eitaa logo
13 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
_1405/3/26_ (m.h_من) _ @nikoooooooooooooo . .. ...
مشاهده در ایتا
دانلود
Mist
_Allah_
الله‌یارته‌پسر...؛
دیشب ، در غیاب تن هایِ خاکی ، تو مهمانِ تالارِ خیالِ‌ من بودی ، آنجا که زمان در ایستگاهِ آغوشِ ما متوقف می‌شود . در آن خلوتِ محض که حتی سایه‌ها هم جرات حضور نداشتند ، تو عریان از هرچه نقش و نگارِ دنیوی ، در تار و پودِ افکارم حل شدی ... چنان در عمق من ریشه دواندی ، که مرزهای من و تو در هم شکست ...؛ لمس‌ِ خیالی تنت بر تنم ، سرابی بود که از حقیقت ، واقعی‌تر جلوه می‌کرد.! من بودم و تو و عطشی که انگار از ازل با من عجین شده بود . به یاد دارم که چگونه میانِ این بی‌قراری‌ِ شیرین ، تنت بوی تندِ خواستن می‌داد؛ عطری که در تمامِ جانم رسوخ می‌کرد و تنِ من نیز در این ضیافتِ بی‌پروا ، به بویِ تو آغشته می‌شد... آنجا که کلمات در برابرِ طوفانِ نفست رنگ می‌باختند ، تنها موسیقی ناله‌هایی بود که در سکوتِ تختِ تنهایی‌مان ، سمفونیِ سرمستی می‌ساخت؛ دیشب ، تو در ضیافتِ عریانِ افکارم ، چنان آشوبی به پا کردی که تمام هستی‌ام را در هرمِ نفست ، ذوب کردی . ما در آن لحظات ، نه فقط دو جسم ، که دو روح بودیم که در شعله‌هایِ هم ، به‌ خاکسترِ رسیدن ، به وصالِممنوعه و شیرینِ هم می‌رسیدیم .... دیشب ، افکارم شاهدِ برهنگی روحِ تو بود ، من ، چه بی‌پناه و چه خوشبخت ، اسیر آن تندبادی شدم که از تو به سویِ من می‌وزید... _m.h 17 خرداد 1405 10:38
گاهی‌فکر‌میکنم‌تمامِ‌این‌یک‌سال،فقط‌پرده‌ای‌بوده‌برای‌‌ندیدنِ‌حقیقتی‌که‌درست‌زیر‌پوستِ‌انگشتانم‌بود. اما‌کاش‌میدانستم،ایا‌حقیقت،من‌بودم‌یا‌تو...؟!
بینِ‌ما‌،دیوار‌ی‌نبود؛فقط‌دریچه‌ای‌بود‌که‌من‌بازش‌کردم،و‌تو،پیش‌از‌آنکه‌نگاهی‌بیندازی،قفل‌کردی! حالا‌بگو،آن‌سویِ‌این‌قفل‌چه‌چیزی‌درانتظار‌ماست...؟
درست‌در‌لحظه‌ای‌که‌فکر‌میکردم‌تمامِ‌مسیر‌را‌شناخته‌ام،متوجه‌شدم‌‌که‌اصلا‌نقشه‌ای‌در‌کار‌نبوده‌است! فقط‌رد‌ِ‌پای‌تو‌بود‌که‌گم‌می‌شد...