یه وقتایی جدا حس میکنم زندگی شهری در شأن اشرف مخلوقات نیست. ما به دنیا نیومدیم که صبح تا شب مشغول کاری بشیم که روانمون رو فرسایش میده و آخر ماه چندرغاز حقوقی بگیریم که یک میلیونش ناگهان خرج یه قوطی روغن و یه شونه تخممرغ بشه.
تو این دنیا جسمه که باید فرسوده بشه، نه روح. ما باید تو روستا باشیم. اون تخممرغو از زیر مرغ پرحنایی خودمون در بیاریم و یه کم دونمرغی بریزیم براش.
از گاو خودمون شیر بدوشیم و تنمون رو برای گرفتن کره و پنیر خسته کنیم.
بذر گندم بکاریم و تنمون رو برای درو کردن و آرد کردن و الک کردن و نون پختنش خسته کنیم.
میدونید ما به این دنیا اومدیم که جسم فانی رو فرسوده کنیم و روحمونو تر و تازه نگه داریم برای ابد؛ ولی زندگی تورمزده پراسترس وابستهساز شهری، داره روح ما رو با پستترین دغدغهها فرسوده میکنه و تنی که قراره بره زیر خاک رو
پر زینت و پروار.
بچهها از یکشنبه ۱۸ اردیبهشت مزایده شمشهای طلا در مرکز مبادله ارز و طلای ایران شروع میشه.
همینطورکی دلم خواست این خبر رو اینجا با شما به اشتراک بذارم💘
مجهولات
بچهها از یکشنبه ۱۸ اردیبهشت مزایده شمشهای طلا در مرکز مبادله ارز و طلای ایران شروع میشه. همینطور
https://eitaa.com/mjholat/31470
ای وای خوب شد گفتیا 🌚
#ناشناس
+ خواهش کنم💗
زندگیتون شمشادی!
یعنی شمشـ (طلا) تو زندگیتون یه چیز ـادی (عادی) باشه.
هدایت شده از مجهولات
910.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید مهدی زینالدین:
هر گاه در شب جمعه شهدا را یاد کنید،
آنها شما را نزد اباعبدالله یاد میکنند.
مجهولات
توت اونقدر منو پرت میکنه به بچگی و عمیقترین خندههام و مسخرهترین دلایلی که براش گریه کردم؛ که ی
[ فصل توت ]
فصل توت برای من چیزی بسیار مفصلتر از یک بازهٔ زمانی است؛ کوهکوه خاطره است و احساس. فصل توت میشود اواخر فروردین و اوایل اردیبهشت. بسیار کوتاه است؛ مثل عمر خودِ توت که چند روز بیشتر نیست...
فصل توت برای من یادآور جادهٔ قم تا یزد و بعد یزد تا مهریز است. یادآور ماشینِ پاسدارِ آقاجون و رفتن از خانه به باغ. یادآور همقرار شدن با خالهها و برداشتن پارچه، تشت، قابلمه و تُرُشبالا (آبکش) برای «توتتَگکردن»!
یادآورِ دو درخت توت قدیمی حیاط دفتر که مثل تیزرِ پروژهٔ توتچینی بودند. چندتا توت از آنجا میخوردیم، سپس به خانه میرفتیم و مسلح میشدیم تا به باغ پشت خانه برویم؛ باغی که پر از درختهای توت بود...
دانهبهدانه سراغ درختها میرفتیم. پارچههای مستعمل را چندنفری زیر درخت نگه میداشتیم و یک نفر از درخت بالا میرفت. شاخهها را حالا نتکان، کِی بتکان!
کلی توت رسیده و نارس، برگ، ساقه و حشراتِ رنگارنگ توی پارچه میریختند. بچههای خاله زهره، و بهنوبت باجناقها، همیشه بالای درخت بودند. من و زینب اما یک گوشهٔ کاملاً بیربطِ پارچهٔ زیر درخت را میگرفتیم و چشمهایمان را هم از ترس میبستیم!
سریهای اول، همه با ذوق سرِ پارچه میرفتیم، تندتند توت برمیداشتیم و میخوردیم؛ اما کمکم سیر میشدیم و توتها را حوالهٔ تشت و قابلمه میکردیم.
درختبهدرخت پیش میرفتیم؛ از درختِ چسبیده به ایوان دفتر تا درختِ چسبیده به دیوار انتهایی باغ. اواسطش هم من و زینب جیم میزدیم و میرفتیم سراغ شکار «از آن قاصدکها که شبیه آنهشرلی فوت میکنند».
مامان از خاطرات باغ میگفت؛ از روزهایی که او و دخترعمههایش همسنِ من و زینب بودند، اینجا بازی میکردند و با آب کُرت که باز میشد و به جوی میآمد، در کل طول باغ مسابقه میدادند.
خلاصه، کل عصر به بو و طعم توت میگذشت. بالارفتن از درختها، خاکی شدن، گزیده شدن توسط انواع حشرات، کُریخواندن دربارهٔ کیفیت و کمیت توتهایی که هرکس جمع کرده بود و... تا غروب میشد.
هوا که کمکم تاریک میشد، بساط را جمع میکردیم و به دفتر میرفتیم.
راستی، چرا میگویم دفتر؟
آقاجون پس از شهادت پدرش، وقتی برای زندگی از قم به مهریز برگشت و حکم امامجمعه دریافت کرد، خانهٔ پدریاش را «دفتر امامجمعه» کرد. خانه یک حیاط کوچکِ ورودی داشت با حوض و دو باغچه؛ بعد یک منزل کاهگلی بود با معماری قدیمی، چند اتاق تودرتو، یک آشپزخانه و یک پذیرایی. سرویس بهداشتیاش هم خارج از محیط خانه بود. درِ پشتی خانه به ایوان بزرگی باز میشد که ادامهاش باغ بود؛ باغی که در آن سنوسال، وقتی روی ایوان میایستادم، از پشت درختها نمیتوانستم آخرش را ببینم!
خلاصه، دمدمای غروب همه به خانه میآمدیم. دستوبالمان و توتها را میشستیم، وضو میگرفتیم و آمادهٔ نماز مغرب و عشا میشدیم. همه نماز جماعت میخواندند و من و زینب یواشکی سراغ جامهری میرفتیم. مثل خردهبیسکویت، دست میکردیم توی نرمهخاک مهرها و آنها را مزمزه میکردیم! (البته تا قبل از اینکه معصومه مچمان را بگیرد و بگوید خوردن خاک حرام است).
بعد دور هم مینشستیم و آقاجون کباب سفارش میداد. عجب کبابهایی... مادر از آشپزخانهٔ دفتر تندتند بشقابهای ملامین و قاشقهای استیل قدیمی را بیرون میآورد. من، زینب و معصومه هم یواشکی به اتاق اداریِ دفتر میرفتیم. پشت میز آقاجون و دفتردار مینشستیم و کلی قیافه میگرفتیم. به سالنامهها و خودنویسها با احتیاطِ «حقالناس» دست میزدیم و فوراً سر جایشان میگذاشتیم.
تا اینکه برای شام صدایمان میکردند. بشقابهای ملامین، برنج و کباب، نان چرب، نوشابهٔ شیشهای، دعای سفره و مهمتر از همه، دور هم جمع بودن!
و نوعی فراغت خاص و بیتکرارِ بچگانه...
حالا که اینها را مینویسم، دیگر تقریباً هیچچیز سرِ جایش نیست. من و زینب آنقدر بزرگ شدهایم که پررنگترین بحث مشترکمان دربارهٔ طول و عرض خواستگارهایمان است. معصومه عروس شده و یک بچه هم دارد! پسرهای خاله زهره که سرِ بالارفتن از درخت مسابقه میدادند، هرکدام بابای چندتا بچهاند. باغ، دفتر و حتی حیاط کوچک ورودی، دیگر وجود خارجی ندارند؛ با خاک یکسان شدهاند تا زیربنای مجموعهای نو باشند؛ «یک مؤسسه».
مؤسسهای تربیتیفرهنگی بهیاد آقاجون که حالا (باورم نمیشود) ۹ سال است که بین ما نیست...
برای همین، حالا هروقت از خوردن توت بهوجد میآیم، نمیفهمم دقیقاً بهخاطر طعم توت است یا انبوه خاطراتی که برایم زنده میکند؟ ولی من عاشق طعم توتم و بدجور دلم میگیرد اگر «فصل توت» بیاید و برود و از پارچهگرفتن زیر درخت و جمعکردن توت بینصیب بمانم...
✍🏻: ح. جعفری
امروز تو یه گپ رندوم دیدم چند نفر کلی عکس از حیاط مدرسه راهنماییم فرستادن و درباره دبیرا و معاوناش و مدیراش حرف زدن.
واقعا ظرفیت یادآوری خاطراتم برای یک هفته تکمیل شد.
مجهولات
[ فصل توت ] فصل توت برای من چیزی بسیار مفصلتر از یک بازهٔ زمانی است؛ کوهکوه خاطره است و احساس. فص
- ما باغ گردو داشتیم. همین کارا برای درختای گردو اتفاق میفتاد. منم نسبت به گردویی که پوست سبز داره و بوی مست کنندهش همین حسو دارم. وای که چه دنیایی بود. همیشه عاشق دستای سیاه شده از کندن پوستای گردوعم. ولی الان هم اقاجون و خانوم جونم از دنیا رفتن.. و آرزوی باغ گردو و رطوبتش و بازی کردن با بچه ها بین درختا و پا درد از آب یخ رودخونه تا ابد روی دلم میمونه((:
#ناشناس
+ این قافله عمر، عجب میگذرد!.. :)🤝