لباس سبزرنگم را به تن میکنم؛ در دل دعا میکنم که از این رنگ خوشش بیاید، بعد از مدتی طولانیِ فراق، حالا دوباره میخواهم به دیدارش بروم و این فرضیه را در نظر میگیرم که علایقش هنوز فرق نکرده باشد، برعکسِ من که نه دیگر از این رنگ خوشم میآید و نه این لباس. حرفهای آخرین ملاقاتمان را چندین و چند بار دیگر هم مرور میکنم تا از همانجا بحث را شروع کنم. با اینکه در دل امید دارم این رفتارهای خجالتی و کمحرف بودن را کنار گذاشته باشد، باز هم عقل حکم میکند من آماده باشم.
اینبار مکان نه به انتخاب من بوده و نه او، اینبار جبر روزگار ما را کشانده جایی که جسمهایمان را میرنجاند و قلبهایمان را از این دیدار به تپش میاندازد.
اهلِ انتخاب لباس برای من نبود، برعکس همیشه من بودم که انتخاب میکردم چه بپوشد و چهجور بپوشد. مرا سلامتی، دانشآموختهی هنر، میدانست و دستی داشتم در رنگها، این را همیشه میگفت و حساسیتم نسبت به پوشش را میدانست و حالا نمیدانم چرا انتخابش این رنگِ سبز لجنی و این کلاه سفیدرنگ است. انگار سلیقهاش هم فقط برای انتخابِ من کار کرده و بعد از آن دیگر ترکم کرده!
استرسم را پای جای پارکِ خرابِ ماشینم میگذارم و به اینکه نمیدانم قیافهاش بعد از این چند سال چه تغییری کرده و آیا این سفرهای خارجی خلقوخویش را هم تغییر داده یا نه فکر نمیکنم. یعنی سعی میکنم که فکر نکنم!
کفشهای پلاستیکیام را نایلونی سفیدرنگ پوشانده و قدمهایم را از هر وقتِ دیگری آرامتر و کوتاهتر برمیدارم. قلبم هر لحظه بیشتر پمپاژ میکند تا خون در پاهایم به جریان درآید و حرکتش را بیشتر کند، بیتاب است. بیتاب و دلگیر از خودش و او.
مغزم اما دوست دارد راه طویل باشد و او بیشتر بیندیشد. بیشتر افکارش را سر و سامان دهد و فکر نکند که اینجا چقدر برایش آشناست و چه کسانی را از او گرفته است. حالا هم میترسد تکرار شود، تاریخ تکرار شود. تاریخ کوتاه زندگیاش که به جز رنج چیزی نچشیده.
با صدایی که میگوید: «خانم، لطفاً از این در وارد بشید و پشت شیشه بمونید و وارد نشید، حواستون به تایم هم باشه.» گوشهایم خسته شده، از شنیدن چندین و چندبارهی این حرفها به ستوه آمده است.
نفسی عمیق میکشم و در بین انواعی از بوها در پی بوی آشنای او میگردم و به صدایی که میگوید: «از کجا میدانی که عطرش را عوض نکرده باشد؟» توجهی نمیکنم.
دری را که با خطی بزرگ رویش نوشته «ورود ممنوع» باز میکنم و به چشمهایم تذکر میدهم که پیشروی آنها هم ممنوع است. ولی کی این چشمها و قلب به حرف من بودهاند که این دفعه بار دومشان باشد؟
میرسم. به همان درِ شیشهای که شنیدهام. رسیدم و سعی کردم بشوم چشم تا خوب ببینمش. دستم را روی شیشه گذاشتم و به اویی که با راحتی تمام دراز کشیده بود روی تخت و کلی دستگاهِ مختلف به خودش وصل کرده بود و آنطور که پیدا بود، در خواب بود؛ خیره شدم.
خواب بود؟ از کی تا حالا آنقدر بیادب و بیتفاوت شده بود که قرار بگذارد و بیتوجه به مهمانش در خواب به سر ببرد؟ دلگیر میشدم؟ قلب دلگیرم را چه میکردم؟
چشمهایش را میبینم تا نبیند تمام وجودش روی تختی افتاده و نمیداند تا کی قرار است دوام بیاورد؟
لبهایم از هم باز شد، بیاهمیت به آنکه او میشنود یا نه؟ اصلاً اگر بشنود، واکنشی هم نشان میدهد؟
«سلام بچهتهرونی! خوب من رو اینجا کاشتی و خودت گرفتی خوابیدیها! زیادی روی لوس نبودنم حساب کردیها. من، من آدمِ بیتوجهی دیدن و موندنم؟ آره خب، برای تو هستم. برای تو هم بیتوجهی تحمل میکنم، هم کینه شتری نمیکنم. چیه؟ چرا چشات رو بستی؟ فکر کردی خیلی تحفه است که قلبم با دیدنش به ته... ته... ته بیفته؟ کور خوندی آقا! دیگه نه مژههای بلندت حرصم رو درمیاره، نه چشای سبزت قلبِ خشکشدهی من رو باغ گلستان میکنه. میدونی که دارم چرت میگم دیگه، نه؟ خب تو دراز کشیدی رو این تخت و به فکر دل نگران منم نیستی. حق دارم کمطاقتی کنم؟ گریه چی؟ حقم هست؟ اصلاً، اصلاً تو چرا این لباسهای زشت رو تنت کردی؟ میخوای من رو حرص بدی؟ عجیب نیست منی که واسه مرگِ پدرم گریه نکردم، دارم گریه میکنم؟ چرا بلند نمیشی به قیافهاش بخندی؟»
زانوهایم دیگر توان ایستادن ندارند، از پا درآمدهام. اشکهایم میریزند و که میداند که اینها اشک است یا ذرهذرهی وجود من؟
قطرههای اشکم را دنبال میکنم، میغلتند و میریزند روی لباس سبزرنگم.
گفته بودم نه؟
از رنگ سبز متنفرم!
به قلم: لیلی.
خیلی زیاد شد، شرمنده اخلاق ورزشیت.
#سبز
مجهولات
لباس سبزرنگم را به تن میکنم؛ در دل دعا میکنم که از این رنگ خوشش بیاید، بعد از مدتی طولانیِ فراق، ح
خیلیم عالی و قشنگ
خوشحالم ایدهاش سر ذوق آوردت لیلی خانم خوش قلم🥲✨
با اجازه قبل از انتشار یه ویراستاری ام کردم 🤍
هدایت شده از یه دنیای رندوم؛☫🏴
پشت هر "سلام خوبی؟" هایی که نوشته میشه
یه "آمده ام تو به داد دلم برسی" پنهان شده.
مجهولات
از سبز بدم میاد چون مثل اون دوست داشتنی نیستم. _نویو #سبز
پیامت، پیام ۱۹۰۰م بود =)💜
عاشق رنگ سبزم حتی اگه همه ی دنیا بدش بیاد :)
#ناشناس
https://eitaa.com/mjholat/33859