واقعا بعضی وقتا دوست دارم جمجممو بشکنم
مغزمو بگیرم تو دستم، با چاقو اینقدر بهش بزنم که خون بپاچه تو در و دیوار
بعد تیکه هاشو بندازم جلو سگ
تا اون باشه دیگه اینقدر به چیزایی که قرار نیست هیچوقتِ هیچوقت اتقاق بیوفته، فکر نکنه
اگه من تو رو دیدم و باهات صحبت کردم ،
مطمئن باش یه شخصیت خیالی ازت تو ذهنم دارم که هروقت دلم برات تنگ میشه میارمش تو دنیای واقعی و باهات حرف میزنم و وقت میگذرونم.