هدایت شده از مجهولات
میخوام درباره ۲۰ سالگی بنویسم
حالا که ۲۱ سال از زندگیم رو زمین میگذره و وارد سال ۲۲ام شدم!
شاید همه چیز همونطوره که این ویدئو میگه. اوایل بیست سالگی، اون ۲ تو رقم دهگان سنات یه مقدار وحشتناک به نظر میاد!
ولی کافیه یه کم ازش بگذره تا حیرت کنی!
۲۰ سالگی برای من اون نقطهای بود که خودمو بالاخره درست شناختم! و البته، پذیرفتم!
یه چیزایی از کودکی و یه چیزایی از نوجوونی برداشتم و پذیرفتم این منم. حمیده!
آدمی که بخاطر این صفاتش تشویق
و بخاطر اون صفاتش تمسخر میشه
جایگاه آدمها و نظراتشون تو زندگیم مشخص شد.
با مامان بیشتر سر مسائلی که دیگه نظر خودم رو دربارش داشتم دعوا کردم.
بابا تصمیم گرفت بعضی نظراتم رو دموکراتیکتر بپذیره.
تجربه کردم، تجربه کردم، و تجربه کردم...
از اکثر شروعها نترسیدم و با کلهشقی کلی تروما برای خودم ایجاد کردم!
و حالا دیگه میدونم یجورایی که کیام
و از زندگیم چی میخوام؟
البته شاید هنوزم دقیقا ندونم چطوری؟
هر چیز که میتونم تغییر بدم رو یه فکری براش کردم
و هر چیز نمیتونم رو دنبال خوبیاش گشتم
نمیدونم روز ۳۰ سالگی در چه حالی هستم و چه نظری درباره خودم خواهم داشت؟
نمیدونم چه پیشوندی پشت اسمم خواهد اومد و کجای این کره خاکی در کنار چه کسانی خواهم بود؟
اما امیدوارم شاد باشم و راضی و همچنان پر از امید...
تو ۲۰ سالگی ۲تا جنگ دیدم.
یه جنگ شهری.
با ۳ تا مجموعه حرفهای اسرا و سپیدار و مشکینمد آشنا شدم و همکاری کردم.
مربی موقت حلقه صالحین بسیج مسجد شدم.
مسئول کمیته قرآن و عترت بسیج دانشگاه شدم.
دوره هلالاحمر گذروندم.
بینیمو عمل کردم.
با آدمای جدید آشنا شدم.
با آدمای بدردنخور قطع ارتباط کردم.
میلیونی خرج خوراکی کردم.
یه دوستی ساده برام تبدیل به یه رفاقت صمیمی شد.
تنهایی و با اتوبوس دندونپزشکی رفتم و برگشتم.
راهیان نور -به سختی- رفتم.
تنهایی مشهد رفتم(فامیلا نباید بدونن فک کنم، مرسی).
سر پذیرش یه مسئله غیرقابل تغییر و قضاوت آدما که یادآوریش میکرد کلی اشک ریختم و نهایتا پذیرفتم.
شهادت انسانی رو دیدم که هیچوقت زندگیمو بدون اون نمیتونستم تصور کنم.
و نهایتا تونستم خودم لپتاپ مدنظرمو بخرم!
بازم همه چیزو کامل یادم نیومد، ولی خب. تا همینجاشم کافیه. عجب سنی بود زن... لاو یو سو ماچ💕
امیدوارم خیلی زود ۲۰ سالتون بشه. و براتون پر از تجربه جذاب باشه این سن. پرررر✨