، الیاس هم کار را آغاز کرد. الیاس در یک تونل زیرزمینی بود و کابل اصلی مخابراتی ساختمان ضداطلاعات را شناسایی کرده بود. او یک امپدانس القایی، یعنی همان دستگاهی که باعث اضافه بار می‌شد را بر روی کابل بست. بهتر است از زبان عمار بخوانید... الیاس پس از انجام کار خود، پیام نهایی را برای من صادر کرد و از موقعیت اقدام خود خارج شد. همزمان دیدم یک ماشین ون سیاه‌رنگ، با گردون‌های روشن، از محوطه امنیتی خارج شدند. احساس کردم در این ماشین، ایزاک و دانیال هستند. اسلحه را از غلاف درآوردم، نه برای درگیری، بلکه برای ایجاد وقفه. سوار موتور شدم پشت سر ماشین با سرعت حرکت کردم. درمسیر الیاس که در یکی از نقاط برای این مرحله پنهان شده بود، در یک موقعیت خلوت، به سمت لاستیک ماشین شلیک کرد. وقتی ماشین منحرف شد، یک نارنجک دودزای کوچک را به سمت چرخ‌های ماشین پرتاب کردم. دود غلیظ سفید، ماشین را در خود فرو برد. توقف کردم و گوشه‌ای کمین کردم؛ دیدم گارد امنیتی در را باز کرده و شروع به تیراندازی به سمت نقاط کور می‌کند. گلوله‌ها به دیوار بتنی می‌خوردند. من، در سایه یک سطل زباله بزرگ پناه گرفتم و فریاد زدم: «دانیال! بیرون بیا!» داخل آن مه غلیظ ناشی از دود و همچنین دودی که از ماشین به دلیل برخورد با دیوار بتنی بلند شده بود، صدای عمار را شنیدم. ایزاک در صندلی عقب بود، اسلحه را به سمت در گرفته بود. او نمی‌دانست از کجا دارند حمله می‌کنند. وقتی به ایزاک نگاه کردم، در چشم‌هایش وحشت محض بود. او فکر می‌کرد من هم مثل او گرفتار شده‌ام؛ همزمان صدای عمار را می‌شنیدم که به عبری فریاد می‌زد بیا بیرون. در ماشین را با لگد باز کردم. فریاد زدم: «ایزاک! باید فرار کنیم! این تیم ما نیست، این یک تیم نفوذی خارجیه!» ایزاک که کاملاً گیج شده بود، فریاد زد: «کدوم نفوذ؟» پاسخش را ندادم. ایزاک، در حالی که دستش می‌لرزید، تصمیم نهایی را گرفت. او فکر کرد که من تنها امید نجاتش هستم. وقتی در را با لگد باز کردم، به من چسبید و همراه من بیرون پرید، درست به سمتی که عمار بود. عمار با مشت به صورتش کوبید تا دیگر هیچ جایی را نبیند. جنگ اطلاعاتی ما در قالب نفوذ، حالا به مرحله فرار رسیده بود. مردی که فکر می‌کرد مهره‌چینی می‌کند، اما در نهایت، خودش مهره‌ای بود که از صفحه خارج شد. دود نارنجک دودزا هنوز در هوا معلق بود که من و عمار از میان مه آن گذشتیم و ایزاک هم به سمتی دیگر رفت؛ صدای آژیر از فاصله دورتری به گوش می‌رسید؛ واحد‌های واکنش سریع در راه بودند. عمار دستم را گرفت و به سمت کوچه‌های پشت بلوک ساختمان کشید. گفتم: «گوشی‌ها و مدارکت بنداز دور!»
هدایت شده از عاکف سلیمانی
عمار در حال دویدن، کارت شناسایی جعلی‌اش با نام «آوی» را که زیر کت داشت، در یک سطل آشغال صنعتی انداخت. من هم گوشی هوشمندم را که به شبکه داخلی ساختمان ضداطلاعات وصل شده بود، روی زمین کوبیدم و با پاشنه کفشم صفحه نمایشش را خرد کردم. پروتکل فرار ما در این بخش، بر اساس جریان ترافیک شهری طراحی شده بود. ما به سمت ایستگاه مترو نرفتیم؛ چون دوربین‌های تشخیص چهره، آنجا را به جهنم تبدیل کرده بودند. در عوض، از میان بازارهای شبانه روزی و قدیمی جافا (یافا) عبور کردیم. عمار در فواصل منظم می‌ایستاد و به پشت سر نگاه می‌کرد؛ نه با اضطراب، بلکه با دقت یک شکارچی. عمار گفت: «اون‌ها هنوز دنبال ماشین سیاه هستن. ما پنج دقیقه وقت داریم تا از این محدوده خارج بشیم.» فورا وارد یک ساختمان نیمه‌کاره شدیم. عمار از قبل اینجا را به عنوان نقطه کور شناسایی کرده بود. او یک جفت لباس کارگری معمولی که از قبل در آنجا جاسازی کرده بود، درآورد. کت و شلوارهای رسمی دانیال و لباس‌های معمولی آوی را کنار گذاشتیم. در خیابان، دو مأمور امنیتی با بی‌سیم در حال دویدن بودند. ما در سایه داربست‌ها ایستادیم. نفس‌هایمان به شماره افتاده بود. عمار به من نگاه کرد، صورتش با لکه‌های خون و دود خیابان پوشیده شده بود. با صدایی خسته به عمار گفتم: «اگه ایزاک زنده‌ست، یعنی اون‌ها الان می‌دونن که منه دانیال الیعازر یک نفوذی بودم که مثل شبح اومدم و دارم میرم. ما دیگه نمی‌تونیم برگردیم به هویت‌های قبلی.» عمار گفت: «می‌دونم، اما برنامه چیه؟» گفتم: «ایزاک هنوز فکر می‌کنه می‌تونه من رو بگیره. اون هنوز بازی رو تموم نشده می‌بینه. ما باید اجازه بدیم فکر کنه برنده شده.» به شرط حیات ادامه دارد
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598