سیمینِ دانشور به من گفت: "غصه یعنی سرطان! غصه نخوری یکوقت، معروفی!"
و من غصه خوردم.
اینجا در بیمارستان شریته برلین، حالا یازده جراحی را پشت سر گذاشتهام، از دوشنبه وارد مرحلهیِ پرتو درمانی میشوم ؛ در تونلی تاریک به نقطههای روشنی فکر میکنم که اگر برخیزم، هفت کتاب نیمهکارهام را تمام کنم و باز چند تا درخت بکارم.
هفت جراح و متخصص زبده عمل جراحی را انجام دادند. جراح فک و دهان گفت: "بدن شما چهل ساله است، هیچ بیماری و خللی در تن شما نیست؛ سرطان لنفاوی هم یک بدبیاری بوده. پش گِهبت."
گفتم: "در طب ایرانی به این بدبیاری میگویند غمباد."
خندید.
- عباس معروفی -
آن کسی را که تو می جویی
کی خیال تو به سر دارد؟
بس کن این ناله و زاری را
بس کن او یار دگر دارد...