اون؟
کجای کار رو آنقدر دارم اشتباه که میکنم که زندگیم داره به فنا میره
شاید از اولش همه چیز اشتباه بوده
چرا همه چیز براش اونقدر عجیب و غیر قابل وارد بود
چرا نمیتونست باور کنه گیر کرده فکر میکرد میتونه همه چیز رو درست کنه ولی همیشه یه گند بزرگ تر میزد و بعدش
بوم...
به فنا رفتم
دوباره
همیشه براش سوال بود که چرا من
چرا من همیشه باید توی گِل گیر کنم
چرا من همیشه باید انقدر اذیت شم
چرا من همیشه باید توقعات دیگران رو برآورده کنم
چرا من همیشه باید اون آدم بده باشم
چرا من همیشه باید همه چیو تحمل کنم
چرا من همیشه باید بدون هیچ اعتراضی سر کنم
چرا من همیشه باید به حرف همه گوش بدم
چرا من همیشه باید خودمو اونطور که بقیه میخوان تغییر بدم
چرا من همیشه باید...