من آنقدر افسوس تو را میخورم که روی سر تمام حسرتهای من مثل یک ملکهِ زیبایِ واقعی پادشاهی کنی :)
[خداحافظ گاری کوپر ، رومن گاری]
"ویتنام"
- زن ، اسمت چیست؟
+ نمیدانم.
- چند سال داری؟ اهل کجایی؟
+ نمیدانم.
- چرا این گودال را کندهای؟
+ نمیدانم.
- چند وقت است که پنهان شدهای؟
+ نمیدانم.
- کدام طرفی هستی؟
+ نمیدانم.
- زمانِ جنگ است ، باید انتخاب کنی.
+ نمیدانم.
- هنوز دهکدهات پابرجاست؟
+ نمیدانم.
- اینها بچههای تواند؟
+ "آری"...
ویسلاوا شیمبورسکا-
سیمینِ دانشور به من گفت: "غصه یعنی سرطان! غصه نخوری یکوقت، معروفی!"
و من غصه خوردم.
اینجا در بیمارستان شریته برلین، حالا یازده جراحی را پشت سر گذاشتهام، از دوشنبه وارد مرحلهیِ پرتو درمانی میشوم ؛ در تونلی تاریک به نقطههای روشنی فکر میکنم که اگر برخیزم، هفت کتاب نیمهکارهام را تمام کنم و باز چند تا درخت بکارم.
هفت جراح و متخصص زبده عمل جراحی را انجام دادند. جراح فک و دهان گفت: "بدن شما چهل ساله است، هیچ بیماری و خللی در تن شما نیست؛ سرطان لنفاوی هم یک بدبیاری بوده. پش گِهبت."
گفتم: "در طب ایرانی به این بدبیاری میگویند غمباد."
خندید.
- عباس معروفی -