- برای شیرخوارهها، از دردونهی جدّت گرفته، تا اونهایی که توی بیمارستان گاندی بودن.
- برای خودت که از همهی اینها، از همه دور بودنها، از همه حق رو بهجای باطل و باطل رو بهجای حق جا زدن، از بیپناهی امتت، از سردرگمی، از شک، از بیعدالتی، خسته شدی... تو از ما بیشتر خسته شدی...
[پارازیت: یه تحقیقی روی فرماندهان یکی از جنگهای جهانی انجام دادن که ببینن چه چیزی باعث میشد اونا بخوان و بتونن که در عرض چند ثانیه عده زیادی رو به وسیله سلاحهایی که از راه دور کار میکنن، بکشن.
نتیجه؟ وقتی فرمانده انقدر از محل مورد نظر دور باشه که صدایی نشنوه، نه صدای اصابت و نه صدای آدما، خیلی احتمال بیشتر و رو به قطعیت داره که بخواد یه دکمه رو بزنه و همه رو بفرسته هوا. در نتیجه شنیدن صدا چیزیه که روان آدمو به طور کامل تحت تاثیر قرار میده، حتی بیشتر از مشاهده و با چشم دیدن فاجعه.]
اسمش حتی لایق نیست روی دیوار این شهر نوشته شه. جاش همونجاست؛ زیر پا. زیر پای این مردم.
کاش میشد در این موقعیت یه راهی بود میفهمیدم، یا دربارهش مینوشتم که چطور ممکنه صدای انفجار بیاد و تو به سمتش بدوی نه اینکه فرار کنه. اگه دیوانگیه، چیکار کردن همه با هم دیوانه شدن؟:)
کاشکی میشد شونه آدما رو بگیرم و تکون بدم، تو چشماشون زل بزنم و بگم "چرا تاریخ نمیخونی؟"