پاییز آمده ست که خود را ببارمت!
پاییز: نام ِدیگر ِ "من دوست دارمت"
بر باد می دهم همه ی بود ِخویش را
یعنی تو را به دست خودت میسپارمت!
باران بشو، ببار به کاغذ، سخن بگو...
وقتی که در میان خودم میفشارمت
پایان تو رسیده گل ِکاغذی ِمن
حتی اگر که خاک شوم تا بکارمت
اصرار میکنی که مرا زودتر بگو
گاهی چنان سریع که جا میگذارمت!
پاییز من، عزیز ِغم انگیز ِبرگریز
یک روز میرسم و تو را میبهارمت!!
- سید مهدی موسوی
کاش میتونستم شبیه شخصیت فیلما
وقتی بقیه میخوابن، از پنجره اتاقم بپرم بیرون
از لای بوته ها و شاخه ها و حصار ها رد بشم و از هیچ آدم یا جونوری نترسم
برم یه گوشه، زیر درخت بید بشینم با صدای تاریکیِ مطلقِ شب، کنار نور کرمای شبتاب، درحالی که باد از لای موهام رد میشه کتابمو بخونم ؛