بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله
قسمت بیست و هفتم
نماز شب را خواندم، سپس نماز صبح را خواندم و خوابیدم. صبح، به محل قرار رفتم. جایی که ایزاک تعیین کرده بود... یکی از نیروهای تامین من که از یهودیان حریدی بود، آن اطراف کمین کرده بود تا در صورت هرگونه اتفاقی، حواسش به من باشد. هرچند ایزاک غلطی نمیکرد که برای خودش گران تمام شود. چون به او اولتیماتوم داده بودم که اگر برای من اتفاقی بیفتد، تمام اسناد فساد او منتشر خواهد شد؛ و از جایی که چندنمونه از آن سندها را برای او افشا کرده بودم، مطمئنا دست از پا خطا نمیکرد و میدانست اسنادی که از او در اختیار داریم، در حد لاف نیست.
وقتی به محل قرار رسیدم، با کتوشلوار اتوکشیده و لبخندی آرام، در ماشین سیاه ایزاک نشستم. ایزاک در طول مسیر حرفی نزد. او فقط سیگار میکشید و دود سیگارش فضای کوچک ماشین را پر کرده بود. در دلم به عبری به خودم گفتم: «از شر عاصف و سیگارش راحت شدم، گیر این حیوون افتادم. هرچند خاک پای سگ عاصف شرف داره به تمام صهیونیستها.»
مقصد، مجتمعی در حومه شهر بود. دیوارهای بتنی بلند، برجکهای نگهبانی، و سکوتی که بوی مرگ میداد. ایزاک ماشین را پارک کرد. به من نگاه کرد، گفت: «دانیال، اونجا آدمهایی هستن که یاد گرفتن چطور دروغها رو از روی نبض آدمها بخونن. اگه چیزی هست که باید بدونم، الان وقتشه.»
به او نگاه کردم و بدون هیچ لرزشی در صدایم، گفتم: «من چیزی برای پنهان کردن ندارم، ایزاک. چون چیزی که میدونم، حقیقت خود توئه. اگر نمیتونی من و ببری به اونجاهایی که باید ببری، بهتره من برم و تو هم بری پی زندگیت و منتظر بمب من باشی.»
او برای یک لحظه مکث کرد. در عمرش تا این اندازه نترسیده بود. گفت: «این مراحل، برای ورود تو به این جمعها هست تا من بتونم بعدا از تو دفاع کنم.»
چیزی نگفتم. پیاده شد و به سمت ساختمان رفتیم. وارد ساختمان شدیم و راهروهای طولانی را طی کردیم. به در بزرگی رسیدیم که رویش نوشته بود: «واحد تحلیل رفتاری». ایزاک در را باز کرد. در که باز شد دیدم داخل اتاق مردی با عینک کائوچویی پشت یک میز خالی نشسته است. انگار از قبل منتظر من بود. ایزاک به من اشاره کرد که روی صندلی بنشینم. وقتی نشستم، فقط به این فکر میکردم که چطوری باید فلش عمار را به سیستم آن بازجو وارد کنم.
من به لنز دوربین روی دیوار نگاه کردم. دستم را آرام به جیب کتم بردم، جایی که فلش عمار بود. زمان بازی رسیده بود. مردی که روبرویم نشسته بود، لِو نام داشت. تحلیلگر رفتاری. نگاهش بیرحم بود، مثل جراحی که میخواهد مغز یک نفر را زنده زنده از سر یک انسان بیرون بکشد. ایزاک در گوشهای از اتاق ایستاده بود، دستبهسینه، مثل ناظری که منتظر بود ببیند من واقعاً یک اسب مسابقه وحشی هستم، یا یک قاطر پیر و پر مدعا.
لِو صدایش را کمی بلند کرد، گفت: «از پاریس اومدی. گفتی یک یهودی هستی که دوست داشتی به اسراییل بیای و زندگی کنیو قلم بزنی. اما من فکر میکنم تو دقیقاً به همون نتیجهای رسیدی که میخواستی. تو یک جاسوس از طرف فرانسه هستی...»
به صندلی تکیه دادم. دستانم را به آرامی روی میز گذاشتم. هر حرکت من، از قبل در ذهنم طراحی شده بود. گفتم: «شما نمیخواید باور کنید که من یک ژورنالیست و یادداشت نویس هستم. من فقط به معاریو علاقه داشتم و دوست داشتم در ساختمان اصلی معاریو کار کنم. دوست داشتم به وطن خودم برگردم و در اون نفس بکشم و زندگی کنم. اسراییل خانه من هست. چرا فکر میکنید من یک جاسوس دوجانبهام؟»
لِو لبخند کجی زد. گفت: «شاید هستی. ولی ما ابزاری داریم که نمیتونه دروغ رو تشخیص بده، اما میتونه ابهام رو ببینه. و تو، دانیال، غرق در ابهامی.»
گفتم: «من باعث شکست برخی پروژههای ضد اسراییلی عوامل نفوذی دشمنان اسراییل در فرانسه شدم.»
لِو گفت: «سند حرفات چیه؟ تو مگه به سیستم امنیتی فرانسه یا افسران اونها دسترسی داشتی؟»
من به سمت کنسول باریک روی میز اشاره کردم. گفتم: «من تمام جزئیات کارهای خودم و مستند کردم. وقتی خودتون ببینید کدهایی که دارم، چطور با الگوریتمهای شما همخوانی دارن، اونوقت متوجه میشید که من نه تنها خیانتکار و جاسوس هیچ کشوری نیستم. من همیشه در خدمت منافع یهود بودم.»
ایزاک نگاهی به لِو کرد. با یک حرکت سر، به لِو اجازه داد. من فلش عمار را از جیبم درآوردم. صدای ضعیف ورود فلش به پورت USB، در سکوت اتاق مثل صدای چکاندن ماشه بود. صفحه نمایش روبرو روشن شد. تصاویر و فایلها بالا آمدند. لِو با تعجب به صفحه نگاه کرد. «این چیه؟»
گفتم: «پروپوزالها و طرحهایی که از احتمال خیانت برخی مقامات امنیتی فرانسه علیه یهودیان جمعآوری کردم.»
هدایت شده از عاکف سلیمانی
قسمت بیست و هشتم
فایل اول را باز کرد. داشت نگاه میکرد. در پشت تمام فایلها، یک «کرم نرمافزاری» نهفته بود که عمار نوشته بود. به محض اتصال، این کرم شروع کرد به خوردن فایروالهای حفاظتی مرکز. داشتم به آنها تصاویر را و فایلها را نشان میدادم، صدای آژیر پخش شد. تمام ساختمان مرکز تحلیل شروع کرد به لرزیدن. لِو از جا پرید. گفت: «لعنتی! سیستم داره نشت میکنه! دانیال، قطعش کن! داره پالس هشدار صادر میشه.»
من با خونسردی کامل، دستهایم را بالا آوردم، گفتم: «نمیتونم. انگار سیستم امنیتی شما همزمان با لاگها، به صورت خودکار فعال شد. این یک پروتکل واکنش اضطراریه!»
دروغ بود. من سیستم را قفل کرده بودم. ایزاک به سمت کنسول هجوم آورد. زد به پس کلهام، گفت: «ابله، داری چیکار میکنی؟ اگر اطلاعات بیرون بره، ما همهمون تمومیم!»
خیلی بد نگاهش کردم، سپس برگشتم و به مانیتور نگاه کردم. در دلم گفتم: «یکی طلبت. جوری میزنم بهت که مادرت بیاد جلوی چشمت. فقط منتظر باش.»
در آن لحظه، ترس در چشمهای ایزاک و لِو، زیباترین چیزی بود که در تمام عمرم میتوانستم از یک صهیونیست از نزدیک ببینم. من دیگر یک ژورنالیست نبودم. من کسی بودم که کلید قفس را در دست داشت.
در همان لحظه متوجه شدم که ارتباط ماهوارهای مرکز ضداطلاعات با دنیای بیرون قطع شد. دوربینهای حفاظتی در تمام محوطه به حالت ایستای سیاه رفتند. سرورهای امنیتی که لِو سعی داشت من را با آن بازجویی کند، حالا دیگر نه به اینترنت وصل بودند و نه به پایگاه دادههای داخلی. آنها در یک جزیره دیجیتال گیر افتاده بودند. تیمهای گشتی امنیتی ساختمان ضداطلاعات به حالت آمادهباش صد در صد درآمدند. فوری دستور تخلیه ساختمان صادر شد.
در حالی که من در اتاق بازجویی داشتم دشمن را مدیریت میکردم، عمار در سه کیلومتری آنجا، در گوشهای توقف کرده بود و یکی از منابع او با اسم الیاس که عامل سیستم امنیتی ایران بود، به دلیل دسترسیها، در تاریکی مطلق یک ایستگاه تقویت برق کار اصلی را انجام میداد؛ او، فقط یک مأموریت داشت: «کور کردن چشمان مرکز دشمن». وقتی علامت قرمز از سمت من برای عمار ارسال شد، الیاس هم کار را آغاز کرد.
الیاس در یک تونل زیرزمینی بود و کابل اصلی مخابراتی ساختمان ضداطلاعات را شناسایی کرده بود. او یک امپدانس القایی، یعنی همان دستگاهی که باعث اضافه بار میشد را بر روی کابل بست.
بهتر است از زبان عمار بخوانید...
الیاس پس از انجام کار خود، پیام نهایی را برای من صادر کرد و از موقعیت اقدام خود خارج شد. همزمان دیدم یک ماشین ون سیاهرنگ، با گردونهای روشن، از محوطه امنیتی خارج شدند. احساس کردم در این ماشین، ایزاک و دانیال هستند. اسلحه را از غلاف درآوردم، نه برای درگیری، بلکه برای ایجاد وقفه.
سوار موتور شدم پشت سر ماشین با سرعت حرکت کردم. درمسیر الیاس که در یکی از نقاط برای این مرحله پنهان شده بود، در یک موقعیت خلوت، به سمت لاستیک ماشین شلیک کرد. وقتی ماشین منحرف شد، یک نارنجک دودزای کوچک را به سمت چرخهای ماشین پرتاب کردم. دود غلیظ سفید، ماشین را در خود فرو برد. توقف کردم و گوشهای کمین کردم؛ دیدم گارد امنیتی در را باز کرده و شروع به تیراندازی به سمت نقاط کور میکند. گلولهها به دیوار بتنی میخوردند. من، در سایه یک سطل زباله بزرگ پناه گرفتم و فریاد زدم: «دانیال! بیرون بیا!»
داخل آن مه غلیظ ناشی از دود و همچنین دودی که از ماشین به دلیل برخورد با دیوار بتنی بلند شده بود، صدای عمار را شنیدم. ایزاک در صندلی عقب بود، اسلحه را به سمت در گرفته بود. او نمیدانست از کجا دارند حمله میکنند. وقتی به ایزاک نگاه کردم، در چشمهایش وحشت محض بود.
او فکر میکرد من هم مثل او گرفتار شدهام؛ همزمان صدای عمار را میشنیدم که به عبری فریاد میزد بیا بیرون. در ماشین را با لگد باز کردم. فریاد زدم: «ایزاک! باید فرار کنیم! این تیم ما نیست، این یک تیم نفوذی خارجیه!» ایزاک که کاملاً گیج شده بود، فریاد زد: «کدوم نفوذ؟»
پاسخش را ندادم. ایزاک، در حالی که دستش میلرزید، تصمیم نهایی را گرفت. او فکر کرد که من تنها امید نجاتش هستم. وقتی در را با لگد باز کردم، به من چسبید و همراه من بیرون پرید، درست به سمتی که عمار بود. عمار با مشت به صورتش کوبید تا دیگر هیچ جایی را نبیند.
جنگ اطلاعاتی ما در قالب نفوذ، حالا به مرحله فرار رسیده بود. مردی که فکر میکرد مهرهچینی میکند، اما در نهایت، خودش مهرهای بود که از صفحه خارج شد. دود نارنجک دودزا هنوز در هوا معلق بود که من و عمار از میان مه آن گذشتیم و ایزاک هم به سمتی دیگر رفت؛ صدای آژیر از فاصله دورتری به گوش میرسید؛ واحدهای واکنش سریع در راه بودند. عمار دستم را گرفت و به سمت کوچههای پشت بلوک ساختمان کشید. گفتم: «گوشیها و مدارکت بنداز دور!»
هدایت شده از عاکف سلیمانی
عمار در حال دویدن، کارت شناسایی جعلیاش با نام «آوی» را که زیر کت داشت، در یک سطل آشغال صنعتی انداخت. من هم گوشی هوشمندم را که به شبکه داخلی ساختمان ضداطلاعات وصل شده بود، روی زمین کوبیدم و با پاشنه کفشم صفحه نمایشش را خرد کردم.
پروتکل فرار ما در این بخش، بر اساس جریان ترافیک شهری طراحی شده بود. ما به سمت ایستگاه مترو نرفتیم؛ چون دوربینهای تشخیص چهره، آنجا را به جهنم تبدیل کرده بودند. در عوض، از میان بازارهای شبانه روزی و قدیمی جافا (یافا) عبور کردیم.
عمار در فواصل منظم میایستاد و به پشت سر نگاه میکرد؛ نه با اضطراب، بلکه با دقت یک شکارچی. عمار گفت: «اونها هنوز دنبال ماشین سیاه هستن. ما پنج دقیقه وقت داریم تا از این محدوده خارج بشیم.»
فورا وارد یک ساختمان نیمهکاره شدیم. عمار از قبل اینجا را به عنوان نقطه کور شناسایی کرده بود. او یک جفت لباس کارگری معمولی که از قبل در آنجا جاسازی کرده بود، درآورد. کت و شلوارهای رسمی دانیال و لباسهای معمولی آوی را کنار گذاشتیم.
در خیابان، دو مأمور امنیتی با بیسیم در حال دویدن بودند. ما در سایه داربستها ایستادیم. نفسهایمان به شماره افتاده بود. عمار به من نگاه کرد، صورتش با لکههای خون و دود خیابان پوشیده شده بود.
با صدایی خسته به عمار گفتم: «اگه ایزاک زندهست، یعنی اونها الان میدونن که منه دانیال الیعازر یک نفوذی بودم که مثل شبح اومدم و دارم میرم. ما دیگه نمیتونیم برگردیم به هویتهای قبلی.»
عمار گفت: «میدونم، اما برنامه چیه؟»
گفتم: «ایزاک هنوز فکر میکنه میتونه من رو بگیره. اون هنوز بازی رو تموم نشده میبینه. ما باید اجازه بدیم فکر کنه برنده شده.»
به شرط حیات ادامه دارد
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨
🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿
@mersad598