من احساس میکنم دیگه نمیفهمم "شهید شد" یعنی چی. دیگه مغزم توان درک کردن اینکه اون آدم دیگه حضور نداره (حداقل با جسمش) یعنی چی. دیگه توان هضم کردن ندارم، توان درک ندارم، یعنی چی که دیگه این آدما نیستن؟
کشته شدن شهدا رو به هم "تبریک و تسلیت" میگیم، وقتی این کشته شدن توسط باطل ترین طاغوت باشه، انگار مرگشون معنادار شده
و این کشته شدن، یه کاریه مثل همه ی کارایی که برای حفظ کشور و ایستادگی انجام دادن، مثل همه ی زندگی معناداری که داشتن
حتی با کشته شدنمون و یادمون، بازم یه قدمِ رو به جلو برمیداریم برای کشور
ما واقعا ملت امام حسینیم!..
اینو چند شب پیش داشتم میخوندم. «به خدا یک دقیقه زندگی با عزت و کرامت از هزار سال زندگی مثل قیر کف پوتین سربازان رژیم اشغالگر بهتر است.»
چی به ما یاد دادی، حسین بن علی بن ابی طالب، که هزاران ساله مسک و روش مردان خداست و به راستی که همهی اونها عمر با عزت و مرگی دارن که میشه روزها بهش فکر کرد. چی در وجود ما کاشتی، «دور باد از ما ذلت»، که حالا اینچنین همه در حسرت چنین زندگی و چنین مردنی هستیم؟ ما را هم بپذیر در این راه، در اجرا کردن «و هیهات منا الذله»...
و برای بار هزارم به این فکر میکنم، که با آدمهایی که مسلکشون اینه واقعا چیکار میشه کرد... آدمهایی که به مرگ دیگران غبطه میخورن...
شهیدی شهید دیگر را دفن میکند، شهیدی شهید دیگر را روایت میکند و شهیدی شهید دیگر را پیروی میکند..
دوست دارم یه بار خیلی مفصل درباره اینکه انقلاب دقیقا چه موقع اتفاق میفته و چرا تا الان نشده صحبت کنم... حس میکنم با همین چیزای بیاهمیت آدما گول پروژهای مثل پهلوی رو میخورن.
باید که انقدر بدوئی اینور و اونور که تا رسیدی خونه بیهوش شی. این است راه زنده ماندن در این شرایط. زندهموندنی که ارزششو داشته باشه..