آخرش یه روز میام زیر پنجرت برات میخونم:
وقتی گریبانِ عدم، با دستِ خلقت میدرید
وقتی ابد چشمِ تورا ، پیش از عزل میآفرید
وقتی زمین نازِ تو را در آسمانهـا میکِشید
وقتی عطش طعمِ تو را، با اشكهایم میچشید
من عاشقِ چشمَت شدم؛ نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی =)))))
مخمور.
آخرش یه روز میام زیر پنجرت برات میخونم: وقتی گریبانِ عدم، با دستِ خلقت میدرید وقتی ابد چشمِ تورا
بعدش میگم:
یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا، از عمق چشمانم ربود . .
مخمور.
بعدش میگم: یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا، از عمق چشمانم ربود .
و در ادامه:
وقتی که من عاشق شدم، شیطان به نامم سجده کرد.
آدم زمینـیتر شد و، عالم به آدم سجده کرد!
من بودم و چشمانِ تو، نه آتشی و نه گِلی،
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی.
مخمور.
و در ادامه: وقتی که من عاشق شدم، شیطان به نامم سجده کرد. آدم زمینـیتر شد و، عالم به آدم سجده کرد! م
و بعد از یک نفس کوتاه:
من عاشقِ چشمت شدم، شاید کمی هم بیشتر!
چیزی، در آن سویِ یقین شاید کمی همکیشتر.
آغاز و ختمِ ماجـرا، لمسِ تماشای تو بود
دیگر فقط تصویر من در مَردُمَكهای تو بود :)))