من زنی را میشناسم که در ماه زندگی میکند.
شبها پتویش را بر میدارد و روی یک چاله از چالههای ماه میخوابد.
صبحها مینشیند در چاله های دیگر و کتاب میخواند.
زنی را میشناسم که با اشک هایش بعضی از چالههای ماه را پر کرده و با خنده هایش کل فضای ماه را.
من زنی را میشناسم که از چشمانش میتوان تنهاییش را فهمید و هزاران هزار غزل از غمِ درونِ چشمهایش بیرون کشید،
زنی که یکبار قلبش را کسی به تسخیر در آورد و تمام زندگیش را ذره ذره آب کرد،
زنی که عاشق شد...
و دیوانه...