مخمور.
تو این پادکست و فقط گوش می کنی ولی "من تک تکِ جملاتشو زندگی کردم"...
هروقت این پادکستو گوش دادی بهم قول بده که یاد اون دختری بیفتی ؛
که تنهایی همهِ واکسناشو زد.
تنهایی خودشو توی مدرسه ها ثبت نام کرد.
تنهایی پرونده شو از مدرسه ها گرفت.
تنهایی از اعتکافا نصف شب برگشت.
تنهایی شبا رو از درد بیدار موند.
تنهایی به یاد اون گریه کرد و هیچکی نبود که دلداریش بده.
تنهایی غماشو فریاد زد و تنهایی همه چیزو تجربه کرد.
تنهایی حرم رفت. تنهایی کتابخونه رفت. تنهایی قم رفت. تنهایی خرید کرد. تنهایی تولدشو جشن گرفت ؛ آهنگ تولد شروین و گذاشت و سعی کرد فراموش کنه که کسی تولدشو بهش تبریک نگفته.
تنهایی آهنگ گوش داد. تنهایی تو مدرسه درد کشید و از درد کل کادر مدرسه دلشون به حالش سوخت ولی کسی نبود که بیاد دنبالش و تمام مدت تو نمازخونه مدرسه گریه می کرد از درد و تنهاییش.
تنهایی شعر خوند واسه خودش. تنهایی کل خیابونای مشهدو قدم زد. تنهایی کلاساشو می رفت و تنهایی برمی گشت. تنهایی تو اتوبوسا و متروی مشهد گم شد و کسی نبود بهش بگه باید با کدوم خط برگرده خونه.
تنهایی...
انگار زندگی من رو با این کلمه پیوند زدن ؛تنهایی.
اگر روزی رسید که تو از سفر بازگشتی و من دیگر نبودم ؛ بدان که هنوز استخوانها و کالبدِ خاکیام که الان به خاک بازگشته هم هنوز تو را دوست میدارند.
پس غمگین مباش از اینکه دیگر کسی دوستت ندارد ؛ من حتی از آن دنیا هم تو را دوست میدارم عزیزکم.
من هنوز بهت نگفته بودم که هروقت ماهُ میبینم ؛ واکنش قلبم همونجوره که هروقت تو رو میبینم.
بودن با تو یه حس غریبه س برام ؛
مثل وقتایی که تیچرم فارسی حرف می زنه.
مثل وقتی که یه آشنایی رو بعد از مدتها می بینم.
مثل وقتی که بوی بنزین و چسب میاد.
مثل وقتی که توی خونهِ مادربزرگم آب می خورم و مزهِ بچگیامونو می ده و یهو کل خاطراتم تداعی می شه.
مثل وقتی که یه کتاب شعر و بعد سالها می خونم.
نمی دونم حسم نسبت به بودنِ باهات چیه ؛ غریبه. غریبـه س برام.
مثل این نوشته که نمی دونم چجوری تهش جمله ها رو ردیف کنم و ببندم درشو.
نمی دونم. دوسِت دارما اما نمی تونم بودن باهاتو تصور کنم.
شاید اون تیکهِ آهنگ رز سفید من اینجا به کارم بیاد:
" تو یه رویایی که نمی رسی به دستم".
می دونم که بهت نمی رسم و فکر کردن به وصلِ تو برام شده غریبـه ترین حسِ دنیا.