8.24M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#آموزش_نرم_افزار
#آموزش_فتوشاپ
#کلیپ_های_تکمیلی
#قسمت_نهم
هدایت شده از بایگانی نرم افزار
میقات الصالحین
#آماج | فاطمه شورستانی #قسمت_هشتم همونجور که چای رو می آورد گفت: - آره دیگه. من و بابا و عموت با ای
#آماج
#قسمت_نهم
- دختر خجالت بکش. الان میام.
چند دقیقه بعد چهره عمه با صورتی سفید و گرد و چشم هایی به رنگ سیاه زاغ و ابروهای کشیده منو عمه کپی برابر اصل
هم بودیم فقط فرقمون تو چشمامون بود. همینجوری داشتم به شباهت های خودم و عمه فکر میکردم که عمه دستش رو
جلوی چشمام تکون داد و گفت:
- کجایی دختر؟
- هیچی همین جا. بریم؟
- بریم
سوار آسانسور شدیم و به سمت پارکینگ رفتیم. با عمه سوار ماشینش شدیم. عمه بعد از روشن شدن ماشین گفت:
- خوب خوب. برادر زاده عزیزم کجا بریم؟
- نمیدونم. بریم یه دوری تو شهر بزنیم.
- موافقی اول بریم خرید بعد پارک و شام؟
- آره عالیه.
وارد یه پاساژ شدیم. به سمت مانتو فروشی رفتیم و عمه یه مانتوی روی زانوی گلبهی با روسری آبی آسمانی گرفت و من
هم یه مانتوی بلند آستین مچی مشکی با یه مقنعه مشکی گرفتم که چشم چرونی های فروشنده بماند با خارج شدنمون نفسم
رو با صدا بیرون دادم و گفتم:
- آخیش راحت شدیم.
- آره مَردیکه خجالت نمیکشه. آخه یکم اون چشم ها رو درویش کنه بد نمیشه که.
- مَردَک حیا نداره حیف که اون مانتو ها رو می خواستیم وگرنه میومدیم بیرون.
بعد صدام رو شبیه فروشنده جوان کردم و گفتم؛
- اون مانتو خردلی به صورتتون خیلی می اومد کاش اون رو بر می داشتید. آخه کی از تو نظر خواست؟
-ول کن دیانا. از اینا زیادن. تازه تا عمه ات اینجاست غمت نباشه.
لبخند به چهره ام اومد و رو به عمه گفتم:
- بریم یه نقشه ایران و ساعت هم بگیریم که کلسم خالیه. چند تا هم مقوا و شومیز بگیریم که باهات کلی کار دارم.
- پس پیش به سوی فروشگاه تحریر.
کمی راه رفتیم و با دیدن لوازم تحریر داخل و با کلی خرید رفتیم سمت ماشین.
💠این رمان در انجمن مهدویت علوی منتشر شده است و هر نوع کپی بدون ذکر منبع پیگرد دارد. 💠
➖🎀➖#فاطمه_علوی🧕
•┈••✾🍃 میقات الصالحین 🍃✾••┈•
•┈••✾🍃@Miqat96 🍃✾••┈•
#قسمت_نهم
#حجاب_من
فقط یه دفعه حس کردم دیگه پاهام توانی برای موندن ندارن و افتادم روی زمین
.
اروم چشمامو باز کردم یکم به اطرافم نگاه کردم اا منکه تو اتاق همون دکتر بی ادبم ایش یه چشم غره هم تو دلم براش
رفتم چون حتی نای تکون دادن پلکامم نداشتم
اه چقدر تشنمه
ناله کردم _ آب
یه هو دیدم اومد باالی سرم
اه عین جن میمونه پسره
بهش نگاه کردم یه لحظه حس کردم صورتش غمگینه
اه ولش بابا اصال به منچه
یه لیوان آب برام اورد خواستم بلند شم اما نمیتونستم بی رمق دوباره افتادم رو تخت و غمگین چشم دوختم به زمین
بغض کردم از ضعفم
حس کردم زیر سرم یه چیزی تکون خورد. نگاه کردم....
دستشو از روی تخت برده بود زیر بالشم طوری که اصال دستش بهم برخورد نکردو فقط حرکت بالشو حس کردم ....
همونجور یه دستی کمکم کرد بلند شم بعد بالشو گذاشت کنار دیوار و اروم بهم گفت تکیه بده
یه جوری شدم با دیدن اینکارش خصوصا وقتی ابو اوردو سر به زیر گفت
دکتره_ حالت خیلی بد بود هم به خاطر اینکه خیلی ضعیفی و هم به خاطر مسکنی که بهت زدم فعال توانایی نداری خیلی
تکون بخوری باید اثر مسکن بره تا بعد
آره راست میگفت حتی دستمم تکون نمیخورد!
یاد آب افتادم اه حالا چطوری بخورمش خیلی تشنمه
پسره_ بیا بخور
با تعجب نگاهش کردم آبو گرفته بود جلوی دهنم
پسره_ بخور دیگه مگه تشنت نبود
سر به زیر گفتم _ چرا
بیشتر آوردش نزدیک لبم
آروم بدون اینکه نگاهش کنم شروع کردم به خوردن آب
هر چند ثانیه مکث میکردمو دوباره میخوردم چون نه دوست داشتم و نه میتونستم یک سره سر بکشمش ....حین خوردن
چشمم افتاد به اسمش روی لباس پزشکیش طاها شمس ...هوف باالخره تموم شد
سرمو بلند کردم
داشت نگاهم میکرد
_ ممنون
یه لبخند زد _ خواهش میکنم
فکر کنم قیافم شده بود عالمت سوال که خندش گرفت و زد زیر خنده
طاها_ چیه چرا اینجوری نگاه میکنی خنده کردن بهم نمیاد؟
همینجور با دهن باز و چشمای گشاد شده از تعجب داشتم نگاهش میکردم
وقتی قیافمو دید دوباره زد زیر خنده حالا نخند و کی بخند
💠این رمان در انجمن مهدویت علوی منتشر شده است و هر نوع کپی بدون ذکر منبع پیگرد دارد. 💠
➖🎀➖شہدا زݩده اݩد🇮🇷
➖🎀➖#فاطمه_علوی🧕👇👇👇👇👇
•┈••✾🍃 میقات الصالحین 🍃✾••┈•
•┈••✾🍃@Miqat96 🍃✾••┈•