بودن با تو یه حس غریبه س برام ؛
مثل وقتایی که تیچرم فارسی حرف می زنه.
مثل وقتی که یه آشنایی رو بعد از مدتها می بینم.
مثل وقتی که بوی بنزین و چسب میاد.
مثل وقتی که توی خونهِ مادربزرگم آب می خورم و مزهِ بچگیامونو می ده و یهو کل خاطراتم تداعی می شه.
مثل وقتی که یه کتاب شعر و بعد سالها می خونم.
نمی دونم حسم نسبت به بودنِ باهات چیه ؛ غریبه. غریبـه س برام.
مثل این نوشته که نمی دونم چجوری تهش جمله ها رو ردیف کنم و ببندم درشو.
نمی دونم. دوسِت دارما اما نمی تونم بودن باهاتو تصور کنم.
شاید اون تیکهِ آهنگ رز سفید من اینجا به کارم بیاد:
" تو یه رویایی که نمی رسی به دستم".
می دونم که بهت نمی رسم و فکر کردن به وصلِ تو برام شده غریبـه ترین حسِ دنیا.
مخمور.
امروز من چهار ساعت تو مترو بودم ؛ دقیقاً چهار ساعت.
هرچی آدم تو مشهد هست و امروز من دیدم بچهها😂
احساس آدمزده شدن بهم دست داده.
آدمایی که پادکست گوش میدن ، تو مترو و اتوبوس کتاب می خونن ، بوی یه عطر مشخصی رو میدن و ترجیحاً الستارم پاشون میکنن توی یه لولِ دیگه ای از فاخربودن و باکلاس بودنن.