واقعا فکر نمی کردم یه روز به خاطر پیدا کردن نسخه ی کامل یه کتاب مجبور شم خودمو به در و دیوار بزنم...بعد اون وقت دلمون واسه کسایی می سوزه که آزادی ندارن داداش ما که خودمونم نمی دونیم آزادی چجوری تلفظ میشه.
دلم یه نوع خستگی خاص میخواد
خستگی بعد از تموم کردن همه کارای یه روزم،
خستگی یه شب خوابیدن تو جنگل،
خستگی یه روز کامل اسکیت سواری کردن،
خستگی یه روز کامل تو اتاق و دکور چیدن اون شکلی که دلم میخواد،
خستگی بعد از یه روز تو دانشگاه،
خستگی بعد از کنکور،
دلم خستگی میخواد!
-میخواستم هوشیار باشم، اما خوابالود بودم
میخواستم حرف بزنم، اما تمام وجودمو سکوت فرا گرفته بود
میخواستم خودمو از رکود دربیارم، اما انگار زنجیر شده بودم
من میخواستم خودم باشم،
اما این اجازه رو نداشتم
راستش.. خودم بود که این اجازه رو بهم نمی داد
خودم ازم متنفر بود
از شدت سردرد نمیتونم بخوابم و تنها راه تموم شدن سردردم خوابیدنه
دور باطل؟ دور باطل.
هرچی بیشتر میرم جلو،
بیشتر به عمق این قضیه پی میبرم که هر آتیشی که تو زندگیم هست از گور خودم بلند شده
یه وقتایی ام اینکه یه اتفاق حس بدی دنبال خودش بیاره، لزوما به معنی بد بودنش نیست
ممکنه تو زمان نامناسبی اتفاق افتاده باشه
تنها لطفی که می تونید در حق آدما بکنید اینه که بذارید برن دنبال علاقشون! هرچند از نظر شما اون علاقه یه چیز به درد نخور باشه که آینده ای نداره.
یه وقتایی برام سئوال میشه که آیا کسی هست که منو درک کنه؟ شبیهم باشه؟
یادم میفته خودمم خودمو درک نمیکنم!😂