#_وصالِممنوعه_
دیشب ، در غیاب تن هایِ خاکی ، تو مهمانِ تالارِ خیالِ من بودی ، آنجا که زمان در ایستگاهِ آغوشِ ما متوقف میشود .
در آن خلوتِ محض که حتی سایهها هم جرات حضور نداشتند ، تو عریان از هرچه نقش و نگارِ دنیوی ، در تار و پودِ افکارم حل شدی ...
چنان در عمق من ریشه دواندی ، که مرزهای من و تو در هم شکست ...؛
لمسِ خیالی تنت بر تنم ، سرابی بود که از حقیقت ، واقعیتر جلوه میکرد.!
من بودم و تو و عطشی که انگار از ازل با من عجین شده بود .
به یاد دارم که چگونه میانِ این بیقراریِ شیرین ، تنت بوی تندِ خواستن میداد؛
عطری که در تمامِ جانم رسوخ میکرد و تنِ من نیز در این ضیافتِ بیپروا ، به بویِ تو آغشته میشد...
آنجا که کلمات در برابرِ طوفانِ نفست رنگ میباختند ، تنها موسیقی نالههایی بود که در سکوتِ تختِ تنهاییمان ، سمفونیِ سرمستی میساخت؛
دیشب ، تو در ضیافتِ عریانِ افکارم ، چنان آشوبی به پا کردی که تمام هستیام را در هرمِ نفست ، ذوب کردی .
ما در آن لحظات ، نه فقط دو جسم ، که دو روح بودیم که در شعلههایِ هم ، به خاکسترِ رسیدن ، به وصالِممنوعه و شیرینِ هم میرسیدیم ....
دیشب ، افکارم شاهدِ برهنگی روحِ تو بود ، من ، چه بیپناه و چه خوشبخت ، اسیر آن تندبادی شدم که از تو به سویِ من میوزید...
_m.h
17 خرداد 1405
10:38
گاهیفکرمیکنمتمامِاینیکسال،فقطپردهایبودهبرایندیدنِحقیقتیکهدرستزیرپوستِانگشتانمبود.
اماکاشمیدانستم،ایاحقیقت،منبودمیاتو...؟!
بینِما،دیوارینبود؛فقطدریچهایبودکهمنبازشکردم،وتو،پیشازآنکهنگاهیبیندازی،قفلکردی!
حالابگو،آنسویِاینقفلچهچیزیدرانتظارماست...؟
درستدرلحظهایکهفکرمیکردمتمامِمسیرراشناختهام،متوجهشدمکهاصلانقشهایدرکارنبودهاست!
فقطردِپایتوبودکهگممیشد...