اینطوریه که اعصابم خورد میشه وقتی دور و برم شلوغه ولی بدنم همکاری نمیکنه برای جمع کردنش
من هر چقدر از بابام مستقلم به مامانم وابستم و فانش اینجاست که با مامانم اصطکاک زیادی دارم ولی با بابام جورم
من نمیفهمم وقتی انقدر بی مصرفم چرا مامان بابام نمیبرن منو بزارن وسط جنگل فرار کنن اصلا اگه خودشون نمیبرن چرا نمیزارن خودم برم ؟ نهایتا میرم با تارزان دوست میشم راه و چاه و یاد میگیرم دیگه دشواری نداره که