مجهولات
هرگز از گردش ایام دلآزرده مباش بامدادی است پی هر شب تاری، آری!
البته گاها اینجوریه که ۱۰ شب پشت هم تاره، یهو یه بامداد یه ساعته ام میاد که نفس تازه کنی👩🏻🦯
ولی اون شبی که تارتره، احتمالاً به بامداد نزدیکه
مجهولات
با تمام تعصبی که رو تجمع رفتن دارم پسری که تجمع نمیره رو به پسری که بگه با کت شلوار و چادر نگینی بری
یک مرزی وجود دارد بین نترسیدن از جنگ و سانتیمانتالدیدن جنگ، بین جریانداشتن زندگی در دل جنگ و زندگیکردن با انکار ماهیت جنگ، بین بهرسمیتشناختن زنان در جنگ و جنسیتزدهکردن قابهای جنگ و …
برخی نهادهای فرهنگی برای پاسداری از زندگی در میانهٔ جنگ و نمایش این که ایرانی از جنگ نمیترسد، به جای بازنمایی شجاعت و سلحشوری ایرانیها، نمادهای جنگ را سانتیمانتال میکنند و روح مقاومت را تخفیف میدهند.
بله به خیابانآمدن خودجوش عروسیها یک کنش سیاسی و مبارزه در ساحت زندگی است؛ اما صورتیکردن جیپ جنگی و اسلحه، روبان و پاپیون بستن دور کلاش، اکلیلپاشی روی نمادهای جنگی و… نهتنها بازنماییکنندهٔ سلحشوری و شجاعت عاقلانه نیست بلکه فانتزیسازی دور از منطق و نشاننگر عدم درک حقیقت جنگ است. نه برای دشمن پیام قدرت میفرستد و نه کمکی به افزایش روح مقاومت در مخاطب میکند. حواسمان باشد برای خروج از عقلگرایی مادی محاسبهگر، دچار احساسگرایی افراطی و رفتارهای تقلیلگرایانه نشویم.
@edraakaat
مجهولات
دوسال پیش چنین روزی برای اولین بار معنیِ انقطاعِ امید و برنگشتنِ عزیزِ سفر کرده رو فهمیدیم...
گفتند سودای رهبری داری. گفتند چشم به صندلی آقا داری. در مناظرات تلوزیونی، وقیحانه و بیشرمانه به چشمهای معصومت خیره شدند و گفتند سندروم پست بیقرار داری. از قوه قضاییه به ریاست جمهوری آمدهای و از کجا معلوم طمع به مقامی بالاتر نداشته باشی. بیسوادی. سادهزیستی. تپقهای کلامی داری. گفتند مردمفریبی. برای فریب مردم است که اینقدر بااخلاقی. تو هربار لبخند زدی. گفتی من فقط یک طلبه خدمتگزارم. گفتی اگر توهین به من مشکل مردم را حل خواهد کرد پس بسیار به من توهین کنید. گفتی من کسی نیستم، آقا را ولی آزار ندهید. عبای آقا را بوسیدی.
وقتی همهشان سرگرم بازیهای سیاسی و پولپاشیهای رسانهای بودند، عبایت را روی دست انداختی و روستا به روستا با کفشهای گلی به مردمانی سر زدی که حتی بخشدار را از نزدیک ندیده بودند. هرروز. هرهفته. بیوقفه. خوشحالی که دوید توی چشمهایشان، گفتی من کسی نیستم. مرا آقا فرستاده. فقط از او متشکر باشید. ناگهان در یک عصرگاه اردیبهشتی همه خستگیهایت را روی کولت گذاشتی و میان جنگلهای مهآلود ارتفاعات ورزقان، آرام محو شدی. که بدانند تو فدایی آقایی. خادم مردم. بعد از تو آقا کوهوار و ایستادهقامت ماند. دور خودش جمعمان کرد. در نمازت بغض نکرد. حواسش بود غصه نخوریم. سیاه نپوشید و بر تابوتت کمر خم نکرد، حتی برای بوسهای. و ما داغ تو را به کوهی بزرگ تکیه دادیم. حالا آقا نیست ابراهیم. کوه بزرگ رفته. کوه بزرگ تنهایمان گذاشت. و کاش که ما هم با تو قبل از آقا در مههای ورزقان محو شده بودیم...
«مهدی مولایی»
@m_molaie110