مجهولات
روز چهارم دیروز از بعدازظهر علائمم خیلی کاهش پیدا کرد. شب همون نئوتادین و استامینوفن خوردم. امروز ظه
روز پنجم
دیشب هم نئوتادین و استامینوفن خوردم. امروز خوبم. جز یه خرده خارش گلو و آبریزش بینی طبیعی بعد مریضی، مشکلی نیست.
امروز روز جهانی اورتینکرهاست.
🔹اورتینکر | Overthinker یعنی کسی که بیش از حد و به صورت افراطی فکر میکنه و در چرخههای بیپایان از افکار تکراری و تحلیلی گیر میوفته، بدون اینکه به راه حل یا اقدام مؤثری برسه.
مجهولات
این پیام رو فواروارد کنید و لینک چنلتون رو در کادر بلوری پایین بفرستید، تا بگم اگر یه روز تو فرودگاه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🧳 تقدیمی چمدون برای [عالی وگوی]
خسته از سفر، چمدونت رو روی رول میذاری و میای اون سمت تا برداریش.
سفر اولی بود که از این چمدون جدید سبزت استفاده میکردی و هنوزم هر بار با دیدنش کلی ذوق میکردی!
دیدی که چمدون رفت داخل دستگاه ولی همون لحظه یه خانم که مضطرب میدوید، بهت تنه زد و مدارکی که دستت بود پخش زمین شد. فورا ازت بارها عذرخواهی کرد و تو ام گفتی مشکلی نداره. خم شدی تا وسایلت رو جمع کنی و غصه دسته عینک دودی که شکسته بود رو بخوری و وقتی اینا گذشت، دیدی چمدون خیلی وقته اونجا افتاده و منتظرته!
فورا برداشتی و دویدی سمت در که خانواده منتظرت بودن. همه رو بغل کردی و به خواهرت مژده دادی که تو این چمدون براش کلی سوغاتی داری...
برای اینکه مزه سورپرایزت نپره رفتی تو اتاق، درو بستی تا سوغاتیها رو به ترتیب روی میز بچینی و بقیه رو صدا کنی که با باز شدن در چمدون.. دیدی انگار هیچی سر جاش نیست!
اومدی وحشتزده بیرون بری و به خانواده بگی که توجهت به یه چیز وسط چمدون افتاد... انگار جعبه یه بازی رومیزی بود. و عکس روش رو کاملا میشناختی... همون کاراکترهایی که خودت خلق کرده بودی و همیشه آرزو داشتی تو دنیاشون زندگی کنی!
خواهرت از بیرون بلند پرسید: چی شدددد؟ بیایممم؟
فوری گفتی: نه! چند لحظه!
بعد جعبه رو باز و صفحه بازی رو روی زمین پهن کردی! با حیرت به جزئیات بازی نگاه میکردی... تو دفترچه راهنما نوشته بود: به سرزمین الورا خوش اومدی! این قلمرو بعد از اتفاقاتی که برای خانواده سلطنتی افتاد، به کمکت نیاز داره! برای شروع کافیه مهره زمردی رو روی قلعه یشم بذاری!
با نفس حبس شده، مهره زمردی خوشتراش رو توی دستت گرفتی و نگاهی به تصویر قلعه یشم در نقطه شروع بازی انداختی...
بالاخره طاقت خواهرت طاق شد و در اتاق رو محکم باز کرد و گفت: بسه دیگه اومدممممم
ولی خشکش زد.. چون تو یا چمدونت اونجا نبودید =) !
🩵 از طرف 『 @mjholat 』
همین یه دونه برای تمرین نوشتن کافیه برای بقیه همون دلیلو صرفا ذکر میکنم😭🤝
چون بخوام تک تک یه ساعت وقت بذارم چیزی از وقت مفید روزانهام باقی میمونه