خواهرم تازه سمفونی مردگان رو تموم کرده و اینجوریه که: واااای چرا اینجوری تموم شدددد؟ چرا عباس معروفی اینجوریههههه؟
با یه عالمه بغض و اشک.
واکنش «سال بلوا» :
مخمور.
خواهرم تازه سمفونی مردگان رو تموم کرده و اینجوریه که: واااای چرا اینجوری تموم شدددد؟ چرا عباس معروفی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مخمور.
تو همونی که باعث میشی سروتونین و اکسی توسین من باهم ترشح بشن.
من دیگه کارم از ترشح اکسی توسین گذشته، وقتی میبینمت رسماً یه اکسی توسین کوچولوعم که بزرگ شده.
رد پای جنون را در خود حس میکنم، مثلا وقتهایی که حتی در صد فرسخی من هم نیستی، بوی عطرت در مشامم میپیچد.
مثلاً لا به لای فرمول های فیزیک و صفحات ریاضی هم تو را میبینم که باز داری به من میخندی.
تو را توی مدرسه، لا به لای گلهای رز کاشته شده در حیاط میبینم که ایستاده ای و شاخه ای از آنها را کندهای و به سمت من گرفتهای و میگویی: تقدیم به شما.
حتی وقتهایی که در این شهر نیستی هم تو را میبینم که داری منت به سر قالی اتاقم میگذاری و روی آن قدم میزنی و موهایت را رو به روی آینهام پیچوتاب میدهی.
رد پای جنون را در روح زخمیام میبینم که دستت را میگیرم و همراهت با آهنگ مورد علاقهات میرقصم.
جنون را در خودم حس میکنم هنگامی که در خیالم موهایم را از روی صورتم کنار میزنی و میگویی: عاشق مدل و رنگ موهاتم!
آری... من رسماً مرز جنون را رد کردهام و در آن سوی مرزهای دیوانگی در حال زیستنم...
اما این مهم نیست، مهم این است که حتی آن سوی مرزها هم باز به یاد تو هستم :)
مخمور.
بچها امروز خیلی سینگلی بهم فشار آورده بود تصمیم گرفتم برم حرم، تا وارد شدم یهو یه خانومه ای اومد جلو
دوباره امروز رفتم و یه عروس دامادی بودن که یه نفر هم داشت ازشون عکس میگرفت ، حالا هرجا من میرفتم فرار کنم تا نبینمشون اون کسی که ازشون عکس میگرفت اینجوری بود که: بچها حالا بیاین اینجا. و من فرار میکردم. باز میومدن اونجایی که من میرفتم و دختره میگفت: بچها بیاین اینور🦖🦖🦖