𝗠𝗂𝗇𝖽 𝗈𝗏𝖾𝗋 𝗆𝖺𝗍𝗍𝖾𝗋
حقیقتش تا همین چند ساعت پیش خیلی حالم گرفته شده بود به خاطر این زندگیه از دست رفته و دنیای کثیف و آد
گاهی وقت ها وسط مشکلات زندگی این مسائل جدی رو فراموش میکنم و گاهی دیگه هم وسط فکرکردن به این مسائل جدی و بزرگ، مشکلات زندگی و زندگی کردن رو فراموش میکنم.. نمیدونم کدوم رویه درسته، نمیدونم کدوم رویه رو باید اجرا کنم تا عذاب وجدان نداشته باشم و با خیال راحت به مغزم استراحت بدم، نمیتونم از اون حس عذاب وجدان و بیخیالی موقع زندگی کردن عبور کنم، اینکه وجود راحت من به خاطر کیه؟ هدف زندگیه من چیه؟ آخر و عاقبت من کجاست؟
گاهی وقت ها سریال دیدن هم خیلی حرص درآر میشه؛ میشه پیش بینی کرد که نتیجه چی میشه، کدوم ساید میبره و کدوم از همدیگه میپاشه.. یا اونجایی که دقیقهی نود توی حساس ترین موقعیت یک نفر یهویی سر و کلش پیدا میشه و همه رو از نابودی نجات میده. ولی خب زندگی واقعی چی پس، چجوری وسط این بلبشو قراره اوضاع درست بشه؟ چجوری قراره اون یک نفر یهویی بیاد و همه رو از نابودی نجات بده؟ درسته که کلیشهای و قابل پیش بینی بودن جالب نیست اما این حجم از بی خبری هم آسون نیست