10.68M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ
#تلنگری
#به_سبک_شهدا
آیا تا کنون باعث #گناه کسی شدید⁉️
برای جلوگیری از به #گناه افتادن دیگران چه کردید❓❓
آیا احساس مسئولیت در قبال دیگران دارید❓❓
....๑ღ🌸@Fadaii🌸ღ๑....
✍#فدایی_مولا
#به_سبک_شهدا🥀
✅تشویق به نماز به سبک حاج قاسم
✍️سهراب سلیمانی، برادر شهید سلیمانی:
💢حاج قاسم به #نمازاول_وقت اهمیت میداد و همه را به #نمازاول_وقت سفارش میکرد.
♻️من سال ۵۵ از روستا به کرمان آمدم و نزد ایشان سال تحصیلی اول راهنمایی را شروع کردم و تا پایان دوره دبیرستان با حاج قاسم زندگی میکردم.
مهمترین سفارش حاجی انجام واجبات به خصوص #نمازاول_وقت از آن سن برای من بود.
⏰به خاطر همین هم یک ساعت برایم خرید و گفت که ساعت را باید برای ۵ صبح کوک کنم وگرنه ساعت خراب میشود، من هم به عشق ساعت، آن را کوک میکردم و برای #نماز بیدار میشدم.
📝بعد از #نماز هم باید مشغول مرور درسهای روزانه میشدم، هر جمعه به دیدار اقوام که در کرمان ساکن بودن میرفتیم و صله رحم که ایشان به شدت به آن معتقد بودند انجام میگرفت.
#نماز_اول_وقت 🍃
....๑ღ🌸@Fadaii🌸ღ๑....
✍#فدایی_مولا
#به_سبک_شهدا🥀
📍 لباس پاره شده....
🔻لباسش پاره شده بود.
سوزن را نخ کرد
و نشست به وصله زدن.
گفتم بابا ناسلامتی تو رئیس ستاد لشکری، این طرف و اون طرف جلسه میری، خوب نیست لباست وصله پینه ای باشه.
سرش را تکان داد
و گفت بزرگان دینمون وقتی که لباسشون پاره میشد، وصله میکردند و میپوشیدن، یعنی شما میگی من از اون بزرگوارها بالاترم⁉️
🥀 #شهید_اسماعیل_صادقی
شادی روح همه ی 🥀#شهدا صلوات
....๑ღ🌸@Fadaii🌸ღ๑....
✍#فدایی_مولا
#به_سبک_شهدا🥀
#شهید_محســـن_حججــــی🍃🌹
🔻جملہای ماندگار از 🥀شهید حججی
برای ڪسی ڪه نمیتونہ از دنیا بگذره ...
《بعضی وقتـــــا دل ڪندن از چیــزای خوب، باعث میشہ چیزای بهتری بدست بیاری》
....๑ღ🌸@Fadaii🌸ღ๑....
✍#فدایی_مولا
#به_سبک_شهدا 🥀
#نمازاول_وقت
🌸امام صادق (علیه السلام) فرمودند:
🌹 نزدیكترین حالت بنده به خدا وقتی است كه در حال سجده باشد و گریه كند.
📚بحار،ج٩٣،ص٣٥٧
🗣می گفت: « دوست دارم شهادتم در حالی باشد که در سجده هستم »
یکی از دوستانش می گفت :
در حال 📸عکس گرفتن بودم که دیدم یک نفر به حالت سجده پیشانی به خاک گذاشته است .
فکر کردم #نماز می خواند ؛
اما دیدم هوا کاملاَ روشن است
و و قت #نماز گذشته ،
همه تجهیزات نظامی را هم با خودش داشت .
جلو رفتم تا عکسی در همین حالت از او بگیرم .
دستم را که روی کتفش گذاشتم ،
به پهلو افتاد .
دیدم گلوله ای از پشت به او اصابت کرده و به قلبش💘 رسیده ،
آرام بود انگار در این دنیا دیگر کاری نداشت .
صورتش را که دیدم زانوهایم سست شد به زمین نشستم . با خودم گفتم :
«این که #یوسف_شریف است ».
💫اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ وعَجِّلْ فَرَجَهُم💫
....๑ღ🌸@Fadaii🌸ღ๑....
✍#فدایی_مولا
#به_سبک_شهدا 🥀
رضا سگ باز(!)
یه لات بود تو مشهد...
هم سگ خرید و فروش می کرد، هم دعواهاش حسابی سگی بود!!
یه روز داشت می رفت سمت کوهسنگی برای دعوا❗️😳
و غذا خوردن که دید یه ماشین با آرم ”ستاد جنگهای نامنظم“ داره تعقیبش می کنه.🙄
🥀شهید چمران از ماشین پیاده شد و دست اونو گرفت و گفت: ”فکر کردی خیلی مردی⁉️“
رضا گفت:بروبچه ها که اینجور میگن.....‼️
چمران بهش گفت: اگه مردی بیا بریم جبهه‼️
به غیرتش بر خورد، راضی شد و راه افتاد سمت جبهه......❗️
مدتی بعد....
🥀شهید چمران تو اتاق نشسته بود که یه دفعه دید داره صدای دعوا میاد....!
چند لحظه بعد با دستبند، رضارو آوردن تو اتاق و انداختنش رو زمین و گفتن: ”این کیه آوردی جبهه⁉️“
رضا شروع کرد به فحش دادن.
(فحشای رکیک!) اما چمران مشغول نوشتن بود!
وقتی دید چمران توجه نمی کنه، یه دفعه سرش داد زد:
”آهای کچل با تو ام.....! “😳
یکدفعه 🥀شهید چمران با مهربانی سرش رو بالا آورد و گفت:
”بله عزیزم!
چی شده عزیزم؟
چیه آقا رضا؟
چه اتفاقی افتاده؟“😳
رضا گفت: داشتم می رفتم بیرون که سیگار بخرم ولی با دژبان دعوام شد!!!!
چمران: ”آقا رضا چی میکشی⁉️
برید براش بخرید و بیارید.....!“
چمران و آقا رضا تنها تو سنگر.....
رضا به چمران گفت:
میشه یه دو تا فحش بهم بدی؟!
کِشیده ای، چیزی؟!!
🥀شهید چمران: چرا؟!
رضا: من یه عمر به هرکی بدی کردم، بهم بدی کرده....!
تا حالا نشده بود به کسی فحش بدم و اینطور برخورد کنه.....
🥀شهید چمران: اشتباه فکر می کنی.....! یکی اون بالاست که هر چی بهش بدی می کنم، نه تنها بدی نمی کنه، بلکه با خوبی بهم جواب میده!
هِی آبرو بهم میده.....
تو هم یکیو داشتی که هِی بهش بدی می کردی
ولی اون بهت خوبی می کرده.....!
منم با خودم گفتم بذار یه بار یکی بهم فحش بده و منم بهش بگم بله عزیزم.....! تا یکمی منم مثل اون (خدا) بشم …!
رضا جا خورد!....😳
..... رفت و تو سنگر نشست.
آدمی که مغرور بود و زیر بار کسی نمی رفت، زار زار گریه می کرد!😭😭
تو گریه هاش می گفت:
یعنی یکی بوده که هر چی بدی کردم بهم خوبی کرده⁉️
اذان شد.💤💤
رضا اولین #نماز عمرش بود.
رفت وضو گرفت.
..... سر #نماز، موقع قنوت صدای گریش بلند شد!!!!😭😭
وسط #نماز، صدای سوت خمپاره اومد.
پشت سر صدای خمپاره هم صدای زمین افتادن اومد.....
رضارو خدا واسه خودش جدا کرد......!
(فقط چند لحظه بعد از توبه کردنش)
به به یه #توبه و #نماز واقعی........
خدایا به حق خون شهدا🥀 توفیق #توبه ی واقعی بهممون عنایت کن و ما را از بخشیده شدگان درگاهت قرار بده.🤲🤲
....๑ღ🌸@Fadaii🌸ღ๑....
✍#فدایی_مولا
#به_سبک_شهدا
یه روز عصر که پشت موتور نشسته بود
و می رفت
رسید به چراغ قرمز .
ترمز زد و ایستاد
یه نگاه به دور و برش کرد
و رفت بالای موتور و فریاد زد :
الله اکبر و الله اکــــبر ...
نه وقت اذان ظهر بود نه اذان مغرب
اشهد ان لا اله الا الله ...
خلاصه چراغ سبز شد
و ماشینا راه افتادن و رفتن
من رفتم سراغش
بهش گفتم: چطور شد یهو
حالتون خُب بود که
یه نگاهی به من انداخت و گفت:
"مگه متوجه نشدی ؟
پشت چراغ قرمزیه ماشین عروس بود
که عروس توش بی حجاب نشسته بود
و آدمای دورش نگاهش میکردن
من دیدم تو روز روشن
جلو چشم امام زمان داره گناه میشه
به خودم گفتم چکار کنم؟!
که اینا حواسشون از اون خانوم پرت شه
دیدم این بهترین کاره !"
همین
خاطره ای ازشهید مجید زین الدین
شادی روح تمامی شهدا صلوات
....๑ღ🌸@Fadaii🌸ღ๑....
✍#فدایی_مولا
#به_سبک_شهدا
دکتر محسن نوری حکایتی را از دوست 🥀شهیدش #احمدعلی_نیری در دوران مدرسه نقل میکند:
معلم گفته بود امتحان دارید.
ناظم آمد سر صف و گفت: برخلاف همیشه خارج از ساعت آموزشی برگزار میشه. فردا زنگ سوم که تمام شد آمادۀ امتحان باشید.
آمدیم داخل حیاط.
گفتند: چند دقیقهٔ دیگه امتحان شروع میشه.
صدای اذان از مسجد محل بلند شد.
احمد آهسته حرکت کرد و رفت به سمت نماز خانه. دنبالش رفتم و گفتم: احمد برگرد.
این آقا معلم خیلی به نظم حساسه، اگه دیر بیای ازت امتحان نمیگیره و …
میدانستم #نماز احمد طولانی است.
احمد مقید بود که ذکر تسبیحات را هم با دقت ادا کند.
هرچه میگفتم بیفایده بود.
احمد به نمازخانه رفت و مشغول #نماز شد.
همان موقع همه ما را به صف کردند.
وارد کلاس شدیم.
ناظم گفت: ساکت باشید تا معلم سوال ها را بیاره.
مرتب از کلاس سرک میکشیدم و داخل حیاط و نماز خانه را نگاه میکردم.
خیلی ناراحت احمد بودم.
حیف بود پسر به این خوبی از امتحان محروم بشه. بیست دقیقه همین طور توی کلاس نشسته بودیم.
نه از معلم خبری بود و نه از ناظم و نه از احمد!
همه داشتند توی کلاس پج پج میکردند که یک دفعه درب کلاس باز شد.
معلم با برگه های امتحانی وارد شد.
همه بلند شدند با عصبانیت گفت از دست این 🖨دستگاه تکثیر! کلی وقت ما رو تلف کرد تا این برگه ها آماده بشه!
بعد یکی از بچه ها را صدا زد و گفت: پاشو برگهها رو پخش کن.
هنوز حرف معلم تمام نشده بود که درب کلاس به صدا در آمد. درب باز شد و احمد در چارچوب درب نمایان شد.
معلم ما اخلاقی داشت که کسی رو بعد از خودش توی کلاس راه نمیداد.
من هم با ناراحتی منتظر عکس العمل معلم بودم.
آقا معلم درحالی که حواسش به کلاس بود گفت:
نیری برو بشین سر جات!
احمد سر جایش نشست و مشغول پاسخ به سوالات امتحان شد. من هم با تعجب به او نگاه میکردم.
احمد مثل ما مشغول پاسخ شد.
فرق من با او در این بود که احمد #نمازاول_وقت را خوانده بود و من…!
خیلی روی این کار احمد فکر کردم این اتفاق چیزی نبود جز نتیجۀ عمل خالصانۀ احمد.
📚عارفانه، زندگینامۀ شهید عارف احمد علی نیری، ص 24
ـــــــــــــــــــ💕✨ــــــــــــــــــ
✍#فدایی_مولا
@meysami2
کانال طرح امین دبیرستان شهید میثمی